«خدا مرده است، مارکس هم همینطور، خودم هم حال چندان خوشی ندارم.»
این جمله را رابرت استم، در کتاب «مقدمه ای بر نظریه فیلم»، در حاشیه بحث از «پست مدرنیسم» آورده بود. گویا کنایه معروفی است. برایم جالب بود. نفهمیدم گوینده اش چه کسی است، اما انگلیسی اش می شود:
God is dead, Marx is dead, and I'm not feeling that good myself
چند سال پیش ویرم گرفته بود که کتابهایی در حوزه آموزش داستان نویسی و فیلمنامه نویسی مطالعه کنم. یکی از کتابهايي كه به آن برخورد كردم، كتابي بود به اسم يادداشتهايی درباره قصه نويسی و نمايشنامه نويسی كه نويسنده اش محسن مخملباف بود. اين كتاب را حوزه انديشه و هنر اسلامي (حوزه هنري فعلي) در سال ۱۳۶۰ منتشر كرده بود. برخي مطالبي كه مخملباف ۱۳۶۰ در اين كتاب مطرح كرده بود، به قدري با نظر و عمل مخملباف ۱۳۸۲، يعني سالي كه كتاب را مي خواندم، متفاوت بود كه آنها را ياددشت كردم.
اين روزها نام مخملباف را زياد مي شنويم. مخملبافي كه "فرياد مورچگان" مي سازد و از پارلمان اروپا و صداي آمريكا، مردم ايران را به قيام عليه جمهوري اسلامي دعوت مي كند، در كنار مخملبافي بگذاريد كه در سال ۱۳۶۰ فتواهاي زير را صادر كرده است و حيرت كنيد:
«در قصه های متأثر از ادبیات غرب که در پنجاه سال حکومت پهلوی در ایران، توسط نویسندگان نوشته شده به تعداد زیادی قصه برمی خوریم که سوژه هایشان بطور مستقیم یا غیر مستقیم به مسائل غیراخلاقی نزدیک شده اند. اکثر قصه های صادق چوبک، جمال میرصادقی و بزرگ علوی شامل همین حکم اند.
زنانی که فاحشه اند و یا در لحظه ای به این کار زشت دست می زنند. مردانی فاسد و چشم چران و یا فحاش. جالب اینکه نام این تیپها و شخصیتها را هم مردمی گذاشته اند. چنین کارهایی را به عنوان یک قصه نویس اسلامی نباید تکرار کنیم.» (ص44)
«خوشبختانه در این باره (آموزش الفبای قصه نویسی) تاکنون جزوات و کتابهایی نوشته شده اما نارسائیها و اشکالات آن جزوه ها که در ذیل به آنها اشاره خواهد شد عملاً به نحوی مشکل را بقوت خود باقی گذاشته. اشکالاتی که به این جزوات و کتابها برمی گردد عبارتند از:
یک- وجود انحرافات در جزواتی که به نوعی سعی کرده اند تکنیک قصه نویسی را آموزش بدهند اما در میان مطالب تکنیکی، محتوای ناشی از تفکر ناصحیح خویش را نیز گنجانده اند.
...
پنج- آوردن نمونه های غیراخلاقی بگونه ای که نه تنها از نظر اسلام خواندن آنها صحیح نیست که در همین رابطه برای مردم و بخصوص نوجوانان مضر و منحرف کننده است.
شش- الگو قرار دادن مسائل غربی و عدم توجه به مسائل خاص ما» (صفحات 9 و 10 کتاب)
«تخیل هدایت شده با ذهنیگری مالیخولیایی ای که بعضی نویسندگان دچار آن هستند، تفاوت می کند و فرق آن را با تخیل صحیح و هدایت شده، از مطابقت آن با اصول اعتقادی مذهبی مان می توانیم بفهمیم.» (ص32)
«نظریه هنر برای هنر، چنان غیرمنطقی و بی پایه است که هیچ ضرورتی ندارد ما نیز به رد آن بپردازیم. کافی است یادآوری کنیم که هیچکس قصه را برای این نمی نویسد که قصه ای نوشته باشد. ممکنست کسی برای بدست آوردن شهرت و پول و... اقدام به این کار بکند اما وقتی خداوند در قرآن قصه می آورد، ذکر می کند که این قصه را برای عبرت گیری شما آوردیم. در مورد سوژه قصه های ما مسلمانان نیز، باید دقت شود که آیا چنین انگیزه ای در آنها وجود دارد یا ندارد؟» (صفحات 45 و 46)
«چگونه قصه را ارزیابی کنیم؟
... در وهله اول باید نوشته را از جنبه مکتبی بررسی کنیم و ببینیم آیا در کل نوشته یا در بعضی از اجزاء آن حرفی زده ایم که مغایر با اعتقادات مکتبی مان باشد.» (ص90)
«با وجودیکه مذهب، استفاده از همه هنرها را در جهت خدایی جایز می داند، اما برای هر کدام از آنها محدودیت هایی قائل است. بعنوان مثال غنا در موسیقی حرام است...» (ص22)
«داشتن یک استعداد هنری، هیچ ارزشی برای انسان ایجاد نمی کند. بلکه بکارگیری این استعداد در جهت حق است که به آن ارزش می دهد.» (ص27)
«وظیفه نویسنده قصه اسلامی این است که نه تنها راجع به جهان ملموس بنویسد، که موظف است راجع به غیب نیز بنویسد.» (ص30)
«ما به عنوان یک قصه نویس مسلمان، با الهام از قرآن، موظفیم راجع به بهشت، جهنم، عالم برزخ، آنچه در خواب و بیداری می بینیم و راجع به ملائکه، جن، روح، انبیاء، شهدا و... نیز بنویسیم.» (ص31)
«در سوژه یابی، باید در نظر داشت که زمان طرح این سوژه نگذشته باشد، یا هنوز زود نباشد. طرح بسیاری از سوژه ها شاید نتیجه ای داشته باشد، عکس هدف امروزی نویسنده. بعنوان مثال بررسی انقلاب و حکومت بنی عباس بعنوان یک فراز مهم از تاریخ اسلام، ضروری و عبرت انگیز است. چرا که آنها با ادعای خونخواهی امام حسین، بر علیه امویان شوریدند؛ اما پس از آنکه بر سر کار آمدند، کار را به جایی رساندند که مردم از ظلم آنها آرزوی بازگشتن بنی امیه را می کردند. حال اگر همین سوژه را برای بررسی بصورت یک نمایشنامه درآوریم و به روی صحنه اجرا کنیم آیا مغرضین تبلیغ نخواهند کرد که جمهوری اسلامی نیز همان بنی عباس است؟ آیا بیننده ناآگاه بطور ناخودآگاه چنین برداشتی نخواهد کرد؟» (ص41)
«آیا نشان دادن زن (در تئاتر) به همان سادگی و بی اشکالی صحبت کردن از آن (در قصه) است؟ مسلماً نه. در اینجا نویسنده (نمایشنامه) به خاطر اعتقادی که دارد و اعتقادی که تماشاچیان به نمایشنامه او دارند با مشکلی به اسم مسئله زن در تئاتر اسلامی برخورد می کند...
اما این مشکل وقتی قوی تر می شود که به قرآن مراجعه می کنیم. آیات مربوط به حجاب تأکید دارند که در هنگام راه رفتن، زنان نباید چنان پای بر زمین کوبند که توجه مردان را جلب کنند و زینت آلاتشان آشکار شود.
متأسفانه به صرف حضور زنان در صحنه نمایش، توجه بینندگان و از جمله تماشاچیان مرد به آنها جلب خواهد شد.
حرف زدن زن در صحنه با سخن گفتن او در اجتماع تفاوت می کند.
در زندگی اجتماعی، اسلام به زنها اجازه حضور و فعالیت داده است. بشرط آنکه حجاب را رعایت کنند و به مردان نیز دستور داده است که چشمان خویش را از نگاه نامحرم فروپوشند.
اما در سالن نمایش، تماشاچی برای دیدن نمایش آمده است و لاجرم بازیگران را می بیند و بایستی ببیند و بازیگر نیز برای اجرای نقش ملزم است خود را نشان دهد تا نمایش به اجرا درآید و این دو حکم با هم متناقض است.
به هرجهت بهتر آن است که زنان در نمایش کمتر بازی داشته باشند. و در صورت لزوم با حجاب کاملتری بازی کنند و نمایش نامه نویس برای آنها نقشی در صحنه هایی پیش بینی کند که اجتماعی است و رعایت حجاب طبیعی می نماید.
گذشته از این، تماشاچیان مرد نیز نبایستی به همان راحتی که به بازی مردان توجه دارند به آنها نیز توجه کنند و دیگر اینکه نقش زنان تا ممکن است کوتاه باشد.» (صفحات 136 - 138)
«در بسیاری تئاترهای غربی، تماشاچی جذب دکور و امکاناتی که بروی صحنه آمده است می شود. نهضت اسلامی ما امکان چنین اسرافهایی را ندارد. و لذا نمایشنامه نویس مسلمان سعی می کند بهترین دکور را با حداقل امکانات پیش بینی کند.» (ص186)
مطلب زیر را در کتاب «سینما و افق های آینده؛ جست و جویی در آرا و افکار سیدمرتضی آوینی»(۱)، نوشته حسین معززی نیا(۲) خواندم. هم برایم تازگی داشت، هم خیلی جالب بود. شما هم بخوانید:
«او (سیدمرتضی آوینی) در خرداد سال ۱۳۵۷ ازدواج می کند. پس از ازدواج، به همراه همسر، پدر و مادر و خواهر و برادرش به آمریکا سفر می کند و چند هفته در خانه برادرش مصطفی آوینی اقامت می کند. برادرانش مصطفی و محمد، در آن ایام مشغول تحصیل در آمریکا بوده اند.
پس از بازگشت به کشور، در خیابان شریعتی، خیابان آمل خانه ای اجاره می کند و زندگی مشترکش را آغاز می کند. صاحب خانه، خانواده فرهاد مهراد خواننده مشهور آن سال ها بوده اند. بین آنها صمیمیتی به وجود می آید و بسیاری از شب ها فرهاد به خانه او می آمده. در یکی از همین شب ها فرهاد با شیفتگی نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) را برای او می آورد. در آن نوار، امام مردم را به شکستن حکومت نظامی، رفتن روی پشت بام ها و سر دادن نوای الله اکبر تشویق می کرده است.» (صفحه ۱۲۱)
پی نوشت:
۱- ناشر: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، چاپ اول، ۱۳۸۸
۲- حسین معززی نیا، منتقد سینما که در ماهنامه سوره به سردبیری سیدمرتضی آوینی قلم می زده است. او پس از شهادت مرتضی آوینی، با کوثر آوینی، دختر مرتضی ازدواج کرده است.
این اضافه کردن قسمتهای «فیلم بینی» و «کتابخوانی» به وبلاگ هم کار عبثی بود. کاری وقت گیر که نه از توش چیزی برای خودم در می آید، نه چیزی عاید خوانندگان وبلاگ می شود. فقط جنبه خودنمایی دارد. ضمن اینکه چون با خودم و خوانندگان احتمالی قرار گذاشته ام در مورد هر کتابی که می خوانم و هر فیلمی که می بینم بنویسم، احساس بدهکار بودن دارم. فعلا که پانزده تا پست بدهکارم؛ در مورد هفت تا کتاب و هشت تا فیلم. کتابهای:
۱- مرد مرده (جلد ۳ تک نگاری فیلم نشر هرمس)/جاناتان رزنبام
۲- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۳، قجاوند به روایت همسر شهید/نجمه کتابچی
۳- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۴، اصغری خواه به روایت همسر شهید/فاطمه غفاری
۴- من گنجشک نیستم/مصطفی مستور
۵- پنج روز پدافند (روایت جاده فاو-ام القصر؛ اسفند ۶۴)/علی رضا اشتری
۶- اشغال؛ تصویر سیزدهم (روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر)/محمدرضا ابوالحسنی
۷- آن طرف خیابان/جعفر مدرس صادقی
و فیلمهای:
۱- بیست/عبدالرضا کاهانی
۲- وقتی همه خوابیم/بهرام بیضایی
۳- زندگی دیگران/فلورین هانکل فون دونرسمارک
۴- مرد مرده/جیم جارموش
۵- بچه های کوچک/تد فیلد
۶- کشته شدن جان لنون/اندرو پیدینگتون
۷- مستند ترانه غمگین کوهستان/حامد خسروی
۸- مستند اون شب که بارون اومد/کامران شیردل
بنابراین با توجه به اینکه خودنمایی خوب نیست و حتی همین پست را هم صد در صد به نیت خودنمایی نوشته ام و با توجه به اینکه «عالم تاب این همه هیاهو ندارد» و با توجه به اینکه صدای برخی دوستان در آمده که وبلاگت تبدیل شده است به آرشیو، فعلا و تا اطلاع ثانوی، بخش کتابخوانی و فیلم بینی وبلاگ را تعطیل می کنم.
از مرحوم سیداحمد فردید در مورد روشنفکران وطنی نقل است که اینان به «اسهال قلمی» و «یبوست مغزی» دچارند. ما که روشنفکر نیستیم اما از شر اسهال قلمی و یبوست مغزی به خدا پناه می بریم.
ناشر: نشر ساقی
نوبت چاپ: اول
چاپ اول: 1387
تعداد صفحه ها: 108
قیمت: 2200 تومان
----
خوب الحمدلله، گوش شیطان کر، بالاخره بعد از شانزده سال از شهادت سیدمرتضی آوینی، چاپ اول «انفطار صورت» هم چاپ شد!
«انفطار صورت»، مجموعه شش مقاله از سیدمرتضی آوینی است که آنها را با نام مستعار «سجاد شکیب» در ماهنامه سوره که سردبیرش بود، منتشر کرده بود. به جز مقاله «نقاشی برای نقاشی» که برای فصلنامه نگاره، نوشته شده است. نمی دانم چرا چاپ این مقاله ها در قالب کتاب، اینقدر به تعویق افتاد.
این طور به نظر می آید که نشر ساقی، کلیه آثار آوینی را در قالب کتاب منتشر کرده است، اما چنین نیست. از ایشان سخنرانی هایی برجای مانده است که اگر موسسه ای خود را متولی نشر آثار ایشان می داند، باید آنها را پیاده و در قالب کتاب منتشر کند. مثلا یادنامه ای در اولین سالگرد شهید آوینی منتشر شده است به نام «همسفر خورشید». این یادنامه، به کوشش علی تاجدینی و توسط مرکز فرهنگی نشر قبله منتشر شده است. در این یادنامه متن پیاده شده دو سه سخنرانی از آوینی وجود دارد که متن این سخنرانی ها را در مجموعه 12 جلدی نشر ساقی نمی بینیم. نمونه دیگر، کتاب «حکومت فرزانگان» است که نشر ساقی حاضر به انتشار آن نشده است و توسط موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی منتشر شده است. آن طور که شنیده ام، بعضی از نزدیکان شهید و همینطور مسئولان نشر ساقی، راضی به انتشار این کتاب نبوده اند! جای این سئوال وجود دارد که مگر شهید آوینی و اندیشه اش، ملک طلق کسی است که کسی حق داشته باشد جلوی نشر برخی از آثار او را با این بهانه که ما از نزدیکان او هستیم بگیرد؟
به نظر می آید در میان دسته ای از اطرافیان و نزدیکان شهید آوینی، تمایلی به ارائه تصویری گزینشی، سلیقه ای و سانسور شده از شهید آوینی، وجود دارد. بیم آن وجود دارد که اگر چنین دیدگاهی بخواهد ادامه پیدا کند، کم کم "توسعه و مبانی تمدن غرب" یا "حلزونهای خانه به دوش" و... هم تجدید چاپ نشوند تا مبادا وجهه روشنفکرانه مرتضی آوینی خراب شود و او متهم به ایدئولوژی زدگی شود و به جایی برسیم که از شهید آوینی، فقط آن مقاله ای منتشر شود که در آن، زندگی شبه روشنفکرانه اش در قبل از انقلاب را شرح داده است! خوب کمی هم در مورد کتاب جدید:
سه مقاله اول در مورد گرافیک و سه مقاله سوم در مورد نقاشی است. یادداشتی ناتمام هم در مورد نقاشی در انتهای کتاب آمده است. از آنجا که در برخی مقالات، چند اثر گرافیکی و نقاشی تحلیل شده اند، تصاویر مورد اشاره به همراه مقالات، چاپ شده اند. متاسفانه این آثار، به صورت سیاه و سفید منتشر شده اند. بسیار مناسب بود که تصاویر به صورت رنگی و در ابعادی بزرگتر منتشر می شدند. ضمن اینکه در مقاله «زبان گرافیک و سمبل هایش»، به پوستری مربوط به دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی اشاره شده است که اصلا تصویر آن را در کتاب نمی بینیم.
از آنجا که شیداوار آوینی را دوست دارم، به خودم اجازه نمی دهم که در مورد محتوای مقالات نظر بدهم. (همینی که هست!) ولی مطالعه مقاله «جنگ در آینه مصفای نقاشی متعهد» را به همه آن کسانی که تصویر شهید آوینی را در حال کشیدن سیگار، بیشتر از سایر تصاویر او می پسندند، توصیه می کنم.
بهروز افخمی در مراسم سالگردی که امسال برای آوینی برگزار شد، گفت آوینی یک هیدگرین بود. یک عده از کسانی که توی باغ نیستند و فکر می کنند هایدگری بودن، یعنی التقاطی بودن و مخالف قرآن و امام بودن، گفتند آوینی هایدگری نبوده، بلکه اندیشه اش را از قرآن و امام خمینی گرفته است! به اینان نیز توصیه می کنم مقاله «نقاشی برای نقاشی» را بخوانند.
ساختار، سبک و اصول فیلمنامه نویسی
نویسنده: رابرت مک کی
مترجم: محمد گذرآبادی
ناشر: هرمس
تعداد صفحه ها: ۲۷۴ صفحه+ ۵۰ صفحه فیلم شناسی
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: ۱۳۸۵
چاپ اول: ۱۳۸۲
قیمت: ۳۹۰۰ تومان
----
مطالعه کتاب «داستان» را هم آقای حمید دهقانپور و هم آقای اکبر علیزاد (دو نفر از اساتید دانشکده سینما تئاتر) در کلاسهایشان توصیه کرده بودند. آقای حسین معززی نیا (منتقد سینما) هم در ستون سینمایی اش در هفته نامه شهروند امروز، کتاب را چنان حلوا حلوایی کرده بود که نگو و نپرس. ناشر کتاب هم که نشر هرمس است و همینجوری الکی نشر هرمس را دوست داریم. مجموع این دلایل باعث شد که کتاب در نوبت مطالعه اینجانب قرار بگیرد.
بر خلاف تصور قبلی، «داستان» تقریبا حرف یا حرفهای جدیدی را مطرح نمی کرد. می توانم بگویم ویژگی «داستان»، جامعیت آن و توانایی اش در اقناع مخاطب بود نه رویکردی جدید در آموزش فیلمنامه نویسی. اگر بخواهم مصداقی تر صحبت کنم می توانم بگویم که «داستان»، تا حدی تفصیل کتابهای معروف سید فیلد (مثل "راهنمای فیلمنامه نویس" و "چگونه فیلمنامه بنویسیم") است. یا اینکه مثلا کتاب "راهنمای فیلمنامه نویس" سید فیلد، فشرده و خلاصه ای از "داستان" است. جالب اینجا است که حتی هر دو نویسنده (رابرت مک کی و سیدفیلد) در فیلمنامه محبوبشان هم اشتراک نظر دارند و هر دو از فیلمنامه «محله چینی ها» در کتابهایشان به کرات یاد می کنند.
به هر حال اگر می خواهید در زمینه فیلمنامه نویسی فقط یک کتاب مطالعه کنید، «داستان» کتاب خوبی است. به دلیل اینکه نسبت به کتابهای قبلی جامع تر است و مثالهای بیشتری هم از فیلمنامه های موفق ارائه می کند. اینکه «داستان»، حرف چندان جدیدی برای گفتن ندارد، صرفا نمی تواند به ضعف آن تعبیر شود، تعبیر دیگر شاید این باشد که الفبای فیلمنامه نویسی، حالا حالاها همین الفبا است. الفبا را یاد بگیریم.
گزینه شعرهای عاشقانه
پابلو نرودا
مترجم: احمد پوری
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحه ها: ۱۰۸
تاریخ چاپ: زمستان ۱۳۸۷
نوبت چاپ: هجدهم
تاریخ چاپ اول: ۱۳۷۶
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
----
می دانم که در این وبلاگ، «من» قدری چاق شده است. فعلا حال و حوصله پرهیز غذایی و ورزش و دویدن برای لاغر کردن «من» را ندارم و او را در چاقی خودش رها می کنم.
القصه، یکی از آن روزهایی است که استاد، کلاسش را پیچانده و به دانشکده نیامده است. حال و حوصله هم نداری که از فرصت تعطیلی کلاس برای اضافه کار یا معاشرت با دوستان یا خانواده ات استفاده کنی. دوست داری توی خیابانها تنهایی ول بگردی. گذارت می خورد به خیابان کریم خان و زیر پل کریم خان و کتابفروشی هایش. قصد کتاب خریدن هم نداری، ولی چرخ زدن در کتابفروشی ها بدک نیست. تو کتابفروشی نشر چشمه، عنوان «هوا را از من بگیر خنده ات را نه»، توجهت را جلب می کند. نویسنده اش پابلو نرودا است، پس توجهت بیشتر جلب می شود. کتاب را می خری. توی پیاده رو که داری راه می روی شروع می کنی به خواندن کتاب از اولش که مقدمه مترجم باشد. بعد شروع می کنی یکی یکی شعرها را خواندن. حال و هوای شعرها به شدت به حال و هوای آن روزت می خورد. سوار قطار مترو شده ای و هنوز داری شعرها را می خوانی. لذت می بری. به خودت می گویی انگار این شعرها سروده شده اند که پایان قشنگ ولگردی دو سه ساعته ات باشند. می گویی خدا چقدر خوب است که نروداها و قیصرها را آفریده است.
اگر نرودا، قدری، فقط قدری، کمتر بر جسم معشوقه اش متمرکز شده بود و در بعضی فرازهای انگشت شمار اشعارش خیلی رو و کلیشه ای اظهار عشق نکرده بود، «هوا را از من بگیر...» دقیقا همانی بود که باید باشد و البته همینی هم که هست، جای هزار شکر دارد.
می ترسم این شعرها را دوباره بخوانم. شاید حال و هوای آن روز بوده که خاطره ای خوب از آنها در ذهنم باقی گذاشته است. شاید اگر الآن آنها را بخوانم نظرم عوض شود و چون دلم نمی آید که نظرم عوض شود، فعلا به سراغ دوباره خواندن آنها نمی روم.
---
روی جلد کتاب نوشته شده است «گزینه شعرهای عاشقانه» پابلو نرودا. یعنی اینکه تمام شعرهای عاشقانه نرودا خوانده شده و گزینه ای از آن ارائه شده است. اما مقدمه مترجم کتاب، با عنوان «درباره این کتاب»، در مورد مجموعه اشعاری است که نرودا در سال ۱۹۵۱ در جزیره کاپری ایتالیا سروده است و با عنوان «آوازهای ناخدا» منتشر شده است. به هر حال روی جلد و مقدمه کتاب با همدیگر جور در نمی آیند.
نویسنده: میلان کوندرا
مترجم: پرویز همایون پور
ناشر: نشر قطره
تعداد صفحه ها: ۳۳۲
نوبت چاپ: هیجدهم
تاریخ چاپ: ۱۳۸۶
چاپ اول: ۱۳۶۵
قیمت: ۳۶۰۰ تومان
وقتی بارها شنیده ای که «بار هستی»، «رمانی فلسفی» است، خودت را آماده می کنی که با خواندن آن فشار زیادی به ذهنت وارد کنی. اما خوشبختانه بار هستی، رمانی است روان و دلنشین، بدون کوچکترین احساس خستگی ذهنی در حین مطالعه آن.
من دقیقا نمی دانم موضوعاتی مثل «تشخیص عمل خوب از عمل بد»، «سخت بودن قضاوت درباره دیگران»، «مشکل انسانها در ارتباط با یکدیگر»، «رهایی بخشی عشق» و... مسئله و موضوع فلسفه هستند یا نه، ولی اگر باشند که احتمالا هستند، به این معنا می توان بار هستی را رمانی فلسفی دانست.
بر خلاف چیزی که در کلاسهای داستان نویسی به ما می آموزند، در خلال این رمان تحسین شده، بارها اظهار نظر شخصی و غیرداستانی نویسنده را می بینیم.
نسبی گرایی اخلاقی، پیش فرض کوندرا در حین نوشتن این رمان بوده است. توما و فرانز که شخصیتهای مرد رمان هستند به خاطر معشوقه هایشان، به همسران خود خیانت کرده اند و جالب اینجاست که به معشوقه هایشان هم خیانت می کنند، اما کوندرا این خیانت پیشگی را بسیار همدلانه نمایش می دهد.
رمان دارای چهار شخصیت اصلی است: توما، ترزا، سابینا، فرانز. در هر فصلی از رمان، کوندرا به دنیای یکی از این چهار نفر نزدیک می شود و دنیا را از دریچه ذهن آنها روایت می کند. فصل اول، فصل توما است، فصل دوم فصل ترزا است، فصل سوم فصل سابینا است، فصل چهارم دوباره فصل ترزا است، فصل پنجم، دوباره فصل توما است، فصل ششم فصل فرانز است و فصل هفتم به طور مشترک به دنیای توما و ترزا می پردازد.
در مجموع به نظر می رسد ترزا، اصلی ترین شخصیت رمان است. لااقل من در بین این چهار نفر، به ترزا بیشتر از دیگر شخصیتها احساس نزدیکی کردم.
هرچند مترجم در مقدمه کتاب خواسته است که این رمان را رمانی با جهتگیری سیاسی به حساب نیاوریم، اما نمی توان از تصویر سیاهی که کوندرا از حکومتهای کمونیست بلوک شرق ارائه داده است چشمپوشی کرد. کوندرا هرچند معتقد است تشخیص درست از نادرست امکان ندارد، شکی در این ندارد که کمونیستها، انسانهایی پلید هستند. انسانهایی که هیچ ابایی ندارند در خانه یک نویسنده، مخفیانه میکروفن کار بگذارند و در کمال پررویی گفتگوی خصوصی و خانگی او را به صورت علنی از رادیوی سراسری پخش کنند تا آبرویش را ببرند. انسانهایی که سازمان اطلاعاتی شان، برای یک مجرم سیاسی درجه دو یا سه، مثل ترزا، نمایش چند نفره محیرالعقولی طراحی می کند تا او را به دام یک خیانت جنسی بیندازد و از این خیانت برای در مشت گرفتن او استفاده کند. آیا حکومتهای کمونیست واقعا اینقدر کثیف بوده اند؟
اگر بخواهم بهترین فصل این کتاب را انتخاب کنم، «فصل هفتم» را با عنوان «لبخند کارنین» انتخاب می کنم. طرفدار نسبی گرایی اخلاقی نیستم، اما «بار هستی»، از آن دست کتابهایی است که اگر بخواهم به کسی کتاب هدیه بدهم، آن را هدیه خواهم داد.
نویسنده: سایمون کریچلی
مترجم: خشایار دیهیمی
ناشر: نشر ماهی
تعداد صفحه ها: ۱۱۹ - قطع پالتویی
نوبت چاپ: اول
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷
---
آدمهایی که احساس فرهیختگی می کنند، معمولا سراغ کتابهایی که روی جلدشان عبارتهایی مثل «مختصر مفید»، «فلان چیز به زبان ساده»، ... درج شده است نمی روند. کتاب «فلسفه قاره ای» اما از سری کتابهای «مختصر و مفید» نشر ماهی است که در قطع پالتویی منتشر می شوند. اینکه چه شد من که احساس فرهیختگی می کنم این کتاب را خواندم به دو اعتبار بود:
۱- توصیه دوستم مهدی ابراهیم زاده به مطالعه این کتاب که خودش آن را سه بار خوانده است!
۲- نام مترجم کتاب که هرچند جز یکی دو تا مصاحبه سیاسی از او چیزی نخوانده ام (و البته هم نپسندیده ام) همینجوری الکی فکر می کنم کتابی را که مایه ای نداشته باشد ترجمه نمی کند.
---
منظور از قاره، در عبارت «فلسفه قاره ای»، قاره اروپا، منهای کشورهای انگلیسی زبان آن است. فلسفه قاره ای هر چند «سلسله بسیار التقاطی و پراکنده ای از جریان های فکری است که بسیار دشوار می توان آن ها را به یک سنت واحد تعبیر و تحویل کرد»(صفحه ۵۵) در برابر فلسفه تحلیلی تعریف می شود. چهره های شاخص فلسفه قاره ای هگل، مارکس، نیچه، هوسرل، هایدگر، سارتر، مارکوزه، آدورنو، فوکو و.... هستند و چهره های شاخص فلسفه تحلیلی فرگه، راسل، کارناپ، پوپر، آیزایا برلین، ویتگنشتاین و... هستند.
عبارت "قاره ای" به معنای دقیق کلمه، جغرافیایی نیست و بیشتر از جغرافیا به یک مفهوم دلالت می کند چرا که «فیلسوفانی هستند از اروپای قاره ای مثل فرگه و کارناپ که "قاره ای" به حساب آورده نمی شوند و فیلسوفانی بیرون از اروپای قاره ای هستند که "قاره ای" به حساب آورده می شوند.» (ص۵۵)
کانت«از جهات مختلف، آخرین فیلسوف بزرگ مشترک میان دو سنت قاره ای و تحلیلی است که در ضمن نقطه شروع گسست میان این دو نیز هست.» (ص۱۰)
در این کتاب می بینیم که تعلق خاطر فلاسفه تحلیلی، بیشتر به کتاب شناخت شناسانه کانت، «نقد عقل محض» (۱۷۸۱) است و فلاسفه قاره ای بیشتر به کتاب «نقد قوه حکم»(۱۷۹۰) علاقه دارند. به عبارت دیگر «درک و برداشت علمی از جهان مورد علاقه فلسفه تحلیلی و درک هرمنوتیکی مورد علاقه فلسفه قاره ای است.»(ص۳۵)
کریچلی در صفحه ۴۳ کتاب چنین می نویسد:
«مفهومی که بهتر از هر مفهوم دیگری می تواند اسباب تمیز فلسفه تحلیلی از فلسفه قاره ای شود، نیهیلیسم است.»
نویسنده کتاب در تبیین این نگرش می گوید:
«پاسخ به نیهیلیسم بزرگترین مسئله پیش روی فلسفه قاره ای مابعد کانتی است. همین سبب شده است بخش اعظم فلسفه قاره ای به دنبال گفتمان ها و ورزه هایی برود که احتمال می رود بتوانند پاسخی برای بحران دوران مدرن فراهم آورند. نیچه چنگ در تفکر تراژیک یونانیان آتیکی می زند، هایدگر آن را در تفکر میانجی گرانه آفرینش شاعرانه می یابد، آدورنو در خودمختاری هنر مدرنیستی والا، مارکس در اقتصاد سیاسی، فروید در دست یازیدن به روان کاوی.» (ص۱۲۳)
دغدغه اصلی نویسنده این کتاب، آشتی بین فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای است. مثلا در صفحه ۷۴ چنین می نویسد:
«مسئله این است که هر دو گرایش فلسفی را بیان تلفیقی یک حقیقت بزرگ تر ببینیم- یعنی این حقیقت که انسان ها هم دغدغه شناخت دارند و هم دغدغه حکمت- انسان ها برای دیدن هم نیازمند عینک هستند و هم نیازمند چشم. فلسفه هم نیازمند ویرانگری نقادانه و منطقی است، هم نیازمند بازسازی هرمنوتیکی صبورانه. یعنی فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای دو نیمه یک کل فرهنگی بزرگتر هستند، و به حقیقت امور فلسفی نمی توان با صحه گذاشتن بر یک نیمه و رد و انکار نیمه دیگر رسید. بلکه این کار، به تعبیر (جان استوارت) میل، فقط با "افزودن نگاه دیگری به نگاه خود" میسر است.»
فایده مطالعه این کتاب برای امثال من این است که با طبقه بندی کلان فلاسفه و اندیشمندان غربی که نامشان در این کتاب آمده به دو دسته تحلیلی و قاره ای، قبل از خواندن آثار هر یک از آنها می توانیم حال و هوای آثار آنها را پیش بینی کنیم و تصمیم بگیریم که آثار آنها را بخوانیم یا نخوانیم یا اینکه پیش بینی کنیم آیا از خواندن اثر آنها لذت خواهیم برد یا نه. اگر انسانی هستید با روحیه منطقی و استدلالی، متفکران تحلیلی شما را به وجد خواهند آورد و اگر روحیه شاعرانه و رومانتیک دارید، متفکران قاره ای. اگر در برابر پیشرفتهای تکنولوژیک به وجد می آیید فلاسفه تحلیلی و اگر از حاکمیت ماشین و علم زدگی واهمه دارید فلاسفه قاره ای به کارتان می آیند و الی آخر.
ارزش این تقسیم بندی در فلسفه، مثل ژانر بندی نمایشنامه ها و فیلمها است. ژانر کمدی را بیشتر می پسندید یا تراژدی را؟ اگر به یکی از این دو ژانر گرایش بیشتری داشته باشید و قبل از تماشای فیلمی از ژانر آن باخبر شوید در این تصمیم که فیلم را ببینید یا نه مشکل کمتری خواهید داشت. البته به نظر نمی آید چنین تصمیمی در فلسفه جایی داشته باشد، چنین ادعا می شود که هدف از فلسفه، رسیدن به حقیقت است، نه پیروی از ذوق و سلیقه و امیال شخصی! ادعایی که خودش هم جای تأمل دارد.
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: فریدون مجلسی
ناشر: انتشارات نیلوفر
تعداد صفحه ها:۳۵۲
نوبت چاپ: دوم
تاریخ چاپ: پاییز ۱۳۸۷
قیمت: ۵۵۰۰ تومان
----
این کتاب که شاهکار گوگول محسوب می شود در متون فارسی که به گوگول اشاره کرده اند، بیشتر با نام «نفوس مرده» ثبت شده است. لااقل تا جایی که بنده به خاطر دارم. بنابراین اگر احتمالا عنوان «نفوس مرده» را در فهرست کتابهایی که می خواهید مطالعه کنید ثبت کرده اید، این عنوان را به «مردگان زرخرید» تغییر دهید تا مثل بنده مدتها سر کار نباشید. البته مترجم کتاب، که آن را از ترجمه انگلیسی به فارسی برگردانده است نیز در مقدمه خود توضیح داده است که چرا عبارت Dead Souls را که معنی تحت اللفظی اش «ارواح مرده» می شود به «مردگان زرخرید» تغییر داده است. بگذریم.
«مردگان زرخرید»، زبان طنز دارد. گوگول نه فقط طبقه مالکان و یا دستگاه اداری روسیه، بلکه دهاتیها، رعایا، طبقات فرودست، نظامی ها و حتی معماری و شهرسازی روسی را هم از نیش و کنایه های خود بی نصیب نگذاشته است.
گوگول در این کتاب، از طرفی آلمان زدگی و فرانسه زدگی طبقه مالک و اشرافی روسیه عصر خود را هجو می کند (چیزی که بعدها در کتابهای داستایوسکی هم دیده می شود) و از طرف دیگر در چند موضع از کتاب می بینیم که خودش دچار آلمان زدگی و اروپازدگی است و به وضوح از فرهنگ روسی در برابر فرهنگ اروپایی شرمسار است.
نکته ای که در این کتاب و همچنین بسیاری دیگر از شاهکارهای کلاسیک ادبیات داستانی دیده می شود این است که نویسنده در برخی صفحه های کتاب، به وضوح داستان را رها می کند و به سخنرانی و درد دل درباره موضوعی که در داستان روی داده یا هر موضوعی که دلخواهش است می پردازد. مثلا بخش ششم کتاب، با دو صفحه کامل درد دل گوگول در مورد اینکه دیگر حوصله و ذوق و شوق جوانی اش را از دست داده است و دیدن هیچ منظره ای او را هیجان زده نمی کند شروع می شود. درد دلی که با این جملات به پایان می رسد: «هیهات جوانی ام، هیهات شادابی ام!» (صفحه 159)
یا مثلا می توان به شروع فصل هفتم اشاره کرد که شامل سه صفحه درد دل نویسنده در مورد ادبیات داستانی معاصر روسیه است که تنها ادبیات تفننی و سطحی را برمی تابد و اینکه اگر نویسنده ای کجی ها و زشتی های جامعه را نمایش دهد هیچ شانسی برای شهرت ندارد و در انزوا به سر خواهد برد. گوگول ده سال بعد از نوشتن این درد دلها در سال 1852 در گذشت و متاسفانه روزگاری را که جزو بزرگان و مشاهیر ادبیات روسیه محسوب می شود ندید. جمله معروفی در مورد نویسندگان بزرگ روس وجود دارد که هم به داستایوسکی و هم به تورگنیف منسوب است: «ما همه از زیر «شنل» گوگول درآمده ایم.» (شنل نام یکی از داستانهای گوگول است.)
نویسنده: فیروزه جزایری دوما
مترجم: محمد سلیمانی نیا
ناشر: نشر قصه
تعداد صفحه ها: ۱۹۲
نوبت چاپ: سیزدهم
تاریخ چاپ: بهار ۱۳۸۷
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
-------
«عطر سنبل، عطر کاج»، خاطرات یک زن ایرانی مقیم آمریکا است که از هفت سالگی اش در سال ۱۹۷۲به جز مقطعی کوتاه، در آمریکا زندگی کرده است.
این کتاب، از آن دست کتابهایی است که دریافت شخصی ام را كه چقدر قضاوت درباره افراد سخت است، تقویت مي كند. گویی من و امثال من در دنیایی قرار داریم و فیروزه و امثال فیروزه در دنیایی دیگر که کاملا با دنیای من بیگانه است. سعی می کنم دنیای فیروزه را درک کنم و احتمالا نمی توانم. به نظرم می رسد متقابلا فیروزه نسبت به دنیای من بدبین است و به طور حتم زندگی و جهان بینی من و امثال من را نمی تواند درک کند؛ من، به عنوان یک ایرانی که مذهبی هستم و انقلاب ۱۹۷۹ (۱۳۵۷ شمسی) ایران را در مجموع مثبت می بینم.
پدر و مادر من، در چهار-پنج سال از مقطعی که فیروزه در آمریکا زندگی کرده است در آمریکا بوده اند و اتفاقا این مقطع چهار-پنج ساله، رویداد انقلاب اسلامی و ماجرای تسخیر سفارت آمریکا در تهران را در بر می گرفته است. چقدر روایت پدر و مادرم از آمریکا با روايت فيروزه متفاوت است. فيروزه، آمريكا را سرزميني رويايي روايت مي كند، اما پدرم هنوز بعد از ۲۷ سال كه از امريكا برگشته است، هر وقت كابوس مي بيند، لوكيشن كابوسهايش آمريكا است.
با اینکه فیروزه، سعی مي كند، منصف باشد و جنبه های مثبت و منفی فرهنگ و زندگی ایرانی و آمریکایی را با هم ببیند، در مجموع نسبت به ایرانی بودن و همینطور مسلمان بودن خود شرمسار است و شیدای آمریکا است. کافی است به نام دو فصل از کتابش كه در مورد آمریکا است اشاره کنم: «جزیره گنج» و «آمریکا سرزمین Free». نام فصلي از كتاب او كه به زندگي كودكي اش در آبادان مي پردازد نيز اين است: «مردها و پشه ها». تازه در اواخر كتاب، يعني در صفحه ۱۳۷ است كه مي فهميم، فيروزه از نسل پيامبر اسلام است، آن هم اينگونه:
«او (يعني نوئل، سرايدار آپارتماني كه فيروزه در سفر تابستان ۱۷ سالگي اش به فرانسه در آن زندگي كرده است) مي خواست بداند آيا نزديك هاليوود زندگي مي كنم و آيا هيچ آدم مشهوري را مي شناسم. بهش گفتم خانه مان يك ساعت با هاليوود فاصله دارد؛ و در مورد آدم هاي مشهور، اول فكر كردم به او بگويم پدر خودم از نوادگان پيامبر است، اما مي دانستم چنين تشخصي به كارش نمي خورد.»
نمونه ای دیگر از شرمساري:
"در طول ماه دسامبر مردم دائم و به صورت اتوماتیک به ما «کریسمس مبارک» می گفتند. اگر می گفتیم کریسمس را جشن نمی گیریم یک «هانوکا مبارکِ»(۱) گرم دريافت مي كرديم. «راستش ما آن را هم جشن نمی گیریم.»
می پرسیدند: «پس چی را جشن می گیرید؟»
می گفتیم: «هیچی.»
«مگر چی هستید؟»
«مسلمان.»"
ای کاش خانم جزایری می دانست که مسلمانان، اعیاد بزرگی مثل فطر و قربان دارند که در تمام کشورهای اسلامی، البته به جز ايران، به طور مفصل و چشمگيري آنها را جشن مي گيرند؛ در هر كشور اسلامي، شيريني ها، غذاها و آداب و رسوم مخصوصي براي اين اعياد وجود دارد و اگر ايشان و البته ما، اين اعياد را جشن نمي گيريم، ربطي به مسلمان بودنمان ندارد، بلكه احتمالا به ايراني بودنمان ربط دارد.
با همه اين حرفها، فيروزه با خوانندگان كتابش صميمي است و اصلا سعي نمي كند از خود و خانواده اش تصويري آرماني ارائه كند. توصيفهاي او از رفتار و عادات بامزه پدرش، خواندني است. همين صميميت و خودماني بودن است كه باعث مي شود موقع خواندن قسمتهايي از كتابش كه فكر مي كنم دارد آشكارا اشتباه قضاوت مي كند، عصباني نشوم و از كوره در نروم. طنز پنهان و آشكاري كه در لابه لاي سطور كتاب وجود دارد نيز، مطالعه آن را شيرين تر مي كند.
--
پی نوشت:
۱- یکی از اعیاد یهودی که تقریبا با کریسمس همزمان است.
من كه خوب يا بد، كِرم كتابم، چرا كتابهايي را كه مي خوانم در وبلاگم معرفي نكنم؟ با اين كار، هم نفسم حال مي آيد، هم مطالب كتاب بهتر در ذهنم مي ماند، هم همين معرفيها بعدا در جايي به كار خودم مي آيند، هم اگر كتابي بود كه از آن خوشم آمده است، شايد نوشتن درباره آن، حداقل يك نفر ديگر را به خواندنش ترغيب كند.
---
يادداشتهايم در مورد كتابهايي كه مي خوانم، شلخته خواهند بود و ساختار خاصي نخواهند داشت. هر نكته جالبي را كه در مورد كتاب به ذهنم برسد مي نويسم. ممكن است در مورد كتابي يك خط بنويسم، ممكن است در مورد كتاب ديگري روده درازي كنم. بستگي به حوصله و حس و حالم خواهد داشت.
---
با چند نفر از دوستان كتابخوانم قرار گذاشته ايم وبلاگي گروهي در مورد كتابهايي كه مي خوانيم درست كنيم. اين يادداشتها مي تواند دستگرمي اي براي آن وبلاگ باشد. البته قرار نيست ساختار يادداشتهاي آن وبلاگ، شلخته باشد.
---
در مورد كتابهايي كه قبلا خوانده ام نمي نويسم. از اين به بعد هر وقت خواندن كتابي را تمام كردم سعي مي كنم در موردش بنويسم.
