شکارچی، قفسی پر از قناری را با خود حمل می کرد.
قناریها را یکی یکی در چله تیر کمان دوشاخه اش می گذاشت، نشانه گیری می کرد و به طرف تخته سنگها پرتاب می کرد.
فرشته، روی تخته سنگ کنار رودخانه نشست و پاهایش را در آب رودخانه خنک کرد. یک ماهی، او را دید. فرشته، پاهایش را از آب خارج کرد و از رودخانه دور شد. ماهی تصمیم گرفت به دنبال فرشته از آب بیرون بپرد.
فرشته دور می شد و دست و پازدن ماهی را روی سنگریزه های کنار رودخانه نمی شنید و نمی دید. فرشته، كم كم در چشم ماهي محو شد.
خدا خیر بدهد به همسایه مان که خانه کلنگی اش را کوبید و بساط بنایی راه انداخت. اشتغالم را مدیون او هستم. اگر سر و صدای ساخت و سازش از ساعت هفت صبح شروع نمی شد و نمی رفت روی اعصاب آدم، کی حال داشت زودتر از 12 ظهر، رختخواب را ول کند و برود سر کار؟
مرد، كاست را داخل دستگاه ويدئو گذاشت. تصاويري از يك نوزاد پخش شد.
مرد: واي قربونش برم چقدر تپلي بوده پسرم!
زن: بميرم چرا اينجوري گريه مي كنه؟
مرد:چه خوب شد اينا رو گرفتيم. اين اداش رو اصلا يادم نبود. خيلي بانمكه!
زن: ببين ناناز من لباشو چجوري غنچه كرده!
مرد: ...
زن: ...
همينطور كه قربان صدقه نوزاد توي فيلم مي رفتند، پسر بچه اي سه چهار ساله توي دست و پايشان وول مي خورد، جلوي تلويزيون مي رفت و مي خواست به دستگاه ويدئو دست بزند.
زن: برو كنار نمي تونم تلويزيونو ببينم.
مرد: به اون دست نزن، خراب مي شه.
زن: واي چقدر اذيت مي كني گلم، خواستيم يه فيلم ببينيما!
مرد: اه، اه، اه، اعصابمو داغون كردي بچه.
مرد: ...
زن: ...
در اینجا داستانکی بود که برش داشتم. (جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷)
- یادت هست بازی شطرنج رو به من یاد دادی؟
- راست می گی؟ چه جالب!
- لااقل اینکه همه اش با هم شطرنج بازی می کردیم رو که یادت هست؟
- آره، یه چیزایی تو ذهنم هست.
- الاکلنگ تو باغ انارو یادت می یاد؟ وقتی می رفتم پایین، بالا نگهت می داشتم و تا جیغ نمی زدی پایین نمی آوردمت؟
- آره الاکلنگ رو یادم هست ولی مگه شما تو دوران الاکلنگ، باغ بودید؟
- یادته تو اون سن و سال، فکر می کردیم مثلا خیلی مومن و حزب اللهی هستیم، دو تایی با هم رفتیم سر خاک شهدای پیرچراغ؟
- دو تایی؟ چه با نمک!
- ...
- ...
***
عید رفته بودیم خانه جدید مادربزرگ. با پدر و مادرش آمده بودند به مادربزرگم، همسایه قدیمی شان، سر بزنند. هنوز ازدواج نکرده بود. موقع برگشتن، تو ماشین، خانمم به شوخی گفت: «چه خوب که دختره هیچی یادش نبود.»
زن، جلوی مانیتور مشغول چت بود. مرد توی دفترچه چیزی می نوشت. پسر بچه، آستین مرد را گرفته بود و تکرار می کرد: «بابایی منو بنداز هوا». بالاخره دست مرد، خط خورد. سر بچه داد کشید: «بسه دیگه! نمودی منو». زن نگاهی به پدر و پسر انداخت و به کارش ادامه داد. بچه که دور شد، مرد به نوشتن ادامه داد. طرح جالبی در مورد تنهایی بچه ها در زندگی مدرن به ذهنش رسیده بود که می خواست اسمش را «جزیره» بگذارد.
کتابهایش را توی کارتن که می گذاشتم یکی یکی نگاهشان می کردم. بعضی ها را مشخصا به خاطر می آوردم که چقدر توصیه کرده بود حتما بخوانمشان. که جالبند. که خواندنشان لذت بخش است. که مطالب حیاتی دارند. اما برای بیشتر کتابها شک می کردم که خواندنشان را توصیه کرده بود یا نه. چیزی که بود تا آن روز، هیچ کدامشان را ورق هم نزده بودم. کهنه خر، همه شان را 300هزار تومان خرید.
مرد: اگر برم از تو انباری نامه های دوران نامزدی رو پیدا کنم، حال داری بشینیم بخونیمشون؟
زن: که چی بشه؟
مرد: که برامون یادآوری بشه چه احساسی نسبت به هم داشتیم. حال و هوای اون موقعها برامون زنده بشه.
زن: ولش کن. حوصله داریا. بذار یک وقت دیگه.
***
بیوه زن حدس زد این گفتگو مال دهمین سالگرد ازدواجشان بوده است و اگر مرد امسال زنده بود این حرفها کم و بیش برای بار دهم تکرار می شد. ناراحت شد که مرد آرزو به دل رفته است و به صرافت افتاد که نامه ها را از توی انباری پیدا کند.
کلید انباری، توی قفسه، کنار دفترچه تلفن بود. چشمش که به دفترچه افتاد با خودش فکر کرد خیلی وقت است از مرضیه خبر ندارد و خوب است به خانه جدید آنها تلفن کند. از خیر کلید انباری گذشت.
روی در نوشته بود «مرگ بر فلانی». در حالیکه کارش را می کرد، خودکار را از جیب پیراهنش در آورد و یک ابرو بین «بر» و «فلانی» اضافه کرد و بالای ابرو نوشت: «مخالف». حالا شعار شده بود «مرگ بر مخالف فلانی».
اینقدر از کارش راضی بود که موقع خروج، به جای سکه 25 تومانی، یک اسکناس 100 تومانی به نظافتچی معتاد دستشویی داد.
داخل کاسه، یک جفت چشم و یک زبان گوسفند بود. اخبار داشت جسد نوزادی را نشان می داد که ترکش، شکمش را سوراخ کرده بود. مرد، چنگال را در چشم گوسفند فرو کرد و در حالیکه لقمه درست می کرد به کله پز گفت: بابا کانالو عوض کن، این سوسمارخورها هم دهن ملتو سرویس کردن.
- کارت ملی!
- حاضر
- کارت پایان خدمت!
- حاضر
- کارت ساعت زن محل کار!
- حاضر
- کارت هوشمند سوخت!
- حاضر
- کارت ماشین!
- حاضر
- کارت بیمه ماشین!
- حاضر
- کارت گواهینامه رانندگی!
- حاضر
- کارت عابر بانک!
- حاضر
- کارت دانشجویی!
- حاضر
- کارت اعتباری مترو!
- حاضر
- کارت کوفت!
- حاضر
- کارت زهر مار!
سه چهار روز از چهارشنبه سوری می گذشت و سر و صداها خوابیده بود، اما اهل خانه در این مدت به هر کلکی بود نگذاشته بودند مادربزرگ از خانه خارج شود. سخت ترین قسمتش، بهشت زهرا رفتن شب جمعه اش بود.
چند ماه پیش، بر دیوار سر کوچه، تصویر بزرگی از پسر جوان مادربزرگ، نقاشی کرده بودند. اما شب چهارشنبه سوری، چهره پسر، پر از لکه های سیاه شده بود.
مرد، تازه سیگاری شده بود. به خانه که رسید، صورتش را با صابون شست و عطری به صورتش زد تا بوی سیگاری که کشیده بود برود. در آن زمان با خودش فکر می کرد زیاد هم بد نیست که زنش اهل بوس و بغل نیست، و الا وقتی به خانه می رسید زنش می فهمید او بیرون از خانه سیگار می کشد و الم شنگه به پا می شد.
نیم ساعت می شد که مرد، گالن به دست، کنار بزرگراه ایستاده بود اما هیچ ماشینی برای کمک به او کنار نکشیده بود. کمی جلوتر، پل هوایی عابر پیاده بود. ماشینی زیر پل توقف کرد و دختر جوانی از آن پیاده شد. به نظر مرد، خوش بر و رو آمد. تا دختر، کرایه اش را حساب کند فکری به ذهن مرد رسید. گالن به دست به سمت دختر دوید.
***
ده ثانیه هم نشد که ماشینی برای دختر گالن به دست کنار کشید.
