اتفاقی که از آن می ترسیدم، بالاخره روی داد. آقای احمدی نژاد! می دانستم که یکدنده و لجوج هستی، اما نمی خواستم باور کنم که تا این حد پیش می روی:
«به گزارش خبرنگار اعزامي خبرگزاري فارس به مشهد، در آخرين جلسه هيأت دولت، "اسفنديار رحيم مشايي" به سمت معاون اول رييس جمهور منصوب شد»*
من دیگر نیستم.
برای تو، چه تحقیرها، تمسخرها و فحشهایی را که تحمل نکردم.
هرچقدر برای تو حرص و جوش خوردم، دیگر بس است.
برای دفاع از تو، که فکر می کردم نماد عدالتخواهی و آرمانهای امام و انقلاب هستی، چه سرمایه ای از عمر و وقتم را که تلف نکردم.
روزه هایی که برای روی کار آمدنت نذر کردم و با پیروز شدنت ادا کردم، حرامت باد!
شبهایی که در ایام انتخابات، برای تبلیغ تو، پسرم به دلتنگی پدرش گذراند، حرامت باد!
چه دوستیهایی که به خاطر تو به کدورت تبدیل نشد! همه اش، حرامت باد!
امروز قرار است رفسنجانی به نماز جمعه بیاید. به نماز جمعه نمی روم. گور پدر تو، گور پدر رفسنجانی و گور پدر موسوی! (از پدر این هر سه معذرت می خواهم، لفظ بهتری که منظورم را برساند به ذهنم نمی رسد.) حالم از همه تان به هم می خورد که سر و ته یک کرباسید.
گور پدر سیاست!
زنده باد شعر! زنده باد رمان! زنده باد کتاب! زنده باد فیلم! زنده باد موسیقی! زنده باد سفر! زنده باد زن! زنده باد بچه! زنده باد عشق!
تو آخرین بهانه من برای دغدغه سیاسی داشتن بودی. خدا را شکر می کنم که این آخرین بهانه گرفته شد. از این به بعد، زندگی منهای سیاست را تجربه می کنم. حمایت از مظلومان و مستضعفان هم، چه در ایران و چه در جهان، تا زمانی که بازیچه شما باشد، کشک است.
در این روزها، بارها از شهید مروه شربینی، که خدا بر مقاماتش بیفزاید و قاتلانش را لعنت کند، یاد کردی ولی ما را در حسرت گذاشتی که محکوم کردن قتل "مروه شربینی"ها را در سین کیانگ چین از زبانت بشنویم.
حالم به هم می خورد از آن آرمانگرایان و اصولگرایانی که در چند روز اخیر، حداقل دو تجمع در برابر سفارت آلمان برگزار کرده اند، اما از صدور یک بیانیه در حمایت از مظلومان کشته شده در چین دریغ کرده اند.
چند سال پیش ویرم گرفته بود که کتابهایی در حوزه آموزش داستان نویسی و فیلمنامه نویسی مطالعه کنم. یکی از کتابهايي كه به آن برخورد كردم، كتابي بود به اسم يادداشتهايی درباره قصه نويسی و نمايشنامه نويسی كه نويسنده اش محسن مخملباف بود. اين كتاب را حوزه انديشه و هنر اسلامي (حوزه هنري فعلي) در سال ۱۳۶۰ منتشر كرده بود. برخي مطالبي كه مخملباف ۱۳۶۰ در اين كتاب مطرح كرده بود، به قدري با نظر و عمل مخملباف ۱۳۸۲، يعني سالي كه كتاب را مي خواندم، متفاوت بود كه آنها را ياددشت كردم.
اين روزها نام مخملباف را زياد مي شنويم. مخملبافي كه "فرياد مورچگان" مي سازد و از پارلمان اروپا و صداي آمريكا، مردم ايران را به قيام عليه جمهوري اسلامي دعوت مي كند، در كنار مخملبافي بگذاريد كه در سال ۱۳۶۰ فتواهاي زير را صادر كرده است و حيرت كنيد:
«در قصه های متأثر از ادبیات غرب که در پنجاه سال حکومت پهلوی در ایران، توسط نویسندگان نوشته شده به تعداد زیادی قصه برمی خوریم که سوژه هایشان بطور مستقیم یا غیر مستقیم به مسائل غیراخلاقی نزدیک شده اند. اکثر قصه های صادق چوبک، جمال میرصادقی و بزرگ علوی شامل همین حکم اند.
زنانی که فاحشه اند و یا در لحظه ای به این کار زشت دست می زنند. مردانی فاسد و چشم چران و یا فحاش. جالب اینکه نام این تیپها و شخصیتها را هم مردمی گذاشته اند. چنین کارهایی را به عنوان یک قصه نویس اسلامی نباید تکرار کنیم.» (ص44)
«خوشبختانه در این باره (آموزش الفبای قصه نویسی) تاکنون جزوات و کتابهایی نوشته شده اما نارسائیها و اشکالات آن جزوه ها که در ذیل به آنها اشاره خواهد شد عملاً به نحوی مشکل را بقوت خود باقی گذاشته. اشکالاتی که به این جزوات و کتابها برمی گردد عبارتند از:
یک- وجود انحرافات در جزواتی که به نوعی سعی کرده اند تکنیک قصه نویسی را آموزش بدهند اما در میان مطالب تکنیکی، محتوای ناشی از تفکر ناصحیح خویش را نیز گنجانده اند.
...
پنج- آوردن نمونه های غیراخلاقی بگونه ای که نه تنها از نظر اسلام خواندن آنها صحیح نیست که در همین رابطه برای مردم و بخصوص نوجوانان مضر و منحرف کننده است.
شش- الگو قرار دادن مسائل غربی و عدم توجه به مسائل خاص ما» (صفحات 9 و 10 کتاب)
«تخیل هدایت شده با ذهنیگری مالیخولیایی ای که بعضی نویسندگان دچار آن هستند، تفاوت می کند و فرق آن را با تخیل صحیح و هدایت شده، از مطابقت آن با اصول اعتقادی مذهبی مان می توانیم بفهمیم.» (ص32)
«نظریه هنر برای هنر، چنان غیرمنطقی و بی پایه است که هیچ ضرورتی ندارد ما نیز به رد آن بپردازیم. کافی است یادآوری کنیم که هیچکس قصه را برای این نمی نویسد که قصه ای نوشته باشد. ممکنست کسی برای بدست آوردن شهرت و پول و... اقدام به این کار بکند اما وقتی خداوند در قرآن قصه می آورد، ذکر می کند که این قصه را برای عبرت گیری شما آوردیم. در مورد سوژه قصه های ما مسلمانان نیز، باید دقت شود که آیا چنین انگیزه ای در آنها وجود دارد یا ندارد؟» (صفحات 45 و 46)
«چگونه قصه را ارزیابی کنیم؟
... در وهله اول باید نوشته را از جنبه مکتبی بررسی کنیم و ببینیم آیا در کل نوشته یا در بعضی از اجزاء آن حرفی زده ایم که مغایر با اعتقادات مکتبی مان باشد.» (ص90)
«با وجودیکه مذهب، استفاده از همه هنرها را در جهت خدایی جایز می داند، اما برای هر کدام از آنها محدودیت هایی قائل است. بعنوان مثال غنا در موسیقی حرام است...» (ص22)
«داشتن یک استعداد هنری، هیچ ارزشی برای انسان ایجاد نمی کند. بلکه بکارگیری این استعداد در جهت حق است که به آن ارزش می دهد.» (ص27)
«وظیفه نویسنده قصه اسلامی این است که نه تنها راجع به جهان ملموس بنویسد، که موظف است راجع به غیب نیز بنویسد.» (ص30)
«ما به عنوان یک قصه نویس مسلمان، با الهام از قرآن، موظفیم راجع به بهشت، جهنم، عالم برزخ، آنچه در خواب و بیداری می بینیم و راجع به ملائکه، جن، روح، انبیاء، شهدا و... نیز بنویسیم.» (ص31)
«در سوژه یابی، باید در نظر داشت که زمان طرح این سوژه نگذشته باشد، یا هنوز زود نباشد. طرح بسیاری از سوژه ها شاید نتیجه ای داشته باشد، عکس هدف امروزی نویسنده. بعنوان مثال بررسی انقلاب و حکومت بنی عباس بعنوان یک فراز مهم از تاریخ اسلام، ضروری و عبرت انگیز است. چرا که آنها با ادعای خونخواهی امام حسین، بر علیه امویان شوریدند؛ اما پس از آنکه بر سر کار آمدند، کار را به جایی رساندند که مردم از ظلم آنها آرزوی بازگشتن بنی امیه را می کردند. حال اگر همین سوژه را برای بررسی بصورت یک نمایشنامه درآوریم و به روی صحنه اجرا کنیم آیا مغرضین تبلیغ نخواهند کرد که جمهوری اسلامی نیز همان بنی عباس است؟ آیا بیننده ناآگاه بطور ناخودآگاه چنین برداشتی نخواهد کرد؟» (ص41)
«آیا نشان دادن زن (در تئاتر) به همان سادگی و بی اشکالی صحبت کردن از آن (در قصه) است؟ مسلماً نه. در اینجا نویسنده (نمایشنامه) به خاطر اعتقادی که دارد و اعتقادی که تماشاچیان به نمایشنامه او دارند با مشکلی به اسم مسئله زن در تئاتر اسلامی برخورد می کند...
اما این مشکل وقتی قوی تر می شود که به قرآن مراجعه می کنیم. آیات مربوط به حجاب تأکید دارند که در هنگام راه رفتن، زنان نباید چنان پای بر زمین کوبند که توجه مردان را جلب کنند و زینت آلاتشان آشکار شود.
متأسفانه به صرف حضور زنان در صحنه نمایش، توجه بینندگان و از جمله تماشاچیان مرد به آنها جلب خواهد شد.
حرف زدن زن در صحنه با سخن گفتن او در اجتماع تفاوت می کند.
در زندگی اجتماعی، اسلام به زنها اجازه حضور و فعالیت داده است. بشرط آنکه حجاب را رعایت کنند و به مردان نیز دستور داده است که چشمان خویش را از نگاه نامحرم فروپوشند.
اما در سالن نمایش، تماشاچی برای دیدن نمایش آمده است و لاجرم بازیگران را می بیند و بایستی ببیند و بازیگر نیز برای اجرای نقش ملزم است خود را نشان دهد تا نمایش به اجرا درآید و این دو حکم با هم متناقض است.
به هرجهت بهتر آن است که زنان در نمایش کمتر بازی داشته باشند. و در صورت لزوم با حجاب کاملتری بازی کنند و نمایش نامه نویس برای آنها نقشی در صحنه هایی پیش بینی کند که اجتماعی است و رعایت حجاب طبیعی می نماید.
گذشته از این، تماشاچیان مرد نیز نبایستی به همان راحتی که به بازی مردان توجه دارند به آنها نیز توجه کنند و دیگر اینکه نقش زنان تا ممکن است کوتاه باشد.» (صفحات 136 - 138)
«در بسیاری تئاترهای غربی، تماشاچی جذب دکور و امکاناتی که بروی صحنه آمده است می شود. نهضت اسلامی ما امکان چنین اسرافهایی را ندارد. و لذا نمایشنامه نویس مسلمان سعی می کند بهترین دکور را با حداقل امکانات پیش بینی کند.» (ص186)
گفت از دریا برانگیزان غبار
جلال الدین بلخی
انسانها دو دسته اند: دسته ای از انسانها "مردم" اند. دسته ای دیگر، "مردمتر" اند.
دموکراسی به معنی حاکم بودن نظر اکثریت است، اما اکثریت مردمترها، نه اکثریت مردم. دموکراسی، حکومت مردمترها است.
ثروتمندان، دیوانیان، آکادمیسین ها، ساکنان متروپولیس، ژورنالیستها، آرتیستها (نمی گویم هنرمندان) و انتلکتوئلها، مردمتر ها هستند.
تا دنیا، دنیا بوده، دموکراسی، حکومت مردمترها بوده است.
در یونان باستان، مهد دموکراسی، حق رای با "مردان آزاد آتنی" بود و بردگان که جمعیت بیشتری داشتند حق رای نداشتند.
در آمریکا و اروپا هم تا اواخر قرن نوزدهم، فقط ملاکان و صاحبان سرمایه و برده داران، حق رای داشتند.
از قرن بیستم به بعد هم که مردمترها به مردم حق رای داده اند، مردم تنها حق دارند از میان کسانی حاکمان خود را انتخاب کنند که مردمترها در احزابشان تعیین کرده باشند.
خلاصه اینکه حکومت مردمترها، دموکراسی و حکومت مردم، پوپولیسم نام دارد. البته پوپولیسم هم نامی است که مردمترها برای "حکومت مردم" برگزیده اند.
در مقیاس جهانی هم، دنیا با قواعد دموکراسی اداره می شود. در این مقیاس، مردمترها، "جهان اول" نامیده می شوند. مردم هم که به دو دسته اقلیت و اکثریت تقسیم می شوند جهان دوم و جهان سوم نام گرفته اند. نامگذاری "جهان اول، جهان دوم و جهان سوم" را هم مردمترها صورت داده اند. سازمان ملل متحد، با نظر مردمترها و مباشران جهان دومی شان اداره می شود؛ با حقی به نام حق وتو.
انقلاب 1357 ایران، حدود ده سال دوگانه مردم و مردمترها را در این کشور از بین برد. همه، مردم بودند. لااقل در ظاهر، همه مردم بودند. مردمترها اگر هم بودند، در مردم حل شده بودند. دموکراسی، پوپولیسم بود و پوپولیسم، دموکراسی. روح خدا که رخت بربست، کم کم مردمترها سربرآوردند.
بعد از آن، تا زمانی که رای مردم با مردمترها هماهنگ بود، مردمترها دموکراسی شان را داشتند و به آن راضی بودند. 16 سال دموکراسی به معنای تاریخی آن، بر این کشور حاکم بود. می گویم شانزده سال و نه 26 سال، چون دموکراسی با وجود مردمترهاست که معنی می یابد. بدون مردمترها دموکراسی نداریم. آنچه به نام دموکراسی در تاریخ دیده ایم، حکومت مردمترها بوده است.
در سال 1384، دموکراسی 16 ساله ایران متحمل ضربه سنگینی شد. مردم به کاندیدای مورد نظر مردمترها رای ندادند.
مردمترها با امید به راه آوردن مردم، به مدد دهها روزنامه و مجله داخلی، دهها شبکه تلویزیونیِ جهانِ اولی و صدها سایت اینترنتی، چهار سال دندان روی جگر گذاشتند ولی در نهایت، در 22 خرداد 1388 ضربه ای کاری تر از قبل خوردند. حالا مردمترها خشمگین اند و برای احیای دموکراسی و نابودی پوپولیسم از هیچ تلاشی فروگذار نخواهند کرد. مردمترها در این ادعا که برای احیای دموکراسی تلاش می کنند صداقت دارند. حکومتی واقعا دموکراتیک است که به رای مردمترها تمکین کند.
--------
در همین مورد بخوانید: نمایشگاه سوبژکتیویسم در تهران
این روزها وقایع تهران و حاشیه های آن، آزمایشگاه فلسفه پست مدرن و نمايشگاه عوارض ناشی از سوبژكتيويته است. وقتی فیلسوف پست مدرنی چون اسلاوی ژیژک، به چنان تحلیل پرت و سخیفی از وقایع اخیر ایران می رسد که خواندیم، ناخودآگاه دارد مهر تاییدی می زند بر ادعای غول فلاسفه پست مدرن، مارتین هایدگر که "فلسفه به پایان خود رسیده است."
حد اعلا و حاد سوبژکتیویته، انكار هرچه غير از خود، توسط سوژه (سوبژه) است.(۱) وقتي سوبژكتيويته در سوژه به فعليت تام و تمام مي رسد، سوژه، فقط خودش را مي بيند و هرچه غير از خودش را انكار مي كند.
اين روزها در شهر شبه مدرن تهران و در دانشگاههاي ايران، نتیجه فعليت حاد سوبژكتيويته را مي بينيم. سوبژكتيويسم، نتیجه اومانیسم، وجهی از وجوه آن و از ویژگیهای دوران مدرن است. غلبه اومانيسم، انسان را به "سوژه" تبديل مي كند و به سوژه تقليل مي دهد. از همين رو سوبژكتيويسم، در دانشگاهها(۲)، در ميان ژورناليستها و مخاطبانشان(۳)، در ميان كاربران اينترنت، در میان یقه سفیدهایِ مگس پران و مفت خورِ سیستمِ بوروکراسی، در ابرشهر شبه مدرني چون تهران و در هر جمع و گروهي كه روح مدرن در آنها بيشتر رسوخ كرده است یا در تمنای مدرنیسم هستند، نمود بيشتري دارد.
مهم نيست كه دست سوژه ساكن تهران، از هرگونه سند و مدرك براي اثبات تقلب گسترده در انتخابات خالي است، مهم نيست كه هزار و یک دليل و توضيح براي امكان ناپذيري تقلب در سيستم انتخابات ايران به سوژه عرضه كني، مهم اين است كه سوژه به كانديدايي راي داده و حالا كه آن كانديدا راي نياورده است، از آن رو كه سوژه جز خود را نمي بيند مي گويد "همه به كانديداي مورد نظر من راي دادند" يا "كسي را نديدم كه به ديگري راي دهد".
سوژه تقصيري ندارد. راست مي گويد. چون سوژه است و لازمه سوژه بودن، فقط خود را ديدن است. در دنياي مدرن و براي سوژه، چيزي جز سوژه موضوعیت ندارد. همه چيز و همه کس، سوژه است. سوژه، وقتي مي گويد همه به موسوي راي دادند، دورويي نمي كند، خود را به كوچه علي چپ نزده است، دروغ نمي گويد. او فقط سوژه می بیند. او "باور" دارد كه همه به کاندیدای او راي داده اند.
اجتماع سوژه ها و در كنار هم بودن آنها در كلني هايي مثل نيمه شمالي و تا حدودي مركز تهران(۴)، دانشگاهها، هيئتهاي تحريريه مطبوعات، محافل روشنفكري و... ، باعث هم افزایی اين باور در آنها نیز می شود.
وجه مشترك تمام اين كلني ها، سخنگو بودن آنها است. قدرت، با آن كس است كه "سخن" مي گويد. در طرف ديگر، 24 ميليون انساني هستند كه به كانديداي ديگري راي داده اند، اما دچار لكنت زبان هستند. قبل از انتخابات، لكنت داشتند و بعد از انتخابات هم لكنت دارند. در اين ميان، سخنگو بودن سوژه ها و الكن بودن طرفداران كانديداي ديگر، عامل ديگري در تقويت "باور" سوژه ها به در اكثريت بودن است. اين 24 ميليون، بايد كه زبان و سخنگويان خود را پيدا كنند و الا خطر ديكتاتوريِ اقليتِ مبتلا به سوبژكتيويسم حاد، جدي است.
امتياز ديگر سوژه ها، پايتخت نشيني آنها است. استفاده از رانت زندگي در پايتخت، صداي اعتراض آنها را رساتر مي كند ولی سکوت رضایت آمیز و مخلوط با لکنت اکثریتی که از رانت زندگی در پایتخت محروم هستند، صرفا به دلیل خارج از پایتخت بودن دیده نمی شود. البته بین پایتخت نشینی در دنیای مدرن و تبدیل شدن تام و تمام به سوژه، تلازم وجود دارد.
يك درجه پايينتر از فعليت كامل سوبژكتيويته را در سوژه هايي مي بينيم كه در اقليت بودن خود را پذيرفته اند اما راي خود را حاصل آگاهي و راي ۲۴ ميليون طرفدار كانديداي ديگر را حاصل جهل، راي فروشي و ... مي دانند. متفرعناني كه ته دلشان دوست دارند هر رايشان برابر با راي پنج، ده یا بیست جنوب شهري و غيرتهراني باشد.
پی نوشت:
----
* اين يادداشت كوتاه، بسط چند جمله نغز از دوست فلسفه خوانده ام عليرضا شفاه، در مورد انتخابات اخير است. امیدوارم ایده او را خراب نکرده باشم.
۱- سوژه یا سوبژه را می توان با اغماض، «من نفسانی فردی» و سوبژکتیویسم را «اصالت من نفسانی فردی» ترجمه کرد.
۲- دانشگاه، به عنوان فضای آموزشی مدرن و محلی که علومی با مبادی پوزیتیویستی در آن آموزش داده می شود و شرنگ اومانیسم را در جان دانشجویان می نشاند.
۳- در اينجا، ژورناليسم، به عنوان پديده اي مدرن كه به هيچ وجه صورت تكامل يافته و در امتداد کتاب، سخنراني، منبر و تريبون نيست، مورد نظر است.
۴- به یادداشت "بررسی آمار آرای احمدی نژاد در شهر تهران"، از همین وبلاگ رجوع کنید.
مطلب زیر را در کتاب «سینما و افق های آینده؛ جست و جویی در آرا و افکار سیدمرتضی آوینی»(۱)، نوشته حسین معززی نیا(۲) خواندم. هم برایم تازگی داشت، هم خیلی جالب بود. شما هم بخوانید:
«او (سیدمرتضی آوینی) در خرداد سال ۱۳۵۷ ازدواج می کند. پس از ازدواج، به همراه همسر، پدر و مادر و خواهر و برادرش به آمریکا سفر می کند و چند هفته در خانه برادرش مصطفی آوینی اقامت می کند. برادرانش مصطفی و محمد، در آن ایام مشغول تحصیل در آمریکا بوده اند.
پس از بازگشت به کشور، در خیابان شریعتی، خیابان آمل خانه ای اجاره می کند و زندگی مشترکش را آغاز می کند. صاحب خانه، خانواده فرهاد مهراد خواننده مشهور آن سال ها بوده اند. بین آنها صمیمیتی به وجود می آید و بسیاری از شب ها فرهاد به خانه او می آمده. در یکی از همین شب ها فرهاد با شیفتگی نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) را برای او می آورد. در آن نوار، امام مردم را به شکستن حکومت نظامی، رفتن روی پشت بام ها و سر دادن نوای الله اکبر تشویق می کرده است.» (صفحه ۱۲۱)
پی نوشت:
۱- ناشر: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، چاپ اول، ۱۳۸۸
۲- حسین معززی نیا، منتقد سینما که در ماهنامه سوره به سردبیری سیدمرتضی آوینی قلم می زده است. او پس از شهادت مرتضی آوینی، با کوثر آوینی، دختر مرتضی ازدواج کرده است.
در طبقه آخر یک برج زندگی می کنم که بلندترین ساختمان محله است. بیشتر وقتها که کنار پنجره می روم، به این فکر می کنم که عاقبت روزی، احساس "دانیال نازی" بودن به من دست می دهد، به نطق می آیم، سرم را از پنجره بیرون می کنم و ماهها و سالها حرف فروخورده را با فریاد بیرون می ریزم. منتظر روز "به نطق آمدنم" هستم.
ببخشید که حدیث نفس می نویسم.
----
*دانیال نازی، یکی از شخصیتهای داستان بلند "استخوان خوک و دستهای جذامی"، نوشته مصطفی مستور است که در داستان جدید او، "من گنجشک نیستم"، دوباره ظاهر شده است.
چکیده: بر اساس آمار وزارت کشور، در شهر تهران، از هر چهار نفر واجد شرایط رای دادن، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.
-----
بر اساس آمار منتشر شده، در شهر تهران، جمعیت واجدان شرایط رای دادن، ۶۴۰۳۳۰۸ نفر بوده است، که از این تعداد، ۴۱۷۹۱۸۸ نفر در انتخابات شرکت کرده اند. یعنی مثل همه انتخابات گذشته، درصد مشارکت در تهران، کمترین درصد مشارکت در کل کشور بوده است. بر طبق این آمار، در تهران، ۲۸/۶۵ درصد واجدان شرایط در انتخابات شرکت کرده اند؛ یعنی حدودا از هر سه نفر، دو نفر.
تقسیم بندی آرای دو کاندیدای اصلی در بین ۴۱۷۹۱۸۸ نفر شرکت کننده در انتخابات، به شکل زیر بوده است:
محمود احمدي نژاد: ۳۰/۴۳ (چهل و سه و سی صدم) درصد (۱۸۰۹۸۵۵ راي از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ راي ماخوذه)
ميرحسين موسوي: ۸۳/۵۱ (پنجاه و یک و هشتاد و سه صدم) درصد (۲۱۶۶۲۴۵ راي از مجموع ۴۱۷۹۱۸۸ راي ماخوذه)
رای ۳۰/۴۳ (چهل و سه و سی صدم) درصدی احمدی نژاد، مربوط به شرکت کنندگان در انتخابات است وگرنه، اگر تمام واجدان شرایط را در نظر بگیریم، ۲۶/۲۸ (بیست و هشت و بیست و شش صدم)درصد از شهروندان تهرانی به احمدی نژاد رای داده اند. یعنی به طور تقریبی از هر چهار نفر تهرانی، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.
در شرایط موجود، می توان حدس زد و حس کرد که بیشترِ ۳۵ (سی و پنج)درصد واجد شرایطی که در تهران در انتخابات شرکت نکرده اند، در بحثهای عمومی، طرفدار مصلحتی میرحسین موسوی و مدعی تقلب در انتخابات باشند. نگارنده در میان آشنایان خود، کسانی را سراغ دارد که اصلا در انتخابات شرکت نکرده اند، اما در روزهای اخیر، در تجمعات حامیان موسوی حاضر شده و تابلوی Where is my vote را بالا برده اند!
با توجه به اینکه بر طبق آمار منتشر شده، در حوزه شمیرانات، رای میرحسین موسوی تقریبا دو برابر احمدی نژاد و در حوزه شهر ری، رای احمدی نژاد تقریبا دو برابر موسوی بوده است و با توجه به اینکه درصد مشارکت در مناطق جنوبی تهران بیشتر از مناطق شمالی آن است، می توان گفت که به طور تقریبی در نیمه شمالی تهران از هر پنج نفر "واجد شرایط"، یک نفر به احمدی نژاد و در نیمه جنوبی تهران از هر دو نفر "واجد شرایط"، یک نفر به احمدی نژاد رای داده است.
خلاصه اینکه، اگر در شهر تهران و به خصوص در مناطق شمالی آن زندگی می کنید، هیچ دلیلی ندارد تصور کنید که وزارت کشور مدعی است «شما و اطرافیانتان به احمدی نژاد رای داده اید». آمار وزارت کشور، خودش گویای این واقعیت است که از هر چهارنفر تهرانی، تنها یک نفر به احمدی نژاد رای داده است!
ضمن اینکه فضای روانی به وجود آمده در جامعه، در پی حوادث اخیر، در مجامعی مثل تاکسی ها، اتوبوسها، قطارهای مترو و ... معمولا به همان یک نفر از چهار نفرها هم اجازه نمی دهد که رای خود را به احمدی نژاد اظهار کنند. بنابراین، این سئوال (البته همراه با اغراق) که «در اطراف من هیچکس به احمدی نژاد رای نداده است، پس او چگونه رای آورده است؟» در تهران و به خصوص مناطق شمالی آن، هیچ موضوعیتی ندارد. چرا که خود مجریان انتخابات هم ادعا ندارند که در تهران، بیشتر مردم به احمدی نژاد رای داده اند.
