گزینه شعرهای عاشقانه
پابلو نرودا
مترجم: احمد پوری
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحه ها: ۱۰۸
تاریخ چاپ: زمستان ۱۳۸۷
نوبت چاپ: هجدهم
تاریخ چاپ اول: ۱۳۷۶
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
----
می دانم که در این وبلاگ، «من» قدری چاق شده است. فعلا حال و حوصله پرهیز غذایی و ورزش و دویدن برای لاغر کردن «من» را ندارم و او را در چاقی خودش رها می کنم.
القصه، یکی از آن روزهایی است که استاد، کلاسش را پیچانده و به دانشکده نیامده است. حال و حوصله هم نداری که از فرصت تعطیلی کلاس برای اضافه کار یا معاشرت با دوستان یا خانواده ات استفاده کنی. دوست داری توی خیابانها تنهایی ول بگردی. گذارت می خورد به خیابان کریم خان و زیر پل کریم خان و کتابفروشی هایش. قصد کتاب خریدن هم نداری، ولی چرخ زدن در کتابفروشی ها بدک نیست. تو کتابفروشی نشر چشمه، عنوان «هوا را از من بگیر خنده ات را نه»، توجهت را جلب می کند. نویسنده اش پابلو نرودا است، پس توجهت بیشتر جلب می شود. کتاب را می خری. توی پیاده رو که داری راه می روی شروع می کنی به خواندن کتاب از اولش که مقدمه مترجم باشد. بعد شروع می کنی یکی یکی شعرها را خواندن. حال و هوای شعرها به شدت به حال و هوای آن روزت می خورد. سوار قطار مترو شده ای و هنوز داری شعرها را می خوانی. لذت می بری. به خودت می گویی انگار این شعرها سروده شده اند که پایان قشنگ ولگردی دو سه ساعته ات باشند. می گویی خدا چقدر خوب است که نروداها و قیصرها را آفریده است.
اگر نرودا، قدری، فقط قدری، کمتر بر جسم معشوقه اش متمرکز شده بود و در بعضی فرازهای انگشت شمار اشعارش خیلی رو و کلیشه ای اظهار عشق نکرده بود، «هوا را از من بگیر...» دقیقا همانی بود که باید باشد و البته همینی هم که هست، جای هزار شکر دارد.
می ترسم این شعرها را دوباره بخوانم. شاید حال و هوای آن روز بوده که خاطره ای خوب از آنها در ذهنم باقی گذاشته است. شاید اگر الآن آنها را بخوانم نظرم عوض شود و چون دلم نمی آید که نظرم عوض شود، فعلا به سراغ دوباره خواندن آنها نمی روم.
---
روی جلد کتاب نوشته شده است «گزینه شعرهای عاشقانه» پابلو نرودا. یعنی اینکه تمام شعرهای عاشقانه نرودا خوانده شده و گزینه ای از آن ارائه شده است. اما مقدمه مترجم کتاب، با عنوان «درباره این کتاب»، در مورد مجموعه اشعاری است که نرودا در سال ۱۹۵۱ در جزیره کاپری ایتالیا سروده است و با عنوان «آوازهای ناخدا» منتشر شده است. به هر حال روی جلد و مقدمه کتاب با همدیگر جور در نمی آیند.
نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: پرویز همایون پور
ناشر: نشر قطره
تعداد صفحه ها: ۳۳۲
نوبت چاپ: هیجدهم
تاریخ چاپ: ۱۳۸۶
چاپ اول: ۱۳۶۵
قیمت: ۳۶۰۰ تومان
وقتی بارها شنیده ای که «بار هستی»، «رمانی فلسفی» است، خودت را آماده می کنی که با خواندن آن فشار زیادی به ذهنت وارد کنی. اما خوشبختانه بار هستی، رمانی است روان و دلنشین، بدون کوچکترین احساس خستگی ذهنی در حین مطالعه آن.
من دقیقا نمی دانم موضوعاتی مثل «تشخیص عمل خوب از عمل بد»، «سخت بودن قضاوت درباره دیگران»، «مشکل انسانها در ارتباط با یکدیگر»، «رهایی بخشی عشق» و... مسئله و موضوع فلسفه هستند یا نه، ولی اگر باشند که احتمالا هستند، به این معنا می توان بار هستی را رمانی فلسفی دانست.
بر خلاف چیزی که در کلاسهای داستان نویسی به ما می آموزند، در خلال این رمان تحسین شده، بارها اظهار نظر شخصی و غیرداستانی نویسنده را می بینیم.
نسبی گرایی اخلاقی، پیش فرض کوندرا در حین نوشتن این رمان بوده است. توما و فرانز که شخصیتهای مرد رمان هستند به خاطر معشوقه هایشان، به همسران خود خیانت کرده اند و جالب اینجاست که به معشوقه هایشان هم خیانت می کنند، اما کوندرا این خیانت پیشگی را بسیار همدلانه نمایش می دهد.
رمان دارای چهار شخصیت اصلی است: توما، ترزا، سابینا، فرانز. در هر فصلی از رمان، کوندرا به دنیای یکی از این چهار نفر نزدیک می شود و دنیا را از دریچه ذهن آنها روایت می کند. فصل اول، فصل توما است، فصل دوم فصل ترزا است، فصل سوم فصل سابینا است، فصل چهارم دوباره فصل ترزا است، فصل پنجم، دوباره فصل توما است، فصل ششم فصل فرانز است و فصل هفتم به طور مشترک به دنیای توما و ترزا می پردازد.
در مجموع به نظر می رسد ترزا، اصلی ترین شخصیت رمان است. لااقل من در بین این چهار نفر، به ترزا بیشتر از دیگر شخصیتها احساس نزدیکی کردم.
هرچند مترجم در مقدمه کتاب خواسته است که این رمان را رمانی با جهتگیری سیاسی به حساب نیاوریم، اما نمی توان از تصویر سیاهی که کوندرا از حکومتهای کمونیست بلوک شرق ارائه داده است چشمپوشی کرد. کوندرا هرچند معتقد است تشخیص درست از نادرست امکان ندارد، شکی در این ندارد که کمونیستها، انسانهایی پلید هستند. انسانهایی که هیچ ابایی ندارند در خانه یک نویسنده، مخفیانه میکروفن کار بگذارند و در کمال پررویی گفتگوی خصوصی و خانگی او را به صورت علنی از رادیوی سراسری پخش کنند تا آبرویش را ببرند. انسانهایی که سازمان اطلاعاتی شان، برای یک مجرم سیاسی درجه دو یا سه، مثل ترزا، نمایش چند نفره محیرالعقولی طراحی می کند تا او را به دام یک خیانت جنسی بیندازد و از این خیانت برای در مشت گرفتن او استفاده کند. آیا حکومتهای کمونیست واقعا اینقدر کثیف بوده اند؟
اگر بخواهم بهترین فصل این کتاب را انتخاب کنم، «فصل هفتم» را با عنوان «لبخند کارنین» انتخاب می کنم. طرفدار نسبی گرایی اخلاقی نیستم، اما «بار هستی»، از آن دست کتابهایی است که اگر بخواهم به کسی کتاب هدیه بدهم، آن را هدیه خواهم داد.
نویسنده: سایمون کریچلی
مترجم: خشایار دیهیمی
ناشر: نشر ماهی
تعداد صفحه ها: ۱۱۹ - قطع پالتویی
نوبت چاپ: اول
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷
---
آدمهایی که احساس فرهیختگی می کنند، معمولا سراغ کتابهایی که روی جلدشان عبارتهایی مثل «مختصر مفید»، «فلان چیز به زبان ساده»، ... درج شده است نمی روند. کتاب «فلسفه قاره ای» اما از سری کتابهای «مختصر و مفید» نشر ماهی است که در قطع پالتویی منتشر می شوند. اینکه چه شد من که احساس فرهیختگی می کنم این کتاب را خواندم به دو اعتبار بود:
۱- توصیه دوستم مهدی ابراهیم زاده به مطالعه این کتاب که خودش آن را سه بار خوانده است!
۲- نام مترجم کتاب که هرچند جز یکی دو تا مصاحبه سیاسی از او چیزی نخوانده ام (و البته هم نپسندیده ام) همینجوری الکی فکر می کنم کتابی را که مایه ای نداشته باشد ترجمه نمی کند.
---
منظور از قاره، در عبارت «فلسفه قاره ای»، قاره اروپا، منهای کشورهای انگلیسی زبان آن است. فلسفه قاره ای هر چند «سلسله بسیار التقاطی و پراکنده ای از جریان های فکری است که بسیار دشوار می توان آن ها را به یک سنت واحد تعبیر و تحویل کرد»(صفحه ۵۵) در برابر فلسفه تحلیلی تعریف می شود. چهره های شاخص فلسفه قاره ای هگل، مارکس، نیچه، هوسرل، هایدگر، سارتر، مارکوزه، آدورنو، فوکو و.... هستند و چهره های شاخص فلسفه تحلیلی فرگه، راسل، کارناپ، پوپر، آیزایا برلین، ویتگنشتاین و... هستند.
عبارت "قاره ای" به معنای دقیق کلمه، جغرافیایی نیست و بیشتر از جغرافیا به یک مفهوم دلالت می کند چرا که «فیلسوفانی هستند از اروپای قاره ای مثل فرگه و کارناپ که "قاره ای" به حساب آورده نمی شوند و فیلسوفانی بیرون از اروپای قاره ای هستند که "قاره ای" به حساب آورده می شوند.» (ص۵۵)
کانت«از جهات مختلف، آخرین فیلسوف بزرگ مشترک میان دو سنت قاره ای و تحلیلی است که در ضمن نقطه شروع گسست میان این دو نیز هست.» (ص۱۰)
در این کتاب می بینیم که تعلق خاطر فلاسفه تحلیلی، بیشتر به کتاب شناخت شناسانه کانت، «نقد عقل محض» (۱۷۸۱) است و فلاسفه قاره ای بیشتر به کتاب «نقد قوه حکم»(۱۷۹۰) علاقه دارند. به عبارت دیگر «درک و برداشت علمی از جهان مورد علاقه فلسفه تحلیلی و درک هرمنوتیکی مورد علاقه فلسفه قاره ای است.»(ص۳۵)
کریچلی در صفحه ۴۳ کتاب چنین می نویسد:
«مفهومی که بهتر از هر مفهوم دیگری می تواند اسباب تمیز فلسفه تحلیلی از فلسفه قاره ای شود، نیهیلیسم است.»
نویسنده کتاب در تبیین این نگرش می گوید:
«پاسخ به نیهیلیسم بزرگترین مسئله پیش روی فلسفه قاره ای مابعد کانتی است. همین سبب شده است بخش اعظم فلسفه قاره ای به دنبال گفتمان ها و ورزه هایی برود که احتمال می رود بتوانند پاسخی برای بحران دوران مدرن فراهم آورند. نیچه چنگ در تفکر تراژیک یونانیان آتیکی می زند، هایدگر آن را در تفکر میانجی گرانه آفرینش شاعرانه می یابد، آدورنو در خودمختاری هنر مدرنیستی والا، مارکس در اقتصاد سیاسی، فروید در دست یازیدن به روان کاوی.» (ص۱۲۳)
دغدغه اصلی نویسنده این کتاب، آشتی بین فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای است. مثلا در صفحه ۷۴ چنین می نویسد:
«مسئله این است که هر دو گرایش فلسفی را بیان تلفیقی یک حقیقت بزرگ تر ببینیم- یعنی این حقیقت که انسان ها هم دغدغه شناخت دارند و هم دغدغه حکمت- انسان ها برای دیدن هم نیازمند عینک هستند و هم نیازمند چشم. فلسفه هم نیازمند ویرانگری نقادانه و منطقی است، هم نیازمند بازسازی هرمنوتیکی صبورانه. یعنی فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای دو نیمه یک کل فرهنگی بزرگتر هستند، و به حقیقت امور فلسفی نمی توان با صحه گذاشتن بر یک نیمه و رد و انکار نیمه دیگر رسید. بلکه این کار، به تعبیر (جان استوارت) میل، فقط با "افزودن نگاه دیگری به نگاه خود" میسر است.»
فایده مطالعه این کتاب برای امثال من این است که با طبقه بندی کلان فلاسفه و اندیشمندان غربی که نامشان در این کتاب آمده به دو دسته تحلیلی و قاره ای، قبل از خواندن آثار هر یک از آنها می توانیم حال و هوای آثار آنها را پیش بینی کنیم و تصمیم بگیریم که آثار آنها را بخوانیم یا نخوانیم یا اینکه پیش بینی کنیم آیا از خواندن اثر آنها لذت خواهیم برد یا نه. اگر انسانی هستید با روحیه منطقی و استدلالی، متفکران تحلیلی شما را به وجد خواهند آورد و اگر روحیه شاعرانه و رومانتیک دارید، متفکران قاره ای. اگر در برابر پیشرفتهای تکنولوژیک به وجد می آیید فلاسفه تحلیلی و اگر از حاکمیت ماشین و علم زدگی واهمه دارید فلاسفه قاره ای به کارتان می آیند و الی آخر.
ارزش این تقسیم بندی در فلسفه، مثل ژانر بندی نمایشنامه ها و فیلمها است. ژانر کمدی را بیشتر می پسندید یا تراژدی را؟ اگر به یکی از این دو ژانر گرایش بیشتری داشته باشید و قبل از تماشای فیلمی از ژانر آن باخبر شوید در این تصمیم که فیلم را ببینید یا نه مشکل کمتری خواهید داشت. البته به نظر نمی آید چنین تصمیمی در فلسفه جایی داشته باشد، چنین ادعا می شود که هدف از فلسفه، رسیدن به حقیقت است، نه پیروی از ذوق و سلیقه و امیال شخصی! ادعایی که خودش هم جای تأمل دارد.
The Wrestler
کارگردان: دارن آرنوفسکی
کشور: آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۸
----
محمدرضا مهدوی فر، دوست خوبم، تحلیل نسبتا مبسوطی در مورد این فیلم در وبلاگش نوشته است. از آنجا که تقریبا با تمام تحلیل او موافقم، خودم را راحت می کنم و شما را به مطالعه آن ارجاع می دهم.
معروفیت فیلم کشتی گیر در ایران به سبب سکانس پایانی فیلم است که مبارزه قهرمان کشتی کج کار فیلم با کشتی کج کار دیگری به نام «آیت الله» را به تصویر می کشد. «آیت الله»، لباسی شبیه پرچم ایران به تن دارد و با پرچم ایران در دست و چفیه بر سر، به رینگ می آید. این سکانس در ایران، توهین آمیز تلقی شده است، اما به نظرم اگر بدون پیش داوری فیلم را ببینیم و این سکانس را در متن کل فیلم تماشا کنیم و از فیلم جدا نکنیم، به سختی می توان این سکانس را به ایران ستیزی تولید کنندگان فیلم نسبت داد. مخصوصا اگر سابقه آرنوفسکی، کارگردان فیلم را در تولید فیلمی مثل «مرثیه ای برای یک رویا» در نظر بگیریم که فیلمی تماما ضد آمریکایی است. این سکانس را بیشتر می توان کنایه به جامعه ای دانست که روح خشونت خواهی اش، هنوز به مبارزه های گلادیاتوری تشنه است و سربازانش نقش گلادیاتورها را در مصاف با کشورهای دیگر و تو بگو مثلا ایران بازی می کنند.
نکته: قبل از دیدن فیلم، تصور می کردم «آیت الله» فیلم، کشتی گیری ایرانی است اما در جریان فیلم متوجه می شویم کشتی کج کاران معروف آمریکایی، هر یک نام مستعاری دارند و می توانند با لباس و ملحقات مخصوص خود وارد رینگ شوند. آیت الله در این فیلم، نام مستعار یک کشتی کج کار آمریکایی است نه ایرانی.
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: فریدون مجلسی
ناشر: انتشارات نیلوفر
تعداد صفحه ها:۳۵۲
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷
قیمت: ۵۵۰۰ تومان
----
این کتاب که شاهکار گوگول محسوب می شود در متون فارسی که به گوگول اشاره کرده اند، بیشتر با نام «نفوس مرده» ثبت شده است. لااقل تا جایی که بنده به خاطر دارم. بنابراین اگر احتمالا عنوان «نفوس مرده» را در فهرست کتابهایی که می خواهید مطالعه کنید ثبت کرده اید، این عنوان را به «مردگان زرخرید» تغییر دهید تا مثل بنده مدتها سر کار نباشید. البته مترجم کتاب، که آن را از ترجمه انگلیسی به فارسی برگردانده است نیز در مقدمه خود توضیح داده است که چرا عبارت Dead Souls را که معنی تحت اللفظی اش «ارواح مرده» می شود به «مردگان زرخرید» تغییر داده است. بگذریم.
«مردگان زرخرید»، زبان طنز دارد. گوگول نه فقط طبقه مالکان و یا دستگاه اداری روسیه، بلکه دهاتیها، رعایا، طبقات فرودست، نظامی ها و حتی معماری و شهرسازی روسی را هم از نیش و کنایه های خود بی نصیب نگذاشته است.
گوگول در این کتاب، از طرفی آلمان زدگی و فرانسه زدگی طبقه مالک و اشرافی روسیه عصر خود را هجو می کند (چیزی که بعدها در کتابهای داستایوسکی هم دیده می شود) و از طرف دیگر در چند موضع از کتاب می بینیم که خودش دچار آلمان زدگی و اروپازدگی است و به وضوح از فرهنگ روسی در برابر فرهنگ اروپایی شرمسار است.
نکته ای که در این کتاب و همچنین بسیاری دیگر از شاهکارهای کلاسیک ادبیات داستانی دیده می شود این است که نویسنده در برخی صفحه های کتاب، به وضوح داستان را رها می کند و به سخنرانی و درد دل درباره موضوعی که در داستان روی داده یا هر موضوعی که دلخواهش است می پردازد. مثلا بخش ششم کتاب، با دو صفحه کامل درد دل گوگول در مورد اینکه دیگر حوصله و ذوق و شوق جوانی اش را از دست داده است و دیدن هیچ منظره ای او را هیجان زده نمی کند شروع می شود. درد دلی که با این جملات به پایان می رسد: «هیهات جوانی ام، هیهات شادابی ام!» (صفحه 159)
یا مثلا می توان به شروع فصل هفتم اشاره کرد که شامل سه صفحه درد دل نویسنده در مورد ادبیات داستانی معاصر روسیه است که تنها ادبیات تفننی و سطحی را برمی تابد و اینکه اگر نویسنده ای کجی ها و زشتی های جامعه را نمایش دهد هیچ شانسی برای شهرت ندارد و در انزوا به سر خواهد برد. گوگول ده سال بعد از نوشتن این درد دلها در سال 1852 در گذشت و متاسفانه روزگاری را که جزو بزرگان و مشاهیر ادبیات روسیه محسوب می شود ندید. جمله معروفی در مورد نویسندگان بزرگ روس وجود دارد که هم به داستایوسکی و هم به تورگنیف منسوب است: «ما همه از زیر «شنل» گوگول درآمده ایم.» (شنل نام یکی از داستانهای گوگول است.)
نویسنده: فیروزه جزایری دوما
مترجم: محمد سلیمانی نیا
ناشر: نشر قصه
تعداد صفحه ها: ۱۹۲
نوبت چاپ: سیزدهم
تاریخ چاپ: بهار ۱۳۸۷
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
-------
«عطر سنبل، عطر کاج»، خاطرات یک زن ایرانی مقیم آمریکا است که از هفت سالگی اش در سال ۱۹۷۲به جز مقطعی کوتاه، در آمریکا زندگی کرده است.
این کتاب، از آن دست کتابهایی است که دریافت شخصی ام را كه چقدر قضاوت درباره افراد سخت است، تقویت مي كند. گویی من و امثال من در دنیایی قرار داریم و فیروزه و امثال فیروزه در دنیایی دیگر که کاملا با دنیای من بیگانه است. سعی می کنم دنیای فیروزه را درک کنم و احتمالا نمی توانم. به نظرم می رسد متقابلا فیروزه نسبت به دنیای من بدبین است و به طور حتم زندگی و جهان بینی من و امثال من را نمی تواند درک کند؛ من، به عنوان یک ایرانی که مذهبی هستم و انقلاب ۱۹۷۹ (۱۳۵۷ شمسی) ایران را در مجموع مثبت می بینم.
پدر و مادر من، در چهار-پنج سال از مقطعی که فیروزه در آمریکا زندگی کرده است در آمریکا بوده اند و اتفاقا این مقطع چهار-پنج ساله، رویداد انقلاب اسلامی و ماجرای تسخیر سفارت آمریکا در تهران را در بر می گرفته است. چقدر روایت پدر و مادرم از آمریکا با روايت فيروزه متفاوت است. فيروزه، آمريكا را سرزميني رويايي روايت مي كند، اما پدرم هنوز بعد از ۲۷ سال كه از امريكا برگشته است، هر وقت كابوس مي بيند، لوكيشن كابوسهايش آمريكا است.
با اینکه فیروزه، سعی مي كند، منصف باشد و جنبه های مثبت و منفی فرهنگ و زندگی ایرانی و آمریکایی را با هم ببیند، در مجموع نسبت به ایرانی بودن و همینطور مسلمان بودن خود شرمسار است و شیدای آمریکا است. کافی است به نام دو فصل از کتابش كه در مورد آمریکا است اشاره کنم: «جزیره گنج» و «آمریکا سرزمین Free». نام فصلي از كتاب او كه به زندگي كودكي اش در آبادان مي پردازد نيز اين است: «مردها و پشه ها». تازه در اواخر كتاب، يعني در صفحه ۱۳۷ است كه مي فهميم، فيروزه از نسل پيامبر اسلام است، آن هم اينگونه:
«او (يعني نوئل، سرايدار آپارتماني كه فيروزه در سفر تابستان ۱۷ سالگي اش به فرانسه در آن زندگي كرده است) مي خواست بداند آيا نزديك هاليوود زندگي مي كنم و آيا هيچ آدم مشهوري را مي شناسم. بهش گفتم خانه مان يك ساعت با هاليوود فاصله دارد؛ و در مورد آدم هاي مشهور، اول فكر كردم به او بگويم پدر خودم از نوادگان پيامبر است، اما مي دانستم چنين تشخصي به كارش نمي خورد.»
نمونه ای دیگر از شرمساري:
"در طول ماه دسامبر مردم دائم و به صورت اتوماتیک به ما «کریسمس مبارک» می گفتند. اگر می گفتیم کریسمس را جشن نمی گیریم یک «هانوکا مبارکِ»(۱) گرم دريافت مي كرديم. «راستش ما آن را هم جشن نمی گیریم.»
می پرسیدند: «پس چی را جشن می گیرید؟»
می گفتیم: «هیچی.»
«مگر چی هستید؟»
«مسلمان.»"
ای کاش خانم جزایری می دانست که مسلمانان، اعیاد بزرگی مثل فطر و قربان دارند که در تمام کشورهای اسلامی، البته به جز ايران، به طور مفصل و چشمگيري آنها را جشن مي گيرند؛ در هر كشور اسلامي، شيريني ها، غذاها و آداب و رسوم مخصوصي براي اين اعياد وجود دارد و اگر ايشان و البته ما، اين اعياد را جشن نمي گيريم، ربطي به مسلمان بودنمان ندارد، بلكه احتمالا به ايراني بودنمان ربط دارد.
با همه اين حرفها، فيروزه با خوانندگان كتابش صميمي است و اصلا سعي نمي كند از خود و خانواده اش تصويري آرماني ارائه كند. توصيفهاي او از رفتار و عادات بامزه پدرش، خواندني است. همين صميميت و خودماني بودن است كه باعث مي شود موقع خواندن قسمتهايي از كتابش كه فكر مي كنم دارد آشكارا اشتباه قضاوت مي كند، عصباني نشوم و از كوره در نروم. طنز پنهان و آشكاري كه در لابه لاي سطور كتاب وجود دارد نيز، مطالعه آن را شيرين تر مي كند.
--
پی نوشت:
۱- یکی از اعیاد یهودی که تقریبا با کریسمس همزمان است.
کارگردانی و فیلمنامه: Enki Bilal
کشور: آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۴
---
خوب مثل اینکه اشتباه می کردم که فیلم Sin City اولین فیلمی است که به شیوه جلوه انیمیشن دادن به بازیگران واقعی ساخته شده است. چون حداقل فیلم Immortel یک سال قبل از سین سیتی، به همین شیوه ساخته شده است.
راستش داستان فیلم قدری مبهم بود و اگر فرصت بشود باید یکبار دیگر آن را ببینم. فیلم مشحون بود از نمادها و اسطوره های مصر باستان و کابالا (عرفان یهودی). سال 2095 است. هرمی مصری، از همان نوع که بر روی اسکناس های یک دلاری هم دیده می شود، بر فراز شهر نیویورک قرار گرفته است. هوروس، خدای مصر باستان از هرم خارج می شود و ...
خوب از آنجایی که در دنیای معاصر، هوروس پرستی وجود ندارد، می توان به این فرضیه فکر کرد که فراماسونها با مطرح کردن نمادهای خود و زنده کردن اسطوره های مصری-کابالایی شان، دارند می گویند ما اینیم، هستیم و شما هم هیچ کاری نمی توانید بکنید! ستونهای ابلیسک، در اکثر پایتختهای غربی، مثل واشنگتن و پاریس بالا رفته اند و نمادهای فراماسونی حتی بر روی اسکناسهای دلار دیده می شوند.
یک نکته در حاشیه، به مناسبت اشاره به هوروس: نشانه گردونه بالدار، که در حال حاضر به عنوان نماد اهورا مزدا شناخته می شود، در اصل نماد هوروس، خدای مصر باستان بوده است. آشوریها این نماد را برای خدایشان، آسور در نظر گرفتند و ایرانیان باستان هم این نماد را از آشوریها اقتباس کردند و برای اهورا مزدا به کار بردند. آن جوانهای آریاگرا و پان ایرانیستی که گردونه بالدار را به نشانه ایرانی گری و البته عرب ستیزی به گردن می آویزند، کاش می دانستند که گذشته فرهنگی این مملکت، حتی قبل از اسلام، از گذشته فرهنگی سایر اقوام خاورمیانه جدا نبوده است.
Maria Full of Grace
کارگردانی و فیلمنامه: جاشوا مارستون Joshua Marston
کشور: کلمبیا-آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۴
خوب، وقتی کسی به جای ۱۸، ۱۹ سالگی، تازه در ۲۶ سالگی دانشجوی سینما شده باشد برایش امیدوار کننده است که ببیند کارگردانی در ۳۶ سالگی اولین فیلم بلندش را ساخته است و تازه فیلمش هم خوب از آب درآمده است.
ماریای پربرکت، شروع پرکشش و گیرایی ندارد، ولی اگر ۲۰ دقیقه اول فیلم را بگذرانید تضمین می کنم که از دیدن فیلم پشیمان نمی شوید. فیلم نمایش گوشه ای از فجایعی است که در جهان اطراف ما می گذرد: سوء استفاده یک باند قاچاق مواد مخدر از دختران فقیر کلمبیایی (که ماریا، قهرمان فیلم هم یکی از آنها است) برای حمل مواد مخدر به آمریکا. آن هم به این صورت که این دختران باید کیسه های حاوی هروئین را ببلعند و پس از پرواز به آمریکا آنها را از بدنشان دفع کنند و تحویل توزیع کنندگان بدهند. احتمال پاره شدن این کیسه ها در بدن حمل کنندگان آنها وجود دارد و پاره شدن آنها مرگ را در پی دارد.
با اینکه فیلم، سیاهی را نمایش می دهد، اما فضای قابل تنفسی دارد. انسانیت در دل سیاهی، هنوز زنده است. فضای زنانه فیلم نیز به قابل تنفس بودن آن کمک کرده است.
کاتالینا ساندینو مورنا، بازیگر نقش ماریا، نقش خود را خوب ارائه کرده است. فیلم فاقد حرکتهای پیچیده دوربین، جلوه های ویژه چشمگیر و ... است. شاید تنها چیزی که قدری هزینه تولید فیلم را بالابرده باشد لوکیشنهای متفاوت آن است: کلمبیا و آمریکا. «ماریا»، نمونه ای است از یک فیلم کم خرج، اما موفق.
اهل کوه و کوهپیمایی هستی یا نه؟ بعد از سالها دوباره می روم کوهپیمایی. اما این بار با سالهای نوجوانی فرق می کند. کوه که می روم، حضور تو را حس می کنم. به این امید به کوه می روم که روزی ببینم کسی که از روبه رو دارد می آید تو هستی، یا اینکه از کنار کسی رد شوم و وقتی نگاه می کنم ببینم تو هستی، یا اینکه کسی از من سبقت بگیرد و وقتی دقت می کنم ببینم تو هستی. لابد می دانی کوهپیمایان معمولا در چنین وضعی، سلام و علیکی گذرا با هم می کنند. آنجا رویم می شود که سلامت کنم. می دانم که در این وضع، اگر سلامت کنم، دلت نمی آید جواب سلامم را ندهی. پیرمردهای کوه بُرو را دیده ای؟ پیرمردِ کوه بُروی تو می شوم. به این امید که بالاخره روزی ببینمت و سلام و احوالپرسی ات کنم. مپسند که بمیرم و جواب سلامت را نشنوم!
شک نداشته باش که من دیوانه ام. سه روز پیش برای لحظه ای بویت را در کوه حس کردم. نبوییدمت اما بویی فرضی برایت در نظر گرفته ام. سری گرداندم تا پیدایت کنم اما ندیدمت. بویت، بویی غم انگیز است. چیزی مثل بوی گلهایی که شبها بویشان پخش می شود؛ گل مریم، گل یخ، گل شب بو. تازه فهمیده ام وقتی می گویند فلانی دیوانه فلانی است یعنی چه.
به کوه بیا! نکند تو هم زانوانت درد می کند؟ قرار ما، فعلا پنجشنبه ها، قبل از سپیده صبح. به کوه بیا مهربانم!
در اینجا فیلمهای محبوبم را فهرست کرده ام. این فهرست هم برای ارزیابی از خودم خوب است، هم برای اینکه سلیقه سینمایی نویسنده این یادداشتها، با توجه به بخش جدید وبلاگ، فیلم بینی، دستتان بیاید. (وای که من چقدر خودم و وبلاگم را تحویل می گیرم!)
لیست فیلمهای محبوبم را تقریبا با کمک جریان سیال حافظه نوشته ام. بنابراین هیچ ترتیبی اعم از تاریخ تولید و ... ندارد. احتمال دارد فیلمهایی هم از قلم افتاده باشند. می توانم بگویم دوست داشتنی ترین فیلم فهرست زیر و اساسا دوست داشتنی ترین فیلمی که تا به حال دیده ام Eternal sunshine of the spotless mind (درخشش ابدی یک ذهن پاک) است. ضمنا فیلمهایی که بولد شده اند را بیشتر دوست دارم.
فیلمهای خارجی به همراه نام کارگردان:
- سینما پارادیزو/جوزپه تارناتوره
- مالنا/جوزپه تارناتوره
- غریبه/جوزپه تارناتوره
- غلاف تمام فلزی/استنلی کوبریک
- درخشش/استنلی کوبریک
- دکتر استرنجلاو/استنلی کوبریک
- Eyes wide shut/استنلی کوبریک
- هفت/دیوید فینچر
- پلهای مدیسون کانتی/کلینت ایستوود
- رودخانه مرموز/کلینت ایستوود
- Changeling/کلینت ایستوود
- Gran torino/کلینت ایستوود
- هوش مصنوعی/استیون اسپیلبرگ
- دوئل/استیون اسپیلبرگ
- آخرین سامورایی/ادوارد زویک
- پدرخوانده/فرانسیس فورد کاپولا
- صورت زخمی/برایان دی پالما
- راه کارلیتو/برایان دی پالما
- عروسکها/تا که شی کیتانو
- Match Point/وودی آلن
- پیانو/میشل هانکه
- سفید/کریستف کیشلوفسکی
- فیلم کوتاهی درباره عشق/کریستوف کیشلوفسکی
- فیلم کوتاهی درباره کشتن/کریستوف کیشلوفسکی
- شجاع دل/مل گیبسون
- آپوکالیپتو/مل گیبسون
- Memento/کریستوفر نولان
- پرستیژ/کریستوفر نولان
- فیل/گاس ون سنت
- فانی و الکساندر/اینگمار برگمان
- همچون در آینه/اینگمار برگمان
- سونات پاییزی/اینگمار برگمان
- مرثیه ای برای یک رویا/دارن آرنوفسکی
- Twin Peaks/دیوید لینچ
- خط باریک قرمز/ترنس مالیک
- دنیای نو/ترنس مالیک
- یک ذهن زیبا/ران هوارد
- در حال و هوای عشق/ونگ کار وای
- سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولن/جین پی یر جانت
- زیرزمین/امیر کاستاریکا
- عشق سگی/آلخاندرو گونزالس ایناریتو
- 21 گرم/آلخاندرو گونزالس ایناریتو
- عدالت برای همه/نورمن جیسون
- لولا بدو لولا/تام تیکور
- میلیونر زاغه نشین/دنی بویل
- راشومون/آکیرا کوروساوا
- پاپیون/فرانکلین جی شفنر
- گاو خشمگین/مارتین اسکورسیزی
- گلهای شکسته/جیم جارموش
- بازگشت/ژویا گنیتسف
- تبعیدی/ژویا گنیتسف
- استاکر/آندری تارکوفسکی
- اشباح گویا/میلوش فورمن
- دیگران/آلخاندرو آمنابار
- بدنام/آلفرد هیچکاک
- پرندگان/آلفرد هیچکاک
- Talk to her/پدرو آلمودوار
- Children of men/آلفونسو کوارون
- بهار، تابستان، پاییز، زمستان...بهار/کیم کی داک
- Atonement/جو رایت
- Lake house/آلخاندرو آگراسی
- آسمان وانیلی/کرو کامرون
- U-Turn/الیور استون
- متولد چهارم جولای/الیور استون
- جوخه/الیور استون
- فرار از شائوشنگ/فرانک دارابونت
- مسیر سبز/فرانک دارابونت
- He was a quiet man/فرانک کاپولا
- رقصنده در تاریکی/لارس فن تریه
- Pulp Fiction/کوئین تارانتینو
- کشته شدن جسی جیمز به دست رابرت ردفورد بزدل/اندرو دومنیک
- Eternal sunshine of the spotless mind/مایکل گوندری
- Kingdom of heaven/ریدلی اسکات
- Besieged/برناردو برتولوچی
- قاتلین پیرزن/برادران کوئن
- روز موش خرمایی/هارولد رامیس
- جان مالکویچ بودن/اسپایک جونز
- موشت/روبر برسون
- ناگهان بالتازار/روبر برسون
- پیش از طلوع/ریچارد لینکلیتر
- پیش از غروب/ریچارد لینکلیتر
فیلمهای ایرانی به همراه نام کارگردان:
- آژانس شیشه ای/ابراهیم حاتمی کیا
- از کرخه تا راین/ابراهیم حاتمی کیا
- دیده بان/ابراهیم حاتمی کیا
- خاکستر سبز/ابراهیم حاتمی کیا
- بوی پیراهن یوسف/ابراهیم حاتمی کیا
- عروسی خوبان/محسن مخملباف
- بچه های آسمان/مجید مجیدی
- اشک سرما/عزیزالله حمیدنژاد
- بوتیک/حمید نعمت الله
- چهارشنبه سوری/اصغر فرهادی
- درباره الی/اصغر فرهادی
- کودک و فرشته/مسعود نقاش زاده
- لیلی با من است/کمال تبریزی
- شیدا/کمال تبریزی
- گاهی به آسمان نگاه کن/کمال تبریزی
- پرواز در شب/رسول ملاقلی پور
- قارچ سمی/رسول ملاقلی پور
- سفر به چزابه/رسول ملاقلی پور
- هامون/داریوش مهرجویی
- درخت گلابی/داریوش مهرجویی
- روسری آبی/رخشان بنی اعتماد
- گیلانه/رخشان بنی اعتماد
- خون بازی/رخشان بنی اعتماد
- کیمیا/احمدرضا درویش
- بازمانده/سیف الله داد
- اتوبوس شب/کیومرث پوراحمد
- خیلی دور، خیلی نزدیک/رضا میرکریمی
نتیجه:
در مجموع، فیلمهایی با سبک کلاسیک و در ژانر رومنس را بیشتر می پسندم.
در سال ۱۳۸۴، در دوره دو ترمي آموزش كارگرداني در كانون سينماگران جوان شركت كردم. به عكس تصور خودم و احتمالا ديگران، تا قبل از اين دوره، خيلي راحت تر مي توانستم درباره يك فيلم نظر بدهم. بعدش هم كه شدم دانشجوي سينما، هرچه ترمها بالاتر مي رود، سختتر و كمتر مي توانم درباره فيلمي كه مي بينم تحليلي بدهم. وقتي با جمعي كه هيچ تجربه و تحصيلاتي در زمينه سينما ندارند به تماشاي فيلمي مي رويم، هم تعجب مي كنم و هم حسوديم مي شود كه همراهانم چقدر راحت مي توانند درباره فيلمي كه ديديم نظر دهند.
با این همه، ناسلامتی مثلا دانشجوی سینما هستم! وقتی هرکس از راه می رسد در مورد فیلمی که می بیند نظر می دهد، چرا من چیزی در مورد فیلمهایی که می بینم ننویسم؟ ضمن اینکه نوشتن حتی یک خط در مورد یک فیلم و جمع شدن این یک خطها، بعد از مدتی برای کسی که به سینما علاقه مند است گنجینه ای به درد به خور به وجود می آورد.
---
یادداشتهایم در مورد فیلمها، از نظر ساختار شبیه یادداشتهایم درباره کتابها خواهند بود.
من كه خوب يا بد، كِرم كتابم، چرا كتابهايي را كه مي خوانم در وبلاگم معرفي نكنم؟ با اين كار، هم نفسم حال مي آيد، هم مطالب كتاب بهتر در ذهنم مي ماند، هم همين معرفيها بعدا در جايي به كار خودم مي آيند، هم اگر كتابي بود كه از آن خوشم آمده است، شايد نوشتن درباره آن، حداقل يك نفر ديگر را به خواندنش ترغيب كند.
---
يادداشتهايم در مورد كتابهايي كه مي خوانم، شلخته خواهند بود و ساختار خاصي نخواهند داشت. هر نكته جالبي را كه در مورد كتاب به ذهنم برسد مي نويسم. ممكن است در مورد كتابي يك خط بنويسم، ممكن است در مورد كتاب ديگري روده درازي كنم. بستگي به حوصله و حس و حالم خواهد داشت.
---
با چند نفر از دوستان كتابخوانم قرار گذاشته ايم وبلاگي گروهي در مورد كتابهايي كه مي خوانيم درست كنيم. اين يادداشتها مي تواند دستگرمي اي براي آن وبلاگ باشد. البته قرار نيست ساختار يادداشتهاي آن وبلاگ، شلخته باشد.
---
در مورد كتابهايي كه قبلا خوانده ام نمي نويسم. از اين به بعد هر وقت خواندن كتابي را تمام كردم سعي مي كنم در موردش بنويسم.
عمر هفت سین ها رو به پایان است ولی
سفره «تک سین» ام
باز خواهد ماند.
لااقل تا وقتی
ماهی قرمزش زنده است.
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
(یغما گلرویی)
----
یکهو ساعت ۵/۲ نصفه شب، می بینی ترانه ای که تا حالا توجهت رو جلب نکرده بوده، چقدر بهت می چسبه. ده، بیست بار پشت سر هم گوشش می کنی.
