تبليغاتX
آرمانشهر

آرمانشهر

(شاید هم ویرانشهر)

«خدا مرده است، مارکس هم همینطور، خودم هم حال چندان خوشی ندارم.»

این جمله را رابرت استم، در کتاب «مقدمه ای بر نظریه فیلم»، در حاشیه بحث از «پست مدرنیسم» آورده بود. گویا کنایه معروفی است. برایم جالب بود. نفهمیدم گوینده اش چه کسی است، اما انگلیسی اش می شود:

God is dead, Marx is dead, and I'm not feeling that good myself

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:58  توسط دانیال نازی  | 

برادرم: عموجون! اینجوری دولا نشو! خطرناکه. می دونی اگه خدای نکرده، از این بالا پرت بشی پایین چی می شه؟
احمدرضا: آره می دونم. اگه پرت بشم، کله ام «آش» می شه.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:39  توسط دانیال نازی  | 

فیلمنامه و کارگردانی: ریچارد لینکلیتر/Richard Linklater
مدت «پیش از طلوع»:  ۱۰۵ دقیقه
مدت «پیش از غروب»: ۸۰ دقیقه
کشور «پیش از طلوع»: آمریکا، اتریش، سوئیس
کشور «پیش از غروب»: انگلیس، فرانسه
سال تولید فیلم اول: ۱۹۹۵
سال تولید فیلم دوم: ۲۰۰۴
-------
این دو فیلم را چند ماه پیش دیدم. دو فیلمی که از تماشای آنها به قدری لذت بردم که تا سه چهار هفته دلم نیامد هیچ فیلم دیگری ببینم و ندیدم.  «پیش از غروب»، ادامه «پیش از طلوع» است. یعنی اگر کسی اول «پیش از غروب» را ببیند، چندان از آن سر در نخواهد آورد و لذت نخواهد برد. تولید این دو فیلم، نه سال از یکدیگر فاصله دارد و داستان فیلم دوم هم نه سال بعد از داستان فیلم اول است. لینکلیتر، فیلم دوم را به گونه ای تمام کرده است که می توان امیدوار بود که قسمت سومی هم برای این دو فیلم ساخته خواهد شد. به امید آن روز!
اگر از آن آدمهایی هستید که به نابگرایی سینما و خاصگی هنرها اهمیت می دهید و سر تا ته فیلمها را با عینک منتقدانه می بینید، از این دو فیلم لذت نخواهید برد و احتمالا این ایرادها را از آن خواهید گرفت: فقط دیالوگ بود، سینما نبود، به تصویر متکی نبود و... خوب تا حدی درست هم می گویید. اما من می گویم: دیالوگهای فیلمها محشر بود، نویسنده فیلمنامه شان، یک نابغه است. نابغه ای است که پیچیدگیها، روانشناسی و چَم و خَم رابطه بین زن و مرد را خوبِ خوب فهمیده است. من که با این دو فیلم زندگی کردم. نمی توانم زیاد توضیح بدهم ولی اگر از آن آدمهایی هستید که از دیدن نقاشیهای امپرسیونیستی لذت می برید، به احتمال زیاد از دیدن این دو فیلم لذت خواهید برد.
چه این را اشکال بدانیم و چه اشکال ندانیم، دیالوگهای این دو فیلم به قدری زنده هستند که می توان فیلمنامه شان را به تنهایی به عنوان یک اثر ادبی، مثل نمایشنامه خواند و از آنها لذت برد که خوشبختانه ترجمه فارسی آنها هم در ایران در قالب کتاب منتشر شده است. البته توصیه می کنم لذت دیدن خود فیلمها را فدای خواندن فیلمنامه شان نکنید.
نکته جالبی که در سایت imdb در مورد این دو فیلم دیدم، مشارکت دو شخصیت هر دو فیلم یعنی Ethan Hawke (در نقش جسی) و Julie Delpy (در نقش سلین) با لینکلیتر در نوشتن فیلمنامه فیلم دوم است. به هر حال زنده باد آقای ریچارد لینکلیترِ آدم شناس!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:51  توسط دانیال نازی  | 

فیلمنامه و کارگردانی: ژان ژاک آنو/Jean-Jacques Annaud
مدت: ۱۳۱
کشور: آمریکا، آلمان، انگلیس، ایرلند
سال تولید: ۲۰۰۱
------
فیلمی خوش ساخت و سرگرم کننده از کارگردان «نام گل سرخ» در مورد نبرد استالینگراد در سال ۱۹۴۳. نبردی که شکست آلمان در آن، سرآغاز ناکامیهای هیتلر قلمداد می شود.
فیلم چهار شخصیت اصلی دارد: واسیلی زیتسف(Jude Law) که قهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر روس را بازی می کند، تانیا (Rachel Weisz)، کمیسر دانیلف (Joseph Fiennes) و سرهنگ کونیگ (Ed Harris) که این آخری ضدقهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر آلمانی را بازی می کند.
نکته جالب اینجاست که در اواسط فیلم متوجه می شویم دو نفر از سه شخصیت اصلی و مثبت فیلم یهودی هستند و بیانیه ای صهیونیستی هم از زبان تانیا صادر می شود که فلسطین، سرزمین اصلی ماست و تنها جایی است که ارزش دارد برای آن جان بدهیم و...
نکته ای که باعث شد این یادداشت را بنویسم، حال و هوای موسیقی فیلم بود که هم موسیقی فیلم «فهرست شیندلر» را تداعی می کرد و هم موسیقی سرود ملی رژیم صهیونیستی را. احتمالا اسرائیلی ها و صهیونیستها وقتی این فیلم را می بینند، فیلم اثر بیشتری روی آنها خواهد گذاشت و حظ بیشتری از آن خواهند برد!
با اینکه «دشمن پشت دروازه ها»، در مورد نبردی است که کمونیستهای شوروی آن را حماسه ای متعلق به خود می دانستند، فیلم به صورت همزمان هم آلمانیها را وحشی نشان می داد و هم کمونیستهای حاکم بر ارتش شوروی را.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:45  توسط دانیال نازی  | 


من: بابایی شب به خیر!
احمدرضا: (سکوت)
من: پسرم شبت به خیر!
احمدرضا: (سکوت)
من: بابایی چرا جواب شب به خیرم رو نمی دی؟ شب به خیر!
احمدرضا: (سکوت)
من: پسرم وقتی به کسی می گن شب به خیر، جواب می ده، می گه «شب به خیر!». بابا شب به خیر!
احمدرضا: (کمی مکث). آخه قضیه جدیه.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:53  توسط دانیال نازی  | 

وبلاگ گوش قرمز، چند روزی است که فیلتر شده است!
از کسانی که در فیلترینگ این وبلاگ نقش داشته اند درخواست می کنم، وبلاگ «آرمانشهر» را هم فیلتر کنند. چون در صورت ادامه این وضع، ممکن است این تصور ناخوشایند در ما ایجاد شود که خون ما رنگینتر از دیگران است. اگر قرار است گوش قرمز فیلتر شود، آرمانشهر هم باید فیلتر شود و اگر قرار است آرمانشهر فیلتر نباشد، گوش قرمز هم نباید فیلتر باشد. پس یا گوش قرمز را آزاد کنید، یا آرمانشهر را فیلتر کنید.
از کلیه دوستان هم فکر درخواست می کنم به نوعی اعتراض خود را به این فیلترینگ غیر موجه، ابراز کنند. معنی ندارد که سنگها را ببندند و سگها آزاد باشند!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:48  توسط دانیال نازی  | 

«من دارم می بینم صحنه را، می بینم تجهیز را، می بینم صف آرایی ها را. می بینم دهانهای با حقد و غضب گشوده شده و دندانهای با غیض به هم فشرده شده را علیه انقلاب و علیه امام و علیه همه این آرمانها و همه کسانی که به این حرکت دل بسته اند. چه بکنم اگر کسی نمی بیند؟»
(رهبر عزیزم، رمضان ۱۴۳۱، شهریور ۱۳۸۸، در نشست با شاعران) 

آقاجان! امشب وقتی صدای دلنشین اما گله مندت را شنیدم، اشکهایم جاری شد. آقاجان! ما همینیم. بی غیرتی و سستی و کاهلی ما را ببخش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:22  توسط دانیال نازی  | 


خودت را دست کم نگیر!
تو ناچاری مدام عدالت را رعایت کنی.
عدالت را رعایت کن!
حتی در تقسیم لباسهایت روی شاخه های رخت آویز.
نمی بینی دلتنگی شاخه رخت آویز را؟
                    وقتی که روزها می گذرد و بوی تو را از تار و پودِ تن پوشت استشمام نمی کند؟
زمستان نزدیک است و ژاکتهایت خوشحالند که دلتنگی شان رو به پایان است.
***
صدای نوشته های کتابهای نخوانده ات در آمده است.
صدای اشیاء را بشنو!
خودت را دست کم نگیر!
لُپ گل انداخته آینه را، وقتی جلوی او می ایستی ببین!
خودت را دست کم نگیر!
***
خوشحالی «علامت تعجب» را ببین! 
                  که در این چند سطر، هشت بار او را می بینی
علامت تعجب، اصرار دارد یکبار دیگر او را ببینی،
پس، خودت را دست کم نگیر«!»
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:10  توسط دانیال نازی  | 

جمع بندی من، از مجموعه استفتائات مرجع تقلیدم (و البته شنیده هایم از یکی از شاگردان درس خارج فقه ایشان که در علم موسیقی هم سررشته دارد)، در مورد موسیقی و آواز این است که تشخیص حرام یا حلال بودن گوش دادن به یک قطعه موسیقی یا ترانه، بر عهده شنونده آن است، چه خواننده آن، مرد باشد چه زن و چه موسیقی با کلام باشد، چه بدون کلام. مرجع تقلید نگارنده، شنیدن غنا را حرام می داند و البته تشخیص غنا بودن یا غنا نبودن موسیقی و آواز را بر عهده مقلد خود گذاشته است. ضمن اینکه ایشان در کنار این آزاد گذاشتن مقلدان، سرمایه گذاری حکومت برای ترویج موسیقی را هم جایز نمی داند.
یکی از کسانی که بنده بر این اساس، چند سالی است شنیدن ترانه هایش را برای خودم حلال کرده ام (و گوشم هم به نصیحت کسی در این مورد بدهکار نخواهد بود)، خانم انیا (Enya)، خواننده، نوازنده و آهنگساز ایرلندی است. البته به جز خانم انیا، از جنس موسیقی هایی که گوش دادن آنها، نصیحت خیلی ها را ممکن است برانگیزاند، گروهها و افراد زیاد دیگری هم هستند که کارهایشان را پنج شش سالی هست کم و بیش گوش می دهم. از Pink Floyd بگیر تا Enigma و از «لئورنارد کوهن» بگیر تا خانم «لورنا مک کنیت» (که از این آخری معمولا در کنار انیا یاد می شود). البته قابل انکار نیست که در میان کارهای همین افراد و گروهها، کم نیستند قطعه ها و ترانه هایی که آنها را مصداق غنا می دانم. (بیشتر به خاطر مضمون اشعارشان، نه فرم موسیقی آنها)
البته، از آنجا که بیشتر مردم از نظر مرجع تقلید بنده بی خبر هستند و تصورشان از گوش دادن چنین موسیقیهایی، انجام عمل حرام است، هیچ گاه به شنیدن آنها تظاهر نمی کنم، مگر اینکه بتوانم برای کسانی که آنها را همزمان با من می شنوند توضیح بدهم که از نظر مرجع تقلید من، شنیدن این صدا حلال است که همیشه چنین کاری مقدور نیست. مثلا موقع رانندگی، با پنجره باز و با ولوم بالا، نمی توانم برای تک تک مردم یا خودروهایی که از کنارشان رد می شوم توضیح بدهم که ایها الناس! این موسیقی که می شنوید حلال است. بنابراین یا ناچارم پنجره را بالا بکشم و در تابستانها فشار کولر را به موتور ماشین وارد کنم یا با ولوم بسیار پایین آن را گوش کنم یا کلا از خیر آن بگذرم. یا هیچ وقت در حضور پسر کوچکم چنین موسیقیهایی را گوش نمی دهم. متاسفانه از قدیم الایام، در میان اقوام، هاله ای از تقدس (البته کاذب) اطراف شخصیت بنده را گرفته است. حالا تصور کنید، در جایی که من حضور ندارم و بنابراین نمی توانم توضیحی در مورد قضیه بدهم از دهان فسقلی بپرد که بابا فلان ترانه را گوش می کند، حالا بیا و درستش کن. البته در جایی که خودم باشم، ضمن اینکه اصلا قضیه را کتمان یا ماستمالی نمی کنم، می توانم حلیت قضیه را توضیح بدهم تا سنگینی شکستن قبح گناه بر دوشم نیفتد. (کما اینکه در همین پست، قبل از اعترافم در مورد انیا، چنین توضیحی دادم.) ولی آیا تضمینی هست که من 24 ساعته در کنار پسرم باشم؟
القصه، این مقدمات را گفتم تا از کشفی که چند شب پیش ضمن یک جستجوی اینترنتی در مورد یکی از ترانه های آخرین آلبوم انیا داشتم بگویم که آن را به یکی از پستهای بعدی موکول می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 1:8  توسط دانیال نازی  | 

اواخر هفته گذشته، پدر، مادر و برادر کوچکم، سفری به استان گیلان داشتند. برادرم تعریف می کرد جو خیلی از مناطقی که از آنها عبور می کرده اند به نحو آشکاری احمدی نژادی بوده است. مثلاً:
۱- پشت بسیاری از تابلوهای کیلومتر شمار جاده ها، شعارهایی در حمایت از احمدی نژاد نوشته شده بود. شعارهایی مثل: «تو را من چشم در راهم، احمدی نژاد» و...
۲- روی شیشه و دیوار خیلی از مغازه ها، عکس احمدی نژاد بوده است. مثلا به دیوارهای داخل یک سوپر مارکت در منطقه گیسوم (بین آستارا و فومن) سه چهار تا عکس از احمدی نژاد نصب بوده است. برادرم موقع خرید از مغازه دار می پرسد: «احمدی نژادی هستید؟». جواب می دهد: «بله. اینجا همه احمدی نژادی هستند.»
۳- روی یک دیوار در شهر فومن، این حدیث از معصوم، با دستخطی بسیار درشت نوشته شده بود و هیچ کس هم روی آن را خط نزده بود: «یاران دجال در آخر الزمان، شال سبز بر گردن دارند.» (گرچه آن سبزهایی که روز قدس دیدم، از دجال صفتی چیزی کم نداشتند، در این مورد که مصداق این حدیث چه کسانی هستند قضاوتی نمی کنم. صرفا دارم یک وضعیت را روایت می کنم.)
-----------

لینکهای مرتبط:
«ایران فقط تهران شمالی نیست» در سه تصویر
وحید جلیلی: اقلیت اشرافی نمی تواند برابری رای خود با یک روستایی را تحمل کند
بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها
اعتراض سبزها، موید نتیجه انتخابات
مردم و مردمترها
نمایشگاه سوبژکتیویسم در تهران
بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:48  توسط دانیال نازی  | 

کوچه و خیابان در موج. میدان در ارتعاش. این روزها همه از دور شبیه تو اند.
***
این روزها همه از دور شبیه تو اند و تو از نزدیک شبیه خودت نیستی.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 22:29  توسط دانیال نازی  | 

احمدرضا را برده ام پارک. یک گوشه محوطه گلکاری را که چیزی در آن نروییده، پیدا کرده است. با چوب بستنی افتاده است به جان خاک. پس از چند دقیقه به من که روی نیمکت نشسته ام رو می کند و می گوید: «بابا ببین دهن ساختم. من آقای لَب سازم.». می روم نزدیکش. در خاک، شکلی شبیه هلال (لبخند) را کنده کاری کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:11  توسط دانیال نازی  | 

تصویر اول:

روزهای آخر خرداد ۱۳۸۸ است. دیکتاتورهای ساکن تهران شمالی، که فکر کرده اند ایران در محله های آنها خلاصه شده است، با اعتراضهایشان به نتایج انتخابات، حداقل ۵/۲۴ میلیون ایرانی را رنجانده اند. می گویم «حداقل» ۵/۲۴ میلیون ایرانی، چون اطمینان دارم بسیاری از رای دهندگان به موسوی هم که نمونه هایش را در اطراف خودم می بینم از رفتار این جماعت زورگو ناراحتند. اما این ۵/۲۴ میلیون بیشتر ناراحت هستند. چه توهینی بالاتر از اینکه وجودت را انکار کنند؟ تو را هیچ بیانگارند؟ تو را نبینند؟ اینها می توانستند رویه اخلاقی قبل از انتخابات را ادامه دهند و ما را متهم کنند که رایهایمان را به خاطر چند کیلو سیب زمینی می فروشیم، یا اینکه عوام و بی سواد و جواتیم. ولی اینکه منکر وجودت شوند، توهین بزرگی است.

به محمدحسین، دوست یزدی طلبه ام که ساکن قم است تلفن می کنم. محمدحسین، کپسول انرژی است و به تنهایی برای خودش یک امت است. زنگ می زنم که با او درد دل کنم و کمی اعصابم تسکین پیدا کند. در ضمن مکالمه تلفنی مان می گوید:

«حامد من واقعا دلم برای شماها می سوزد. اینجا در قم، هنوز عکس احمدی نژاد روی شیشه بسیاری از ماشینها نصب است. خیلی از این ماشینها، وقتی درخیابانهای قم از کنار هم رد می شوند از خوشحالی اینکه احمدی نژاد در انتخابات پیروز شده است برای همدیگر بوق می زنند و...»

این جمله ها را که از حسین می شنوم به آن دسته از دوستان محتاطم فکر می کنم که در این روزها، تحمل مخالف سبزها، آنها را مجبور کرده است به خاطر ته ریشی که به صورت دارند، محض اطمینان، تکه پارچه سبزی در جیبهایشان بگذارند که مبادا اگر گذارشان به عبور از تجمعات خیابانی سبزها در تهران افتاد، مورد ضرب و شتم آنها قرار بگیرند.

تصویر دوم:

پدر و مادر و برادر کوچکم، هفته اول مهرماه به قصد زیارت امام رضا به مشهد رفته بودند. وقتی برگشتند می گفتند روی دیوار و شیشه بسیاری از مغازه ها در مشهد، هنوز پوسترهای احمدی نژاد از دوره انتخابات باقی مانده است.

تصویر سوم:

این یکی را مادرم تعریف می کند. مادرم سوار تاکسی است. زن ۳۰- ۳۵ ساله مانتو پوشی که شال به سر بسته است و مقداری از موهایش هم از زیر شالش بیرون زده است کنار او نشسته است. یکی از شعارهای دیواری سبزها توجه زن را جلب می کند. زن، سر صحبت را با مادرم باز می کند. لحنش عصبانی است و بلند بلند صحبت می کند تا بقیه مسافران تاکسی هم حرفهایش را بشنوند. حرفهایش چنین مضمونی دارند:

«آخر این شهر است که شما در آن زندگی می کنید؟ با این ترافیکش. گنبد، هوایش که عالی است، اعصاب خوردی ترافیک را هم ندارد. مردمش هم همه برای احمدی نژاد می میرند و همه به او رای داده اند. کاش می شد ریاست جمهوری دو دوره ای نبود و می شد که دوره دیگر هم دوباره احمدی نژاد کاندید شود، همه به او رای می دادیم! گنبدیها چرا دوستش نداشته باشند؟ گنبد در این چهار ساله چقدر آباد شده. کشاورزی گنبد در این چهار ساله از این رو به آن رو شده. به حدی که الآن در گنبد، کلی زمین زیر کشت زیره رفته. یک پیرمرد بود در صِید آباد (سیدآباد؟ احتمالا روستایی در حوالی گنبد) که هیچ کس را نداشت و در فلاکت بود. احمدی نژاد بی خبر و بدون سر و صدا آمد خانه اش. بهش سر زد، ازش دلجویی کرد. براش مقرری تعیین کرد. یک نفر را هم مامور کرده اند که به کارهایش رسیدگی کند. چقدر مثل این پیرمرد را در گنبد بهشان رسیدگی کرد و...»  (توضیح: بر اساس گفتگوی مادرم با این زن، او برای مراجعه به یک پزشک متخصص به تهران آمده بوده است.)
----

لینکهای مرتبط:
وحید جلیلی: اقلیت اشرافی نمی تواند برابری رای خود با یک روستایی را تحمل کند
بررسی سه عامل شکل گیری توهم اکثریت در سبزها
اعتراض سبزها، موید نتیجه انتخابات
مردم و مردمترها
نمایشگاه سوبژکتیویسم در تهران
بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط دانیال نازی  | 

«مى‏خواهند با اسلاميت، جمهوريت را از بين ببرند.»
خط به خط این سخنرانی وحید جلیلی را باید با آب طلا نوشت. دمش گرم. جگرم حال آمد. حتما بخوانیدش:
اقلیت اشرافی نمي‌تواند برابری رأی خود با یک روستایی را تحمل کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:42  توسط دانیال نازی  |