به لینک زیر بروید و با رسوایی بزرگ سایت تابناک آشنا شوید:
وقتی تابناک نظراتش را قبل از خبر می نویسد!
به نظر شما با وجود این رسوایی، ذره ای اعتبار برای نتایج اعلامی نظرسنجی های این سایت باقی می ماند؟
توصیه می کنم دوستانی که وبلاگ دارند، متن یا لینک مربوط به این رسوایی را در وبلاگهایشان قرار دهند. این جماعت بی شرم را باید رسوا کرد!
بعد از گذشت ۱۲ روز، تنها ۳۴ نفر، نامه به رئیس قوه قضائیه در مورد حسین درخشان را امضا کرده اند. شرم آور است.
حاشیه نگاری
امشب در مراسم سخنرانی میرحسین موسوی در حسینیه حجت نازی آباد، شرکت کردم. حسینه تقریبا پر شده بود. با نگاهی تخمینی، حسینیه حداکثر ۱۲۰۰ متر زیر بنا داشت و با در نظر گرفتن این متراژ، می توان گفت که حدود ۲۰۰۰ نفر، پای صحبتهای میرحسین نشسته بودند. تیپ اکثر شرکت کنندگان در جلسه، تیپ مذهبی بود. حضور مو سفیدهای بالای پنجاه سال هم در جلسه پررنگ بود.
قبل از شروع سخنرانی میرحسین، مجری برنامه گفت که امروز دوبار به دیوان حافظ تفأل زده و هر دوبار این شعر آمده است (شنیدم که پشت سرم کسی با خنده گفت دارد دروغ می گوید!):
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان ميفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
و الی آخر
دروغ یا راست ادعای مجری برنامه را فقط خدا می داند، و من دوست دارم و امیدوارم که مجری راست گفته باشد، ولی این سنخ ادعاها را فقط طرفداران احمدی نژاد هستند که اگر به کار ببرند، متهم می شوند به ادعای کرامت داشتن و مقدس نمایی و خرافه پرستی و این جور اتهامها!
پس از پایان سخنرانی، پنج شش اتوبوس در میدان مجاور حسینیه توقف کرده بودند. بنده از آنجا که فکر می کردم این اتوبوس ها، اتوبوس خط واحد هستند و در سر خط خود توقف کرده اند، از راننده یکی از آنها مقصدش را پرسیدم. راننده جواب داد: کرج! وقتی از راننده اتوبوس دوم هم مقصدش را پرسیدم، همان جواب را داد. بنابراین قید اتوبوس ها را زدم. اشاره ام به اتوبوس ها به این دلیل است که اگر کسی ادعا کند، نازی آبادیها حسینیه را پر کرده بودند، ادعایش چندان دقیق نیست.
دلیل حضورم در مراسم سخنرانی میرحسین، تلاش برای پایان دادن به تردیدی است که بین رای دادن به احمدی نژاد و رای دادن به موسوی برایم به وجود آمده است. البته در این تردید، کفه به نفع احمدی نژاد سنگین تر است و شرکت در جلسه امشب، کفه احمدی نژاد را سنگین تر هم کرد و می توان گفت که تقریبا تردیدم را از بین برد.
می گویند موسوی برای آرمانهای انقلاب، احساس خطر کرده که وارد میدان شده است. احساس مقدسی است. ولی چرا این احساس، مثلا در سالهای ۱۳۷۲ یا ۱۳۸۰ در او به وجود نیامد؟
در سخنرانی امشب، آماج کنایه های موسوی که با کف زدن مستمعان همراه می شد، سیاستهای دولت احمدی نژاد بود که در تیترهای روزنامه های دوشنبه آنها را خواهید خواند. همین که موسوی در سال ۱۳۷۲، ۱۳۷۶ یا ۱۳۸۰ کاندیدای ریاست جمهوری نشد و حالا اعلام کاندیداتوری کرده، نشان می دهد که او انحراف از آرمانهای انقلاب را بیش از همیشه در دولت احمدی نژاد احساس کرده است. درست به خاطر همین احساس اوست که دلم با او صاف نمی شود.
ضعفهای دولت احمدی نژاد را قبول دارم. اما وقتی کسی غیرتش برای آرمانهای انقلاب، نه در دوران حاکمیت لیبرال-کاپیتالیستهای کارگزاران و مشارکت، که در دوران دولت فعلی به جوش آمده باشد، فکر می کنم یک جای کارش می لنگد.
متاسفانه یا خوشبختانه من هم مثل برادر میرحسین، به اصل ولایت فقیه که ایشان امشب آن را برنامه حکومتی اسلام ناب محمدی معرفی کردند معتقدم. می بینم و می شنوم که آقای خامنه ای در سه سال گذشته، بارها و بارها گفته است که با وجود مسئولان فعلی، آرمانهای انقلاب و امام، زنده تر از گذشته است. در نوروز ۱۳۸۶، ایشان در سخنرانی حرم امام رضا(ع) گفت که حمایتش از دولت فعلی، حمایت "خاص" است. در شهریور گذشته هم آقای خامنه ای در دیدار با اعضای هیئت دولت گفت که وظیفه رهبر، حمایت از دولتهای منتخب مردم است ولی حمایتش از دولت فعلی، با "دلگرمی" همراه است. در این شرایط، اگر کسی بیاید که منتقد انحرافهای پیش آمده در سالهای بعد از امام و جنگ باشد، ولی نوک پیکان حمله اش، به جای دولت هاشمی و خاتمی، دولت احمدی نژاد باشد، دلم به او گرم نمی شود.
در جلسه سخنرانی، ویژه نامه ای یک برگی در قطع A3 پخش شد که در قسمتی از آن، نظرات مثبت سه اصولگرا و سه اصلاح طلب در مورد میرحسین با فونت درشت درج شده بود. دو نفر از سه نفر اصلاح طلبی که نظرشان درج شده بود، حبیب الله پیمان و عزت الله سحابی بودند! آقایان پیمان و سحابی حق دارند که در مورد آقای موسوی نظر بدهند و نظر جانبدارانه این دو نفر، چیزی از قدر میرحسین، لااقل در نظر من کم نمی کند، ولی اینکه اطرافیان جناب موسوی تعریفی از اصلاح طلبی دارند که «عزت الله سحابی» و «حبیب الله پیمان» در آن می گنجند، تاسف آور است.
یکی دو نفر از فعالان جوان ستاد انتخاباتی آقای موسوی را از نزدیک می شناسم. بچه های خوبی هستند، ولی تا جایی که به یاد دارم، مفاهیمی مثل «خط امام»، «ولایت فقیه»، «پیوند دین و سیاست» و «استکبارستیزی» را ذره ای قبول نداشتند. دکتر سروش، مرادشان بود. حضور اینان، دور و بر کسی که ظاهرا برای احیای آرمانهای امام آمده است، نشانه خوبی نیست.
موسوی، امشب برای چندمین بار، انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی را اشتباه دانست و در تبیین مولفه تحجر ستیزیِ اسلام ناب محمدی گفت که «اسلام ناب محمدی، با انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی نمی سازد.» یعنی اینکه انحلال این سازمان، تحجر است. ای کاش آقای عبدالله شهبازی در دیدارش با میرحسین، نظرش را در مورد انحلال سازمان مدیریت برای او تبیین کرده بود!
میرحسین را دوست دارم و رای ندادن به او برایم سخت است. ای کاش میرحسین، چهار سال دیگر صبر می کرد یا سالها پیش آمده بود.
یکی از سرگرمیهای گاه به گاه من و دوستان همکارم بعد از تمام شدن ساعتهای کار، پرسه زدن در كتابفروشيهاي زير پل كريم خان يا كتابفروشي نشر مولي است. چند روز پیش در كتابفروشي نشر ثالث بوديم كه احمد ذوعلم، خاطره ديدارش با پرويز داودي را در اسفند ۱۳۸۳ برايم تعريف كرد. احمد مي گفت در آن ديدار، وقتي نظر دكتر داودي را در مورد انتخابات سال ۱۳۸۴ و احمدي نژاد پرسيديم، داودي گفت احمد توكلي را گزينه مناسب براي رياست جمهوري مي داند و احمدي نژاد را در این حد که شهردار تهران است مي شناسد.
برايم خيلي جالب بود كه دکتر احمدي نژاد بعد از پيروزي در انتخابات، فردي را براي معاون اولي خود برگزيده كه با او رفاقت و سابقه همكاري قبلي نداشته است. به احمد پيشنهاد كردم اين خاطره را در وبلاگش بگذارد. احمد هم لطف كرده و اين خاطره را با تقديم به من در وبلاگش گذاشته است. پيشنهاد مي كنم بخوانيدش:
خاطره اي از سالهاي نه چندان دور
این هم لینکهای سخنرانی اخیر دکتر داودی در دانشگاه علم و صنعت که خواندنی است:
قسمت اول
قسمت دوم
گفتی «درد، نام دیگر من است»
و بزرگوارا
اگر اجازه دهی می گویم
«فرهاد» هم نام دیگر ماست.
فرهادی که دیگر آواز تیشه اش از بیستون نمی آید
اما
به خواب هیچ شیرینی هم نرفته است.
بسم الله الرحمن الرحیم
«یا ایّها الذین آمَنُواْ کُونُواْ قوّامین لِلّه شُهَداء بالقسط ولا یجرمنّکُم شنآنُ قوم على أَلاّ تَعدِلُوا اِعْدِلُوا هوَ أَقربُ لِلتَّقوى واتّقوا اللّه انَّ اللّهَ خَبیرٌ بما تعملُون» (مائده /8)
حضور محترم حضرت آیت الله هاشمی شاهرودی
ریاست محترم قوه قضاییه
با سلام و احترام
همانگونه که مستحضر هستید «حسین درخشان» یکی از وبلاگ نویسان ایرانی از حدود چهار ماه قبل در بازداشت به سر می برد. امضا کنندگان این نامه به عنوان جمعی از وبلاگ نویسان مسلمان و معتقد به آرمانهای انقلاب اسلامی قصد دفاع از همه مواضع و رفتارها و اقدامات نامبرده در گذشته را ندارند. لیکن تاسی به «شهداء بالقسط» ایجاب می کند که گواهی دهیم «درخشان» در سالهای اخیر نه تنها به خطاهای خود معترف بوده و از برخی نوشته ها و اقدامات گذشته ابراز ندامت کرده بود، بلکه در فضای وبلاگستان و در رسانه های خارجی به عنوان یکی از مدافعان انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلام شهرت یافته بود.
طبیعی بود که برخی نسبت به ریشه های تغییر مواضع او تردیدهایی داشته باشند و ملاحظاتی را پیرامون او مد نظر قرار دهند. اما آنچه روشن است اینکه «درخشان» بواسطه مواضع اخیرش و همچنین اطلاع رسانی پیرامون روابط و عمکرد برخی عناصر سیاسی و رسانه ای فعال در خارج از کشور، به شدت مغضوب مخالفان نظام و انقلاب واقع شده بود. این افراد و گروهها علاوه بر ساماندهی حملات سنگین تبلیغاتی و رسانه ای علیه او، کار را به اقامه دعوای حقوقی در دادگاهها نیز کشاندند. به جهت همین خصومتها بود که خبر بازداشت او بیش از همه موجب خشنودی اپوزیسیون گردید. رسانه های خبری فارسی زبان در خارج کشور بر خلاف رویه معمول خود نه تنها جنجالی درپی بازداشت او برپا نکردند بلکه تا مدتها حتی از پخش کوچکترین خبری درباره او خودداری می کردند.
امضا کنندگان این نامه اطلاعی از محتوای پرونده «حسین درخشان» ندارند اما به نظر می رسد بازداشت طولانی مدت او با اتهامی که رسما در مورد او مطرح شده است چندان تناسبی نداشته باشد. خصوصا با توجه به اینکه درخشان با مواضع و فعالیتهای اخیرش آشکارا قدم در راه جبران گذشته برداشته بود. بی تردید اگر او در ایام حملات وحشیانه رژیم صهیونیستی به غزه در بازداشت نبود، از قلم و وبلاگ خود جهت افشای هرچه بیشتر آن جنایات و دفاع از مردم مظلوم غزه استفاده می کرد. به این می اندیشیم که اگر «درخشان» صادقانه در نظرات و عملکرد گذشته اش تجدیدنظر کرده باشد، چنین برخوردی چه پیامی برای او و امثال او خواهد داشت؟
ما وبلاگ نویسان مسلمان علی رغم تفاوت اعتقادات، دیدگاهها و سلایقمان با «حسین درخشان»، آشنایی با وبلاگ نویسی را بی واسطه و یا با واسطه وامدار فعالیتهای آموزشی پیشگام او در عرصه وبلاگ نویسی در ایران هستیم. به حرمت دانستن و آموختن، از حضرتعالی تقاضا داریم با توجه به شرایط خاص این فرد و خانواده متدین و صبور او، دستور فرمایید در رسیدگی به پرونده او رأفت و رحمت اسلامی لحاظ گردیده و بازداشت او خاتمه یابد.
پیشاپیش از عنایت و التفات حضرتعالی سپاسگزاریم.
با آرزوی توفیق
جمعی از وبلاگ نویسان مسلمان
* در صورت تمایل به امضا این نامه، لطفا مشخصات خود را از طریق تماس با ایمیل shb_esf@yahoo.com اعلام کنید.
منبع: وبلاگ نقد فرهنگ
ابر، ابر، دو تا ابر!
آسمان،
تشنه بارانی است که با تلاقی نگاه من و تو می بارد.
در سال قحطی نگاهت،
آسمان، پر از لکه های سفید شوره است.
که به جستن نگاه دزدیده شده ات
ارزان فروشیها و دسته دوم فروشیها را زیر پا گذاشتم.
اتوبوس، تاکسی، مترو، آسانسور، صف بانک و هر مکان عمومی که در آن مردم به اجبار مدتی در کنار یکدیگر قرار می گیرند، منبع الهام برای داستان و فیلمنامه هستند. از این به بعد سعی می کنم چیزهای جالبی که در این جور جاها می بینم و می شنوم در وبلاگ بنویسم.
---
سه پسر جوان، نزدیک در قطار مترو ایستاده بودند و با صدای بلند، گرم صحبت و خنده بودند. یکی شان با لحن خیلی شنگولی گفت: «دوست دخترِ حسین بود که با من دوست شد، الآن با سعید دوست شده.»
برایم سخت است مطلبی بنویسم که نیش اش به میرحسین موسوی بخورد. فکر کردن به «میرحسین»، مرا پرتاب می کند به سالهای طلایی دهه 1360. دهه ای که مردم در هوای آرمانهای بزرگ تنفس می کردند و دغدغه شان تغییر جهان بود. ولی چه کار کنیم که خود ایشان نمی گذارد دهان ما بسته بماند؟
***
آقای موسوی، مدتی است که سکوت نسبی پس از پایان دوران نخست وزیری اش را شکسته است. ایشان در سخنرانی اخیر خود، چنین گفته اند:
«تصور نکنيم که ميتوانيم در صحنه سياسي و اقتصادي سياستهايي داشته باشيم و اثرات آنها را در حوزههاي فرهنگي و اخلاقي نبينيم. هر تصميمي و هر يك ريال خرجي در كشور، بسته به اينكه چگونه هزينه شود، در نوع گرايشهاي فرهنگي و اخلاقي جامعه اثر ميگذارد. در جامعه سوداگر تعجب آور نيست كه كسي طمعي ببندد كه تحت عنوان مسايلي نظير كمك به مساجد يا مشابه آن، حتي راي نمايندهاي را هم بخرد. چنين اتفاقاتي در جامعه سوداگر ميافتد.»
جالب اینجا است که سخنرانی ایشان تماماً، مضمون و حال و هوای سخنرانی های دکتر احمدی نژاد را دارد، اما مسئولان سایت کلمه، از میان تمام سخنان ایشان، جملات بالا را که تداعی کننده کنایه به احمدی نژاد است در زیر تیتر سخنرانی آورده اند.
اما این جملات از این رو توجه مرا را جلب کرد که در مدت کوتاهی که آقای موسوی به حرف آمده اند، دفعه دوم است که به موضوع خرید رای نمایندگان، تحت عنوان کمک به مساجد اشاره می کنند. به همین خاطر مناسب دیدم روز 29 مرداد 1368 را به یاد ایشان بیاورم. روزی که ایشان هنوز نخست وزیر جمهوری اسلامی بود. روزی که وزیر صنایع سنگین ایشان، آقای بهزاد نبوی در مجلس سوم، استیضاح شد و البته استیضاحش رای نیاورد و در سمت وزارت باقی ماند.
هرکس به یاد نیاورد، آقای موسوی حتما به یاد دارد که وزیر ایشان با یادآوری چه موضوعی به نمایندگان مجلس سوم، توانست مجدداً رای اعتماد بگیرد. اعطای حواله پاترول به نمایندگان و ...
کسی نشنیده و ندیده است که در آن روز و روزهای بعد از آن، آقای موسوی، وزیر خود را به خاطر خرید رای نمایندگان مجلس، کوچکترین توبیخ و سرزنشی کرده باشد. اما ما دیدیم که محمد عباسی، مدیرکل دفتر دولت احمدی نژاد در مجلس، که قصد خرید رای نمایندگان را داشت به دستور رئیس جمهوری از سمت خود عزل شد.
اگر آن روز، دوستان مجلسی آقای میرحسین موسوی، حواله پاترول را با کمال میل از وزارت صنایع تحویل گرفتند، خدا را شکر که نمایندگان مجلس فعلی، نه تنها پذیرای رشوه نشدند، بلکه با سیلی از کسی که قصد خرید رایشان را داشت پذیرایی کردند. و اگر در آن روز، آقای نبوی توانست رای نمایندگان را بخرد، دیدیم که در این دوره کسی نتوانست تحت پوشش کمک به مساجد، رای نمایندگان را بخرد و کردان نتوانست در سمت وزارت باقی بماند.
بنابراین بهتر است آقای موسوی، بی خیال موضوع خرید رای نمایندگان شوند و مثالهای دیگری را برای بیان منظور خود انتخاب کنند. خوب است ایشان اول یک سوزن به خود بزنند، بعد جوالدوزی نثار دیگران کنند.
--------
یادداشتهای دیگر من در مورد مهندس «میرحسین موسوی»:
میرحسین جوان، احمدی نژاد پیر
برکتهای آمدن میرحسین
تردید
صبح چهارشنبه، پسر خاله ام که در یزد دانشجو است، با برادرم تماس می گیرد. از ازدحام جمعیتی که به استقبال رئیس جمهوری آمده اند بهت زده است و به شوخی می گوید بابا پارسال که آقا به یزد آمد هم اینقدر جمعیت به استقبال نیامده بود!
چند سالی در یزد زندگی کرده ام و وقتی تلویزیون، فیلم استقبال یزدیها از احمدی نژاد را نشان می دهد، می توانم حدس بزنم که هر قسمتی از فیلم، مربوط به کدام خیابان و منطقه در یزد است. در آن سالها، ساکن محله امامشهر بودیم. پلی را که نزدیک خانه مان بود در فیلم می بینم. پل بلوار ۱۷ شهریور را که مملو از جمعیت است. پیش خودم می گویم پل بلوار ۱۷ شهریور کجا، میدان امیر چقماق (محل سخنرانی رئیس جمهوری) کجا؟ تازه می فهمم که پسر خاله ام چرا اینقدر تعجب کرده بود.
شماره تلفن همراه علیرضا، یکی از دوستان یزدی ام را می گیرم. می گوید از هر تیپ و قشری به استقبال آمده بودند. تیپهایی که اصلا باور نمی کردی احمدی نژادی باشند. می گفت از آنجا که مسئولان استانداری، اصلا پیش بینی نکرده بودند چنین جمعیتی به استقبال بیایند، انتظامات طول مسیر برنامه، خیلی ضعیف و مختل بود.
در نظر داشته باشید که جمعیت کل استان یزد، کمتر از نهصد هزار نفر است. یعنی جمعیت کل استان، کسر کوچکی از جمعیت شهرهایی همچون تهران، مشهد، شیراز، اصفهان و تبریز است. بنابراین اگر حتی در میان استقبال کنندگان، آنطور که بهانه گیران می گویند افرادی از شهرهای دیگر استان هم وجود داشته اند (که البته امری کاملا طبیعی است)، استقبال از احمدی نژاد نسبت به جمعیت استان، بسیار پرشور بوده است.
تجربه زندگی ام در میان یزدیها، می گوید یزدیها آدمهای یزدی گرایی هستند و به یزد و یزدی بودن خیلی اهمیت می دهند. خودشان هم به این خصلت واقفند و می گویند که یزدی جماعت، ناسیونالیست است. شاید به همین خاطر بود که درصد آرای سیدمحمد خاتمی، هم در انتخابات سال ۱۳۷۶ و هم در انتخابات سال ۱۳۸۰، در یزد از همه استانهای کشور بیشتر شد.
آقای خاتمی، ۱۰ روز پیش اعلام کرد که کاندیدای انتخابات سال ۱۳۸۸ است. وقتی، «هم استانی»های یزدی گرای آقای خاتمی، با وجود اعلام کاندیداتوری ایشان، اینگونه به استقبال رقیبش می روند، امیدوارم که ایشان پیام این استقبال را درک کند.
امثال بنده هم، باید بفهمیم آنچه در جامعه ایران می گذرد، با آنچه در فضای اینترنت (و برخی مجامع خود نخبه پندار) می گذرد یکی نیست و نباید مقهور فضای اینترنت شد. اگر فضای غالب در اینترنت فارسی زبان، با آنچه در جامعه ایران می گذرد یکی بود، امروز باید مصطفی معین، رئیس جمهور ایران می بود. به یاد داریم که در سال ۱۳۸۴، فضای اینترنت به گونه ای بود که معین، پیروز انتخابات به نظر می آمد. اما دیدیم که در عالم واقع، رتبه او در تعداد آرا، پنجم شد!
---
پی نوشت:
۱- «امیر چقماق» درست است نه «امیر چخماق». خبرنگاران محترمی که از این سفر گزارش تهیه کرده اند، اگر نگاهی به تابلوهای این میدان می انداختند، متوجه می شدند که نباید نام این میدان را امیرچخماق گزارش کنند.
