راهی برای ارتباط نیست. زبان، ناتوان است. طرف، دچار سوءتفاهم و پیش داوری است. فقط خدا است که منظور آدم را می فهمد.
«همان طور که گفتم، زیر لب حرف می زد و اگر این کار زمانی فقط یک عادت طبیعی به نظر می آمد، چیزی در ردیف به صدا در آوردن بند انگشتها یا پا روی زمین کشیدن، حالا فکر می کنم که این حالت از فروتنی عمیق و احترام او نسبت به زبان، احترامی که به مرز بهت می رسید، ناشی می شد و تجلی این احساس او بود که با کلمات باید خیلی خیلی با احتیاط رفتار کرد. مثل این که بیان آن چه می خواهی بگویی تقریبا غیر ممکن باشد. وقتی در کلاس یا در اتاق نشیمن خانه بزرگ مشترکش با تس گالاگر در سیراکیوز، به حرفهای او درباره نوشتن گوش می دادی، احساس می کردی نویسنده ای است که به کلمات استادانی که زبان را به دستش سپرده اند عشق می ورزد و نگران است که مبادا لیاقت به کار گرفتن این ابزار را نداشته باشد. این احترام را نسبت به زبان در همه جمله هایی که نوشته است احساس می کنی – تواضعی که به مرز ترس می رسد.»
(جی مک اینرنی، شاگرد ریموند کارور، از کتاب «لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر»، ترجمه جعفر مدرس صادقی، صفحه 150)
کارور را دوست می داشتیم، با خواندن جملات بالا بیشتر دوستش داریم!
گاهی اوقات از خودم می پرسم چقدر کتاب؟ چقدر سایت؟ چند وبلاگ؟ چند شبکه تلویزیونی؟ چقدر فیلم؟ چقدر سخنرانی؟ چقدر نظریه پردازی؟ چقدر کلاس و جلسه؟ چقدر روزنامه؟ چقدر دهان؟ چقدر صاحب نظر؟ چقدر نظر؟ چقدر داستان؟ چقدر شعر؟
این سئوالها مخصوصا وقتی می خواهم مطلبی جدی یا مفصل بنویسم بیشتر به ذهنم هجوم می آورند و فلجم می کنند. به همین خاطر، چند ماه است حوصله نوشتن هیچ مطلبی را برای روزنامه ای که در آن کار می کنم ندارم. انگیزه اولیه ای را که پنج شش سال پیش برای وبلاگنویسی و راه اندازی سایت داشتم از دست داده ام. دیگر اشتیاقی به برگزاری کلاسهایی مثل «دشمن شناسی» و پر کردن ذهن نوجوانان مردم از بافته هایم ندارم.
***
استاد علی معلم دامغانی در این مصاحبه چقدر خوب گفته است:
...
مجله شعر: يك مسالهاى كه هميشه برای من مطرح بوده و هست اين است كه شما چرا آثارتان را منتشر نمىكنيد، به نظرمىرسد به دليل غلبه جريانهاىخاصى، در عرصههاى فعال ادبيات خيلى از بحثهاى جدى مثل همين بحث تاريخ پيامبران و تاريخ شاهان و همين بحثكوچ مطرح نمىشود؛ آثار شما از اينلحاظ مىتوانند بسيار مفيد باشند. با اينوجود چرا مجموعهى شعرهاى شما چاپنمىشود؟
معلم: اتفاقا اين مسئله را يك بار آقاى بيدجهم از من پرسيد. به او گفتم من وقتى آخرينبار خانهام را عوض مىكردم، دو سهكارتونى را كه پيشنويس شعرهايم را در آن گذاشته بودم، گذاشتم بيرون در خانه، باهاشان خداحافظى كردم. او خيلى تعجبكرد و گفت چرا اينكار را كردى؟ گفتم وقتىمن خودم چهار پنج هزار جلد كتاب دارم چرا بايد يك جلد كتاب به اين حجم كتابهاىبشر اضافه شود؟ بشر از كتاب چيزى كمندارد، وقت خواندن كتاب را ندارد. و بعد همدنبال آدم نمونه مىگردد نه شعر نمونه.بشر يك آدمى مىخواهد كه واقعا در زندگيش و در رفتار با زن و بچهاش خوبباشد، دروغ نگويد و از زندگيش لذت ببرد. احتياجى به اسطورههاى قبل از تاريخ ندارد.اگر چنين آدمى باشد وجودش براى بشرمفيد است احتياج به نوشتن هم نيست.
مرحوم فرديد در كشور ما يك شخصيتفوقالعاده بود. او آلمانى را در حد فكر وفلسفه بلد بود و خيلى هم افكار بديعىداشت؛ اما او آخرالزمان را درك كرده بود و متوجه بود كه كميت بيش از حد دارد كار دست بشر مىدهد. بايد بيشتر از حرف زدن عمل كرد. به خدا اگر من حقيقتى را مىدانستم كه بشر نمىداند، به زور و كتك و گريه هم شده به مردم مىفهماندم اما منچيز جديدى نمىدانم. من شعرهايم را انداختم دور و فكر كردم كه اگر من بتوانم از سيطره كميت بكاهم و فقط خوب زندگىكنم، اين براى جهان بهتر است... (از کوچ تا کوچه، گفتگو با استاد علی معلم دامغانی، مجله شعر، شماره 36، تیرماه ۱۳۸۳)
