تبليغاتX
آرمانشهر

آرمانشهر

(شاید هم ویرانشهر)

شکارچی، قفسی پر از قناری را با خود حمل می کرد.
قناریها را یکی یکی در چله تیر کمان دوشاخه اش می گذاشت، نشانه گیری می کرد و به طرف تخته سنگها پرتاب می کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 3:42  توسط دانیال نازی  | 


مرد، كاست را داخل دستگاه ويدئو گذاشت. تصاويري از يك نوزاد پخش شد.
مرد: واي قربونش برم چقدر تپلي بوده پسرم!
زن: بميرم چرا اينجوري گريه مي كنه؟
مرد:‌چه خوب شد اينا رو گرفتيم. اين اداش رو اصلا يادم نبود. خيلي بانمكه!
زن: ببين ناناز من لباشو چجوري غنچه كرده!
مرد: ...
زن: ...

همينطور كه قربان صدقه نوزاد توي فيلم مي رفتند، پسر بچه اي سه چهار ساله توي دست و پايشان وول مي خورد، جلوي تلويزيون مي رفت و مي خواست به دستگاه ويدئو دست بزند.

زن: برو كنار نمي تونم تلويزيونو ببينم.
مرد:‌ به اون دست نزن،‌ خراب مي شه.
زن: واي چقدر اذيت مي كني گلم، خواستيم يه فيلم ببينيما!
مرد: اه، اه، اه، اعصابمو داغون كردي بچه.
مرد: ...
زن: ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:13  توسط دانیال نازی  | 


کتابهایش را توی کارتن که می گذاشتم یکی یکی نگاهشان می کردم. بعضی ها را مشخصا به خاطر می آوردم که چقدر توصیه کرده بود حتما بخوانمشان. که جالبند. که خواندنشان لذت بخش است. که مطالب حیاتی دارند. اما برای بیشتر کتابها شک می کردم که خواندنشان را توصیه کرده بود یا نه. چیزی که بود تا آن روز، هیچ کدامشان را ورق هم نزده بودم.
کهنه خر، همه شان را 300هزار تومان خرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:47  توسط دانیال نازی  | 


روی در نوشته بود «مرگ بر فلانی». در حالیکه کارش را می کرد، خودکار را از جیب پیراهنش در آورد و یک ابرو بین «بر» و «فلانی» اضافه کرد و بالای ابرو نوشت: «مخالف». حالا شعار شده بود «مرگ بر مخالف فلانی».

 اینقدر از کارش راضی بود که موقع خروج، به جای سکه 25 تومانی، یک اسکناس 100 تومانی به نظافتچی معتاد دستشویی داد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:11  توسط دانیال نازی  | 


داخل کاسه، یک جفت چشم و یک زبان گوسفند بود. اخبار داشت جسد نوزادی را نشان می داد که ترکش، شکمش را سوراخ کرده بود. مرد، چنگال را در چشم گوسفند فرو کرد و در حالیکه لقمه درست می کرد به کله پز گفت: بابا کانالو عوض کن، این سوسمارخورها هم دهن ملتو سرویس کردن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:53  توسط دانیال نازی  | 

 

-         کارت ملی!

-          حاضر

-          کارت پایان خدمت!

-         حاضر

-         کارت ساعت زن محل کار!

-         حاضر

-         کارت هوشمند سوخت!

-         حاضر

-         کارت ماشین!

-         حاضر

-         کارت بیمه ماشین!

-         حاضر

-         کارت گواهینامه رانندگی!

-         حاضر

-         کارت عابر بانک!

-         حاضر

-         کارت دانشجویی!

-         حاضر

-         کارت اعتباری مترو!

-         حاضر

-         کارت کوفت!

-         حاضر

-         کارت زهر مار!

-         حاضر

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:2  توسط دانیال نازی  | 


سه چهار روز از چهارشنبه سوری می گذشت و سر و صداها خوابیده بود، اما اهل خانه در این مدت به هر کلکی بود نگذاشته بودند مادربزرگ از خانه خارج شود. سخت ترین قسمتش، بهشت زهرا رفتن شب جمعه اش بود.

چند ماه پیش، بر دیوار سر کوچه، تصویر بزرگی از پسر جوان مادربزرگ، نقاشی کرده بودند. اما شب چهارشنبه سوری، چهره پسر، پر از لکه های سیاه شده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:45  توسط دانیال نازی  | 

نیم ساعت می شد که مرد، گالن به دست، کنار بزرگراه ایستاده بود اما هیچ ماشینی برای کمک به او کنار نکشیده بود. کمی جلوتر، پل هوایی عابر پیاده بود. ماشینی زیر پل توقف کرد و دختر جوانی از آن پیاده شد. به نظر مرد، خوش بر و رو آمد. تا دختر، کرایه اش را حساب کند فکری به ذهن مرد رسید. گالن به دست به سمت دختر دوید.
***
ده ثانیه هم نشد که ماشینی برای دختر گالن به دست کنار کشید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 4:53  توسط دانیال نازی  |