تبليغاتX
آرمانشهر

آرمانشهر

(شاید هم ویرانشهر)

فیلمنامه و کارگردانی: ریچارد لینکلیتر/Richard Linklater
مدت «پیش از طلوع»:  ۱۰۵ دقیقه
مدت «پیش از غروب»: ۸۰ دقیقه
کشور «پیش از طلوع»: آمریکا، اتریش، سوئیس
کشور «پیش از غروب»: انگلیس، فرانسه
سال تولید فیلم اول: ۱۹۹۵
سال تولید فیلم دوم: ۲۰۰۴
-------
این دو فیلم را چند ماه پیش دیدم. دو فیلمی که از تماشای آنها به قدری لذت بردم که تا سه چهار هفته دلم نیامد هیچ فیلم دیگری ببینم و ندیدم.  «پیش از غروب»، ادامه «پیش از طلوع» است. یعنی اگر کسی اول «پیش از غروب» را ببیند، چندان از آن سر در نخواهد آورد و لذت نخواهد برد. تولید این دو فیلم، نه سال از یکدیگر فاصله دارد و داستان فیلم دوم هم نه سال بعد از داستان فیلم اول است. لینکلیتر، فیلم دوم را به گونه ای تمام کرده است که می توان امیدوار بود که قسمت سومی هم برای این دو فیلم ساخته خواهد شد. به امید آن روز!
اگر از آن آدمهایی هستید که به نابگرایی سینما و خاصگی هنرها اهمیت می دهید و سر تا ته فیلمها را با عینک منتقدانه می بینید، از این دو فیلم لذت نخواهید برد و احتمالا این ایرادها را از آن خواهید گرفت: فقط دیالوگ بود، سینما نبود، به تصویر متکی نبود و... خوب تا حدی درست هم می گویید. اما من می گویم: دیالوگهای فیلمها محشر بود، نویسنده فیلمنامه شان، یک نابغه است. نابغه ای است که پیچیدگیها، روانشناسی و چَم و خَم رابطه بین زن و مرد را خوبِ خوب فهمیده است. من که با این دو فیلم زندگی کردم. نمی توانم زیاد توضیح بدهم ولی اگر از آن آدمهایی هستید که از دیدن نقاشیهای امپرسیونیستی لذت می برید، به احتمال زیاد از دیدن این دو فیلم لذت خواهید برد.
چه این را اشکال بدانیم و چه اشکال ندانیم، دیالوگهای این دو فیلم به قدری زنده هستند که می توان فیلمنامه شان را به تنهایی به عنوان یک اثر ادبی، مثل نمایشنامه خواند و از آنها لذت برد که خوشبختانه ترجمه فارسی آنها هم در ایران در قالب کتاب منتشر شده است. البته توصیه می کنم لذت دیدن خود فیلمها را فدای خواندن فیلمنامه شان نکنید.
نکته جالبی که در سایت imdb در مورد این دو فیلم دیدم، مشارکت دو شخصیت هر دو فیلم یعنی Ethan Hawke (در نقش جسی) و Julie Delpy (در نقش سلین) با لینکلیتر در نوشتن فیلمنامه فیلم دوم است. به هر حال زنده باد آقای ریچارد لینکلیترِ آدم شناس!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:51  توسط دانیال نازی  | 

فیلمنامه و کارگردانی: ژان ژاک آنو/Jean-Jacques Annaud
مدت: ۱۳۱
کشور: آمریکا، آلمان، انگلیس، ایرلند
سال تولید: ۲۰۰۱
------
فیلمی خوش ساخت و سرگرم کننده از کارگردان «نام گل سرخ» در مورد نبرد استالینگراد در سال ۱۹۴۳. نبردی که شکست آلمان در آن، سرآغاز ناکامیهای هیتلر قلمداد می شود.
فیلم چهار شخصیت اصلی دارد: واسیلی زیتسف(Jude Law) که قهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر روس را بازی می کند، تانیا (Rachel Weisz)، کمیسر دانیلف (Joseph Fiennes) و سرهنگ کونیگ (Ed Harris) که این آخری ضدقهرمان فیلم است و نقش یک تک تیرانداز ماهر آلمانی را بازی می کند.
نکته جالب اینجاست که در اواسط فیلم متوجه می شویم دو نفر از سه شخصیت اصلی و مثبت فیلم یهودی هستند و بیانیه ای صهیونیستی هم از زبان تانیا صادر می شود که فلسطین، سرزمین اصلی ماست و تنها جایی است که ارزش دارد برای آن جان بدهیم و...
نکته ای که باعث شد این یادداشت را بنویسم، حال و هوای موسیقی فیلم بود که هم موسیقی فیلم «فهرست شیندلر» را تداعی می کرد و هم موسیقی سرود ملی رژیم صهیونیستی را. احتمالا اسرائیلی ها و صهیونیستها وقتی این فیلم را می بینند، فیلم اثر بیشتری روی آنها خواهد گذاشت و حظ بیشتری از آن خواهند برد!
با اینکه «دشمن پشت دروازه ها»، در مورد نبردی است که کمونیستهای شوروی آن را حماسه ای متعلق به خود می دانستند، فیلم به صورت همزمان هم آلمانیها را وحشی نشان می داد و هم کمونیستهای حاکم بر ارتش شوروی را.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:45  توسط دانیال نازی  | 

فیلمنامه و کارگردانی: مایک دیویس Mick Davis
مدت: ۱۲۸
کشور: آمریکا، فرانسه
سال تولید: ۲۰۰۴
-------
مودیلیانی، دومین فیلم مایک دیویس است که بر اساس زندگی نقاش مدرنیست ایتالیایی یهودی، آمادئو مودیلیانی (۱۸۸۴-۱۹۲۰) ساخته شده است.
محور فیلم، رابطه عاشقانه مودیلیانی با ژان هبوترن Jeanne Hébuterne است و فیلم هم از زبان ژان روایت می شود. ژان، دختری است که مدل و سوژه بسیاری از تابلوهای مودیلیانی بود و از او صاحب یک نوزاد دختر شده بود. همانطور که در فیلم می بینیم، ژان یک روز پس از مرگ مودیلیانی، در حالیکه فرزند دیگری از او در شکم داشت خودکشی می کند و در کنار مودیلیانی دفن می شود. 
از نکات جالب فیلم این است که به جز مودیلیانی، پیکاسو، ژان کوکتو(۱) و گرترود اشتاین(۲) را می بینیم و بار دیگر متوجه می شویم که نهضتهای هنری را هنرمندانی به وجود آورده اند که نه چون جزیره هایی مجزا از هم، بلکه در تعامل، ارتباط و رقابت با یکدیگر زندگی می کرده اند. نمونه دیگری از این ارتباط را می توان در دوستی پایداری که بین لوئیس بونوئل(۳)، سالوادور دالی(۴) و فدریکو گارسیا لورکا(۵) وجود داشت دید. سوای هنر، در هر حوزه دیگری که زایندگی وجود داشته است چنین تعاملی را بین بزرگان آن حوزه می بینیم: مثل رفت و آمد بسیاری از فیزیکدانان کوانتومی به خانه یونگ و شرکت آنها در مباحث روانکاوی او. 
نکته دیگر در مورد فیلم مودیلیانی این است که می تواند شاهد خوبی بر وجه نفسانی و ناسوتی هنر مدرن باشد.
در فیلم بارها به یهودی بودن مودیلیانی اشاره می شود و طبق رویه معمول، کاتولیکی معتقد، به عنوان یک ضدیهودی بی منطق و بی عاطفه نشان داده می شود. البته باز هم طبق رویه معمول، بدون اشاره به عوامل و زمینه های تاریخی این ضدیت.
بازیگری که نقش پیکاسو را در این فیلم بازی می کند، یک کمدین ایرانی - انگلیسی به نام «امید جلیلی» است.
-----
۱- فیلمساز، نمایشنامه نویس و نقاش فرانسوی
۲- نویسنده زن ثروتمندی که نقش پررنگی در حمایت و پر و بال دادن به هنرمندان مدرن، چه در حوزه ادبیات و چه در حوزه هنرهای تجسمی داشت. در چند زندگینامه ای که از هنرمندان مدرن خوانده بودم، هر وقت به نام گرترود اشتاین برمی خوردم، حدس می زدم که این بانو، باید یهودی باشد. پیش نیامده بود که حدسم را امتحان کنم. جستجویی اینترنتی نشان داد که حدسم درست بوده است! به عنوان نمونه به این صفحه نگاه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Gertrude_Stein
۳- کارگردان سوررئالیست اسپانیایی
۴- نقاش سوررئالیست اسپانیایی
۵- شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 3:8  توسط دانیال نازی  | 

این اضافه کردن قسمتهای «فیلم بینی» و «کتابخوانی» به وبلاگ هم کار عبثی بود. کاری وقت گیر که نه از توش چیزی برای خودم در می آید، نه چیزی عاید خوانندگان وبلاگ می شود. فقط جنبه خودنمایی دارد. ضمن اینکه چون با خودم و خوانندگان احتمالی قرار گذاشته ام در مورد هر کتابی که می خوانم و هر فیلمی که می بینم بنویسم، احساس بدهکار بودن دارم. فعلا که پانزده تا پست بدهکارم؛ در مورد هفت تا کتاب و هشت تا فیلم. کتابهای:

۱- مرد مرده (جلد ۳ تک نگاری فیلم نشر هرمس)/جاناتان رزنبام
۲- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۳، قجاوند به روایت همسر شهید/نجمه کتابچی
۳- نیمه پنهان ماه، جلد ۱۴، اصغری خواه به روایت همسر شهید/فاطمه غفاری
۴- من گنجشک نیستم/مصطفی مستور 
۵- پنج روز پدافند (روایت جاده فاو-ام القصر؛ اسفند ۶۴)/علی رضا اشتری
۶- اشغال؛ تصویر سیزدهم (روایت چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر)/محمدرضا ابوالحسنی
۷- آن طرف خیابان/جعفر مدرس صادقی

و فیلمهای:

۱- بیست/عبدالرضا کاهانی
۲- وقتی همه خوابیم/بهرام بیضایی
۳- زندگی دیگران/فلورین هانکل فون دونرسمارک
۴- مرد مرده/جیم جارموش
۵- بچه های کوچک/تد فیلد
۶- کشته شدن جان لنون/اندرو پیدینگتون
۷- مستند ترانه غمگین کوهستان/حامد خسروی
۸- مستند اون شب که بارون اومد/کامران شیردل

بنابراین با توجه به اینکه خودنمایی خوب نیست و حتی همین پست را هم صد در صد به نیت خودنمایی نوشته ام و با توجه به اینکه «عالم تاب این همه هیاهو ندارد» و با توجه به اینکه صدای برخی دوستان در آمده که وبلاگت تبدیل شده است به آرشیو، فعلا و تا اطلاع ثانوی، بخش کتابخوانی و فیلم بینی وبلاگ را تعطیل می کنم.
از مرحوم سیداحمد فردید در مورد روشنفکران وطنی نقل است که اینان به «اسهال قلمی» و «یبوست مغزی» دچارند. ما که روشنفکر نیستیم اما از شر اسهال قلمی و یبوست مغزی به خدا پناه می بریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:3  توسط دانیال نازی  | 

فیلمنامه و کارگردانی: اینگمار برگمن
مدت: ۹۱ دقیقه
کشور: سوئد
سال تولید: ۱۹۵۷
----
حتما وقتهایی که با خود خلوت می کنید برایتان پیش می آید که به چیزهایی از این قبیل فکر کنید. مخصوصا اگر اهل خانه خواب باشند و فقط شما بیدار باشید:
-کاش وقتهایی که در این سالها مادرم به من تلفن کرده بود با او گرمتر و با حوصله تر صحبت کرده بودم.
-کاش رابطه ام با پدرم صمیمی تر بود.
-کاش در طول سالهای زندگی با همسرم، کمی، فقط کمی، از روزنامه خواندن، کتاب خواندن و وبگردی ام کم کرده بودم و برای همسرم بیشتر وقت گذاشته بودم.
-کاش وقتی با همسرم می رویم که لباس یا کفشی یا اسباب و اثاثیه و لوازمی بخریم، هرچند ساعت که وقت می گیرد، حوصله کنم و پا به پایش بروم و نگویم که این چیزها ارزش اینقدر وقت گذاشتن ندارد.
-کاش وقتی همسرم فلان کار را که برایش خیلی مهم بوده انجام داده بود، درست و حسابی، تحسین و تشویق اش کرده بودم و به کارش بی توجهی نشان نداده بودم.
-کاش حوصله داشتم و با جان و دل بیشتری با پسر کوچکم بازی می کردم، برایش کتاب می خواندم و به گردش می بردمش.
-کاش بیشتر از اینها با خانواده ام به مسافرت رفته بودیم و دل به طبیعت زده بودیم.
-کاش وقتی دیگران با من حرف می زنند، بیشتر به شنیدن حرفهایشان دل داده بودم.
-کاش فلان رفیق را که اینقدر به دوستی با من راغب است، بیشتر تحویل گرفته بودم.

در خلوتهایمان بر اساس این «کاش»ها، تصمیم هایی هم می گیریم. تصمیم می گیریم که از فردا برای اطرافیانمان بیشتر وقت بگذاریم، به حرفهایشان دل بدهیم، محبتمان را بیشتر کنیم، از لاک خودمان در بیاییم. با این تصمیم ها به رختخواب می رویم اما صبح که بیدار می شویم، باز روز از نو و روزی از نو... تا زمانی که دوباره، شبی به مناسبتی، یاد این «کاش»ها بیفتیم و دوباره تصمیم بگیریم. تصمیمهایی که گویا قرار نیست هیچ وقت عملی شوند. راستش من خیلی از این می ترسم که به پیری برسم و این تصمیم ها عملی نشده باشند. تصور پیری در چنین وضعیتی، برایم دردناک است و از آنجا که به این چیزها خیلی فکر می کنم، می دانم که پیری سختی خواهم داشت. برای همین، فیلم «توت فرنگی های وحشی» هر دوبار که دیدمش، بدجور مرا گرفت.
«توت فرنگی های وحشی»، داستان ایزاک بورگ، پزشک پیری است که پنجاه سال است فقط خودش را دیده و حالا ناگهان پی برده است که در این سالها چقدر به همسر درگذشته اش، پسرش، مادرش، خدمتکارش و اطرافیانش بی توجه بوده است. خاطرات سالهای شیرین نوجوانی و کودکی، ناگهان در ایزاک زنده شده و او فهمیده است که عمری در فقدان گرما و شور و شوق آن سنین زندگی کرده است. خیلی خیلی می ترسم که «توت فرنگی های وحشی»، حکایت پیری خودم باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:50  توسط دانیال نازی  | 

کارگردان و فیلمبردار و نریتور: ژان روش (۲۰۰۴-۱۹۱۷)
مدت: ۳۵ دقیقه
سال تولید: ۱۹۵۵
کشور: فرانسه
لوکیشن: غنا، آکرا
---
اربابان دیوانه، نمایشی از مراسم آیینی فرقه ای مذهبی به نام "هاوکا" است که پیروان آن در دهه های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ در آفریقای غربی، پراکنده بوده اند. هاوکاها عموما روستاییانی بودند که از مناطقی مثل نیجر به شهرهایی مثل آکرا (پایتخت غنا) مهاجرت کرده بودند و در این شهرها به کارگری ساختمان، معدن و حرفه های پست، اشتغال پیدا کرده بودند.
گفته می شود، وقتی ژان روش در سال ۱۹۵۴ از یک مراسم سالانه هاوکاها فیلمبرداری کرد، حدود ۳۰ هزار هاوکا در آکرا زندگی می کرده اند.
«اربابان دیوانه»، بی برو و برگرد، فیلمی چندش آور و تکان دهنده است و تماشای آن تا انتها، احتیاج به تحمل دارد. در فیلم، گروهی چند نفره از هاوکاها را می بینیم که در مراسمی سالانه، به حالت خلسه فرو می روند و این حالت، همراه است با خارج شدن حجم انبوهی از کف دهان که در تمام طول مراسم روی چانه های آنها جاری است. در اوج مراسم، سگی قربانی می شود و بدون اینکه پوست بدن سگ کنده شود و امعا و احشایش خارج شود، پخته می شود. در ادامه، شرکت کنندگان، سگ پخته شده را می خورند. می بینید که حتی خواندن این اعمال، چندش آور است، چه رسد به تماشای آن.
هر کدام از چند هاوکای شرکت کننده در مراسم، در حالت خلسه در تسخیر یک روح است. جالب اینجاست که این ارواح، همه گی به نوعی استعمارگران و تمدن جدید غربی را تداعی می کنند: فرماندار کل، سرجوخه نگهبان، مهندس، مادامِ همسر دکتر، و از همه جالبتر (به نظر من) لوکوموتیو! جالبتر از این نظر که لوکوموتیو، اولا موجودی زنده و روحدار فرض شده است، ثانیا در کنار جمعیتی مهاجم قرار گرفته است. به نظر می آید هاوکاها در این مراسم زننده، به نوعی دارند عقده خودشان را بر سر تیپها و مظاهر استعمار و تمدنی که آن را مهاجم می دانند خالی می کنند.
هر چه قدر هم که بدانیم هاوکاها در آفریقا فرقه ای کم پیرو هستند، بیننده خواهی نخواهی، اعمال زننده آیینی آنها را به فرهنگ آفریقایی تعمیم می دهد. ناخودآگاه بیننده کاری به آن ندارد که گروهی در یک جامعه در اقلیت هستند یا در اکثریت. همینکه مراسم آیینی، آداب و رسوم یک اقلیت را در یک جامعه، برای کسانی که خارج آن جامعه هستند، نمایش دهیم، این خطر وجود دارد که در ناخوداگاه بیننده آن رفتار، اولا به تمام افراد آن جامعه تعمیم داده شود، ثانیا تمام زندگی آن افراد در سایه آن رفتار قرار گیرد.
فرض کنید مستندی در مورد مراسم گاوبازی در اسپانیا ساخته شود که برخلاف تصویر رایج و مورد پسند افرادی همچون ارنست همینگوی، خود را به جنبه های زیبایی شناسانه و حماسی این مراسم متعهد نداند. بسیار محتمل است که بیننده با دیدن چنین مستندی، بیشترِ اسپانیایی ها را انسانهایی خودآزار، وحشی و حیوان ستیز قلمداد کند. یا فرض کنید مستندی در مورد مراسم قمه زنی در ایران ساخته شود. با اینکه بیشتر ایرانیان، نه تجربه قمه زنی دارند، نه چنین مراسمی را از نزدیک دیده اند، بیننده خارجی به احتمال زیاد تصور خواهد کرد ایرانیان انسانهایی خودآزار و درنده خو هستند و... بر همین منوال است تهیه مستندی در مورد مسابقات کشتی کج در آمریکا، یا خوردن سوسک و حشرات در چین، یا خوردن ملخ در قبایل معدودی از اعراب و...
نمایش هر وضعیتی در یک جامعه، هر چقدر هم استثنایی باشد، تقریبا ملازم است با تعمیم آن به همه افراد و همه تاریخ و فرهنگ آن جامعه در نظر بیننده خارجی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:5  توسط دانیال نازی  | 

The Purple Rose of Cairo
فیلمنامه و کارگردانی: وودی آلن
مدت: ۸۲ دقیقه
کشور: آمریکا
سال تولید: ۱۹۸۵
------
بالشخصه اگر نمی دانستم کارگردان این فیلم وودی آلن است، یا مثلا «میا فارو»ی جوان (بازیگر نقش سیسیلیا) را در فیلم دهه شصتی «بچه رزماری» ندیده بودم، ممکن بود تصور کنم رز ارغوانی قاهره، فیلمی است که در اوایل دوران رنگی شدن سینما ساخته شده است. در حالیکه فیلم در سال ۱۹۸۵ ساخته شده است. ته رنگ شدید قهوه ای پلانها و بیشتر از آن، طراحی صحنه خوبی که دوران دهه ۱۹۳۰ را تجسم می کرد، چنین ذهنیتی را در بیننده به وجود می آورد. 
متقابلا شوخی های وودی آلن با برخی قراردادهای فیلمهای کلاسیک (مثل اینکه سکانس های بوسه زن و مرد باید با فید اوت در حین بوسه تمام شوند) بیننده را از تصور کلاسیک بودن فیلم دور می کند. چرا که یک سبک یا ژانر سینمایی در زمانی هجو می شود که دورانش تمام شده باشد.
رز ارغوانی قاهره که در ژانر فانتزی (تخیلی) ساخته شده است در یک جمله، تقابل دنیای تلخ اما واقعی و دنیای شیرین اما خیالی را تصویر می کند. برای سیسیلیا این امکان فراهم آمده است که یکی از دو راه را انتخاب کند: یا پا به پرده نقره ای سینما پا بگذارد و وارد دنیای شیرین اما خیالی داستان فیلمها شود یا به زندگی تلخ اش در کنار شوهری بی عاطفه، در دوران بحران اقتصادی معروف دهه ۱۹۳۰ آمریکا ادامه دهد.
سیسیلیا، دنیای شیرین را به دلیل غیرواقعی بودنش انتخاب نمی کند، اما در پایان فیلم او را می بینیم که کماکان در برابر پرده سینما، حسرت زندگیهای تصویر شده در فیلمها را می خورد. ای کاش واقعیت اینقدر تلخ نبود و ای کاش آن دنیای شیرین پرعشق و بدون رنج و غم که همه مشکلات در آن ختم به خیر می شوند، کمی رنگ واقعیت داشت.
در رز ارغوانی، همچنین کماکان، رگه هایی از دغدغه همیشگی وودی آلن را در مورد پیچیدگیهای رابطه زن و مرد می بینیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:38  توسط دانیال نازی  | 

The Order  
کارگردانی و فیلمنامه: برایان هِلگِلند
مدت: 102 دقیقه
سال تولید: 2003
کشور: آمریکا/آلمان
---
این فیلم را به پیشنهاد یکی از آشنایان که دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ادیان است و به همراه جمعی از دوستان دیدم.
گویا یکی ار فرقه های گمنام در عالم مسیحیت، که مهد آنها در انگلستان است، معتقدان به Seaneater ها (گناهخوارها) هستند. کلیسای کاتولیک میانه خوبی با این فرقه ندارد. گناهخوارها، کسانی هستند که مدعی استعداد و کرامت ویژه ای هستند؛ آنها می توانند در لحظات مرگ یک فرد و در بستر احتضار او، با اجرای تشریفات و مراسم آیینی، گناههای فرد رو به مرگ را بخورند. هرچه گناهان فرد رو به احتضار، بیشتر باشد، فشاری که در این مراسم به هر دو فرد گناهخوار و گناهکار وارد می شود بیشتر است. اما پس از اجرای این مراسم، فرد رو به احتضار، بدون بار گناه از دنیا می رود.
فیلم The Order اما بر بستری رئالیستی روایت نمی شود. چون ویلیام عدن (بنو فورمن)، گناهخوار فیلم، از زمان میکل آنژ تا عصر حاضر زنده است و البته در هیئت مردی نزدیک به میان سالی زندگی می کند.
فیلم، مثل اکثر فیلمهایی که در مورد مسیحیت ساخته می شوند، کلیسای کاتولیک را از گوشه و کنایه های خود بی نصیب نگذاشته است. در فیلم، آنکه دارای کرامتی الهی است، ویلیام عدن است که با کشیش ها میانه خوبی ندارد. کشیش ها در برابر انسانهای گناهکار، سختگیر و متعصب هستند، اما ویلیام عدن، برای آمرزش بزرگترین گناهکاران، خود را به سختی می اندازد و نسبت به گناهکاران تسامح و تساهل دارد. اما...
اما او که بار گناهان معصیت کارانی که چند قرن گناهان آنها را خورده است به دوش می کشد، دیگر خسته شده است و دوست دارد به عمر طولانی اش پایان داده شود و در جستجوی فردی است که کرامت خود را به او بدهد.
تناقض فیلم در اینجا است که در طول فیلم، ویلیام عدن را مردی دارای کرامت الهی می بینیم، اما همین ویلیام عدن در اواخر فیلم، دست به قتل معشوقه الکس (هیت لچر) که انسانی بی گناه است می زند. همینطور متوجه می شویم عدن، در تمام طول داستان با دریسکول، کاردینالی که با توسل به نیروهای شیطانی، قصد تکیه زدن بر جایگاه پاپ را دارد در ارتباط بوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:30  توسط دانیال نازی  | 

Pink Floyd The Wall
کارگردان: آلن پارکر
فیلمنامه: راجر واترز
مدت: 95 دقیقه
کشور: انگلستان
سال تولید: 1982

گروه انگلیسی راک «پینک فلوید»، نام خود را از ترکیب نام کوچک دو خواننده-گیتاریست آمریکایی سبک بلوز گرفته است: پینک اندرسون(1974-1900) و فلوید کُنسیل(1976-1911). یکی از معروفترین و شاید معروفترین آلبوم «پینک فلوید»، آلبوم "The Wall" (دیوار) است که اولین اجرای آن در سال 1979 بوده است.
 فیلم The Wall، فیلمی است موزیکال که اقتباسی آزاد از زندگینامه «پینک اندرسون» را با قطعات آلبوم The Wall تلفیق کرده است. اینکه می گویم اقتباسی «آزاد»، به این دلیل است که سالهای جوانی پینک اندرسون واقعی، در دهه های 1920 و 1930 گذشته است، اما سالهای جوانی قهرمان فیلم در سالهای پر آشوب دهه 1960 و 1970 می گذرد. یا اینکه در فیلم، پینک را به عنوان خواننده گروهی می بینیم که سمبل آنها دو چکش متقاطع است، سمبلی که می دانیم متعلق به گروه پینک فلوید است.
ترانه های پیک فلوید، وجه تصویری و داستانی پررنگی دارند. هرچه شعر از انتزاع فاصله می گیرد و به سمت داستان و تصویر پیش می رود، تاویل پذیری اش کمتر می شود. با این حال، داستانها و تصویری ترین شعرها هم تاویل پذیرند. تاویل و تفسیر خالق یا خالقان یک اثر، از اثر خود، همیشه جالب بوده است. اما این تاویل، تنها یکی از تاویل ها در کنار تاویلهایی است که هر یک از مخاطبان آن اثر می توانند و حق دارند که داشته باشند. فیلم The Wall از این نظر که بیننده را به تاویل خود گروه پینک فلوید از آلبوم دیوار نزدیک می کند جالب توجه است. چرا که فیلمنامه نویس آن، راجر واترز، سراینده خود ترانه ها و یکی از اعضای موثر گروه است. مثلا من بالشخصه، با اینکه رگه هایی از زن ستیزی را در ترانه های پینک فلوید تشخیص می دادم، اما در این فیلم، وجه زن ستیزانه ترانه ها، بسیار پررنگ تر است. بارها و بارها در قسمتهای انیمیشنی فیلم می بینیم که نمادهای زنانگی به عقرب، اژدها، هیولا و موجودات بد ترکیب تبدیل می شوند و بالعکس. (خودمانیم، راستی آیا هیچ زنی هست که بتواند طرفدار پینک فلوید باشد و اگر هست که هست، چه عجیب! شاید او تاویل دیگری دارد.) یا اینکه من در جنبه اعتراضی ترانه های پینک فلوید، وجه اگزیستانسیالیستی و فلسفی آنها را پررنگ می دیدم اما در فیلم، هرچند رگه های اگزیستانسیال ترانه ها تا حدی حفظ شده است، نقش سیاستمداران و اعتراض به جنگ طلبی آنها پررنگ تر شده است. آیا براستی می توان همه کاسه و کوزه ها را سر سیاستمداران شکست؟ سیاستمداران، فرزند روزگارند یا پدر و مادر آن؟ نمونه دیگر، دعوت ترانه های پینک فلوید به شورش است که در فیلم جنبه آنارشیستی شورش، پررنگ تر از تصور قبلی است؛ دعوت به شورش کور، بی هدف و پوچ. شورش برای شورش. دعوت به نوعی انفعالِ فعال یا فعالیتِ منفعل.
اینکه برداشت خودم از ترانه ها را با برداشت فیلم از ترانه ها مقایسه کردم، نه به دلیل اهمیت دادن به خودم، بلکه برای نشان دادن این بود که برداشت خالقان یک اثر از اثرشان،  چقدر می تواند با برداشت مخاطبان اثر متفاوت باشد. (ضمن اینکه احتمالا این تشتت و تکثر در برداشتها، می تواند محصول زندگی در عالم مدرن باشد.)
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:25  توسط دانیال نازی  | 

Simon of the desert
کارگردان: لوئیس بونوئل
فیلمنامه
: جولیو آلخاندرو، لوئیس بونوئل
مدت: 45 دقیقه
سال تولید: 1965
کشور: مکزیک
----
"شمعون صحرا"، هجویه ای است الهام گرفته از سرگذشت "شمعون مقدس"، یکی از قدیسین عالم مسیحیت. او که سوری بوده و در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم میلادی می زیسته، 36 سال از زندگی اش را بر فراز یک ستون به ریاضت کشی گذرانده است.

بونوئل که به اعتراف خودش(در اتوبیوگرافی اش) به خدا اعتقادی ندارد، سرگذشت شمعون را دستاویزی برای حمله به مسیحیت و کلیسا قرار داده است، چرا که مثلا می دانیم در زمان شمعون واقعی، خبری از اسقف گری و کلیسا به آن شکل که در فیلم می بینیم نبوده است.
فیلم فضایی طنزآمیز و سوررئال دارد. مثلا در صحنه ای از فیلم که راهبان و مردم برای زیارت شمعون، در پایین ستون جمع شده اند، مردی که دو دستش را به دلیل دزدی از ساعد قطع کرده اند از شمعون درخواست شفا می کند. شمعون به همراه مردم، دعا می کند. دعا مستجاب می شود و دستهای مرد را می بینیم که در محل قطع شده، روییده اند. عکس العمل مردم به این واقعه عجیب به گونه ای است که انگار هیچ اتفاقی روی نداده است.
سکانس پایانی فیلم، غافلگیر کننده است. شیطان برای چندمین بار در قالب زنی، برای وسوسه شمعون بر او ظاهر می شود. در حالی که داستان فیلم در قرون گذشته می گذرد، ناگهان هواپیمایی از بالای سر شمعون عبور می کند. این پلان کات می خورد به دیسکویی امروزی که شمعون را با ظاهری مرتب، به همراه همان زن در آن می بینیم. با اجازه بونوئل ستایان، باید بگویم این برش، در عین سوررئال بودن، غافلگیرکنندگی و طنزآمیز بودنش، قدری هم بچه گانه بود و بنده را به یاد هجوهای کودکانه و عصبی صادق هدایت به  اسلام در آثاری همچون "البعثه الاسلامیه الی بلادالافرنجیه" انداخت. به نظرم آمد که بونوئل، چقدر به تکنولوژی و مظاهر تمدن جدید، معتقد و امیدوار بوده است.
قصدم دفاع از ریاضت کشی و رهبانیت مسیحی نیست. البته که افراط گری، همیشه دستاویز تفریط گران و تفریط گری دستاویز افراط گران بوده است. ضمن اینکه یک مرد هم باید پیدا شود و نشان دهد که یهودیان مخفی، چه سهمی در به گند کشیدن کلیسا و مسیحیت داشته اند. مثلا، دادگاههای معروف تفتیش عقاید(انکیزیسیون)، که بدنامی شان به دامان مسیحیت کاتولیک مانده است و اتفاقا برای اولین بار در اسپانیای زادگاه بونوئل تشکیل شدند، توسط یهودیان مخفی کشیش نما به وجود آمدند و قربانیان عمده آن هم مسلمانان اندلس بودند، اما امروز نه تنها کسی از ماهیت یهودی این دادگاهها خبر ندارد، بلکه یهودیان، قربانیان عمده آن تصور می شوند. در این مورد، می توانید به جلد دوم کتاب "زرسالاران یهودی"، صفحه های 51 تا 68 رجوع کنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:10  توسط دانیال نازی  | 


Lower City
کارگردان: سرجیو ماچادو
فیلمنامه: سرجیو ماچادو، کریم آینوز (Karim Ainouz)
مدت: 98 دقیقه
کشور: برزیل
سال تولید: 2005
_______
مزخرف. در یکی دو سکانس اول، ممکن است فکر کنی فیلم حرفی برای گفتن دارد، اما کم کم متوجه می شوی که کارگردان فقط خواسته است عقده هایش را بصری کند. میلی به توضیح بیشتر ندارم.
سرجیو ماچادو، برای این فیلم، چند جایزه از جمله جایزه جوانان جشنواره کن را در سال 2005 دریافت کرده است. معلوم نیست در سر حضرات داوران چه می گذشته است که این فیلم را مستحق تحسین دانسته اند. این جور که معلوم است برای فیلمسازان جوان کشورهای آسیایی، افریقایی و آمریکای جنوبی، یکی دو راه وجود دارد که آنها را به دریافت جایزه در جشنواره ها و شهرت جهانی نزدیک می کند:
-ارائه تصویری حال به هم زن از وضعیت اجتماعی کشورت
-پر کردن فیلم، از پلانها و صحنه های اروتیک نامتعارف

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:10  توسط دانیال نازی  | 

Che: Part Two
کارگردان: استیون سودربرگ
فیلمنامه: پیتر بوچمن، بنجامین ا ون در وین
مدت: 131
کشور: اسپانیا، فرانسه، آمریکا
سال تولید: 2008
---
قسمت دوم "چه" را با فاصله دو سه ماه از قسمت اول تماشا کردم. اوایل فیلم، خاطره ای را تماشا کردم که سال گذشته، در سخنرانی آلیدا گوارا، دختر چه، در دانشگاه تهران شنیدم:
چه گوارا، سمت وزارت را برای کمک به انقلابیون بولیوی ترک کرده است. او که پس از پیوستن به مبارزان بولیوی، با هویت مخفی زندگی می کند، با چهره و هویت مستعار به کوبا بازگشته است تا خانواده اش را ببیند؛ در هیئت پیرمردی به نام رامون. رامون، بچه هایش را نوازش می کند و آنها تصور می کنند که رامون، دوست پدرشان است. تنها همسر اوست که می داند پیرمرد، همان "چه" است.
***
قسمت دوم را همان روزی دیدم که نمایندگان چند کشور غربی، سخنرانی احمدی نژاد را در ژنو ترک کرده بودند. یاد قسمت اول فیلم افتادم و آنجایی که نمایندگان تقریبا همین کشورها، سخنرانی چه گوارا را در سازمان ملل ترک کردند. آیا چه گورا و کوبا با این ترک کردن، کوچک شدند؟ به متن سخنرانی هر دو نفر مراجعه کنید، مگر چه می گفتند؟
***
ریتم فیلم، همچون قسمت اول، کند است و فیلمبرداری هم کماکان روی دست انجام شده است. جالب و عجیب اینجا است که نماهای بسته و درشت از چهره چه گوارا، در این فیلم خیلی کم دیده می شود.
***
15، 20 دقیقه آخر، برایم جالب بود. معمولا توقع نداریم که شیر را در زنجیر ببینیم. نمایش شیر در زنجیر، تکان دهنده و البته به یاد ماندنی است. یاد سریال میرزا کوچک خان افتادم و اینکه چقدر حالم گرفته شد از اینکه میرزا، دست چند راهزن فرومایه افتاد و به دست یکی از آنها گردن زده شد. البته هر دو هم خیانت دوستان خود را دیدند.
***
آن کسانی که ترجیع بند سخنانشان "منافع ملی" است، هیچ نسبتی با چه گوارا ندارند. آنها که می گویند "فلسطین و لبنان و بوسنی و... به ما چه؟" هیچ نسبتی با چه ندارند. چه گوارا یک آرژانتینی بود که در کوبا و کنگو و ونزوئلا مبارزه کرد و در بولیوی کشته شد.
***
سکانس اختتامیه فیلم، نماهایی بود از "چه"، در کشتی معروفی که او و همرزمانش را قبل از شروع نهضت در کوبا، از آرژانتین به کوبا می برد. پس از سکانس اعدام چه، این نماها، بسیار اثر گذار بودند. ضمن اینکه رنگمایه حاکم بر بیشتر پلانهای فیلم، رنگمایه های گرم قهوه ای و نارنجی بودند، اما رنگمایه حاکم بر این سکانس، رنگمایه سرد آبی بود که حس رهایی را القا می کرد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:5  توسط دانیال نازی  | 

Gabriel
کارگردان: شین ابس Shane Abbess
فیلمنامه: شین ابس، مت هیلتون تود
مدت: 109 دقیقه
کشور: استرالیا
سال تولید: 2007
---
در برزخی که نه بهشت است، نه جهنم و هر چند در فیلم گفته نمی شود اما  مشخص است که زمین است، جنگی دائمی بین نیروهای خیر و نیروهای شیطانی برای حکومت بر روح ساکنان این برزخ برقرار است. در حال حاضر، مدتها است که تاریکی و نیروهای شیطانی بر این برزخ حکومت می کنند.
خدا، آخرین برگ برنده اش، گابریل (جبرئیل) را در قالب انسانی خوش سیما و زورمند برای برگرداندن نور و نابودیِ ساموئل-رهبر نیروهای شر در این برزخ- به این سرزمین می فرستد. قبل از گابریل، مایکل (میکائیل) برای انجام این ماموریت به برزخ اعزام شده است، اما از سرنوشت او در نبرد با ساموئل، خبری نیست. بین گابریل و مایکل در عرش، رابطه دوستی عمیقی برقرار بوده است. فرشتگان دیگری هم که قبل از مایکل برای نبرد با حکومت تاریکی اعزام شده بودند، همگی شکست خورده اند. یا کشته شده اند و یا به نوعی به خدمت ساموئل در آمده اند یا از ترس ساموئل در خفا زندگی می کنند.
گابریل، موفق می شود یاران اصلی ساموئل را نابود کند. در نبرد تن به تن و نهایی گابریل و ساموئل، ساموئل برای گابریل افشا می کند که ساموئلی در کار نیست و او خود مایکل است که پس از کشتن ساموئل جای او را گرفته است.
هر چند در طول فیلم، خباثت و ظلم ناشی از عصیان در برابر خدا در فیلم دیده می شود، اما چیزی که از کل فیلم در ذهن مخاطب باقی می ماند، دیالوگهای مایکل با گابریل در پایان فیلم است. در مخاطب، چنین القا می شود که آزادی از بندگی خدا، ارزش افتادن در ورطه هر پلیدی، جنایت و ستمکاری را دارد و اینکه  جنگ بین خیر و  شر، بازی خدا است. بازی ای که باید تمام شود.
در نهایت، گابریل، که وابستگی عاطفی شدیدی به مایکل دارد، بر وسوسه نکشتن مایکل غلبه می کند و موفق به کشتن او می شود. ابرهای سیاه کنار می روند و نور به دنیای تاریک فیلم باز می گردد، اما گابریل که خود را بازی خورده خدا می بیند، با پریدن از ارتفاع خودکشی می کند. (البته پایان فیلم قدری مبهم است و بیننده دقیقا متوجه نمی شود که آیا خودکشی گابریل، عملی اعتراضی است یا او برای خارج شدن از قالب انسانی و بازگشت به عرش در پایان ماموریت خود، به چنین عملی دست می زند.)
این فیلم، اولین فیلم سینمایی بلند کارگردان آن است.
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:13  توسط دانیال نازی  | 

Love in the Time of Cholera
کارگردان: مایک نِوِل
فیلمنامه: رونالد هاروود
مدت: 139 دقیقه
کشور: آمریکا
سال تولید: 2007
---
اقتباس ضعیفی از رمان "عشق سالهای وبا"ی  گابریل گارسیا مارکز. آن مقداری را که از دیدن این فیلم لذت  خواهید برد، مدیون آقای مارکز هستید و آن مقداری را که نخواهید پسندید، مدیون آقایان مایک نول و رونالد هاروود هستید. (داخل پرانتز، خدمت آقای ماکز عرض کنم که آقای مارکز! وفاداری به معشوق تا سنین پیری، ایده ای جذاب و انسانی است، اما این را از کله ات بیرون کن که بتوانی تناقض زن بارگی و وفاداری به معشوق را ماستمالی کنی. مردی که -در اینجا فلورنتینا- در دوران دوری از معشوقه اش، با بیشتر از 600 زن خوابیده است، هر ادعایی بکند، نمی تواند ادعا کند که عاشق وفاداری بوده است.)
رونالد هاروود، نویسنده فیلمنامه فیلمهای پیانسیت و اولیور تویست، هر دو به کارگردانی رومن پولانسکی است. مایک نول هم دو اقتباس از مجموعه هری پاتر را در سابقه کارگردانی اش دارد.
به نظرم، انتخاب "جاویر باردم" برای بازی در سنین میان سالی و پیری فلورنتینا، انتخاب خوبی نبود.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:25  توسط دانیال نازی  | 

The Reader
كارگردان:‌
استفن دالدري
كشور:‌ آمريكا-آلمان
سال توليد:‌ ۲۰۰۸

۱- هر گونه همکاری با نازیها، در هر شرایطی و در کمترین سطح ممکن، در سنت رسانه ای غرب، گناهی نابخشودنی است و مرتکب این گناه، انسانی پلید و نجس است. البته اگر انسان محسوب بشود.
در فیلم Reader، هانا اشمیتز (کیت وینسلت)، زنی است که در مقطعی از زندگی اش با نازیها همکاری کرده است. با این وجود، بیننده فیلم با او احساس همدلی می کند و وقتی او به دلیل همکاری با نازیها، محاکمه می شود برای او دل می سوزاند. از این نظر فیلم ریدر، بر خلاف جریان آب شنا می کند و شایسته تحسین است.
۲- ریدر، داستان عشق پسری ۱۵ ساله به زنی ۳۴ است. نا متعارف است اما عشق است دیگر! عشق، اگر عشق باشد با حسابگری و عرف و انتخاب و اختیار و برنامه ریزی نسبت ندارد. نمی توان تصمیم گرفت که عاشق کسی شد یا نشد. برای عاشق شدن نمی توان برنامه ریزی کرد. اما چیزی که نمی توانم بفهمم، تلازم شدیدی است که در فیلمهای غربی، بین رابطه جنسی و عشق وجود دارد. در این فیلمها، رابطه جنسی، شرط لازم عشق و نه شرط کافی آن است. مردها در این فیلمها، به محض عاشق شدن، به دنبال بدن عریان معشوقه شان هستند و بدون رابطه جنسی، عشق خود را ناقصِ ناقص می دانند. ریدر هم از این قاعده مستثنی که نیست هیچ، تاكيد زيادي هم بر آن دارد. (تنها استثنائی که بر این قاعده سراغ دارم، فیلم "در حال و هوای عشق" ساخته وان کار وای است که از این نظر کاملا جالب توجه است.)
۳- با اين حال، رويدادي كه تاكيد بيش از حد فيلم بر جنبه جسماني عشق ورزي را قابل تحمل مي كند و بر زيبايي فيلم مي افزايد جدا افتادن ناگهاني ميشل (پسر ۱۵ ساله) از هانا است. بگذريم كه با توجه به وابستگي عاطفي هانا به ميشل، اينكه او به خاطر ارتقاي شغلي و انتقال به شهري ديگر، بدون خبر ميشل را ترك مي كند، چندان بيننده را قانع نمي كند.
۴- هشت سال بعد، ۱۹۶۶، ميشل دانشجوي حقوق است. به همراه استاد و همشاگرديهايش در قسمت تماشاچيهاي يك دادگاه مي نشينند تا محاكمه چند زن را كه همكاري آنها با نازيها به تازگي افشا شده است تماشا كنند. ميشل ناگهان در مي يابد يكي از متهمان هانا است. شرايط دادگاه به گونه اي است كه هانا به عنوان متهم اصلي متهم خواهد شد. آن هم به دليل ارائه دستنوشته اي در دادگاه، با خط و امضاي هانا كه او در آن مسئوليت كشته شدن چند يهودي را در جريان انتقال آنها در دوره جنگ جهاني پذيرفته است. اما ميشل مي داند هانا اساسا سواد خواندن و نوشتن ندارد،‌ چرا كه سرگرمي اصلي هانا و ميشل در دوره زندگي عاشقانه شان با يكديگر، خواندن كتاب توسط ميشل و گوش سپردن هانا به ميشل بوده است. اما هانا در دادگاه به دليل خجالت،‌ از اينكه بي سوادي اش را آشكار كند خودداري مي كند و انتساب دستنوشته را به خودش مي پذيرد. ميشل می خواهد با افشاي بي سوادي هانا، او را از مجازات برهاند. تصميم مي گيرد در اين مورد با هانا صحبت كند. به بازداشتگاه هانا مي رود و درخواست ملاقات مي دهد،‌ اما در آخرين لحظه منصرف مي شود. نتيجه انصراف او از ملاقات با هانا، محكوم شدن هانا به حبس ابد است. خودداري ميشل ازملاقات با هانا تا حدي قابل قبول به نظر مي رسد. شايد ميشل فكر مي كند هانا از اينكه به عنوان همكار نازيها ملاقات شود، خجالت زده مي شود. شايد هنوز از اينكه هانا هشت سال پيش، او را بدون خبر و گذاشتن هيچ آدرسي ترك كرد ناراحت است. اما...
۵- سالها بعد، وقتي ميشل در میان سالی از همسرش جدا مي شود، تصميم مي گيرد هانا را که در زندان است خوشحال کند. تمام كتابهايي را كه در پانزده سالگي اش براي هانا خوانده بود، دوباره قرائت مي كند و صدايش را در كاست ضبط مي كند و براي هانا كه دوران پيري اش را در زندان مي گذراند مي فرستد. صحنه اي كه در آن هانا، بسته پستي حاوي كاستها را دريافت مي كند و به آنها براي اولين بار گوش مي دهد، صحنه به شدت تاثيرگذار فيلم است.(لااقل براي آدمي احساساتي مثل من) 
مدتي بعد، هانا پس از گذراندن سي سال زندان، مشمول عفو مي شود. تمام اميد هانا در زندگي پس از آزادي، تكيه بر ميشل است. ميشل قبل از آزادي هانا، به درخواست يك مددكار اجتماعي به ملاقات هانا مي رود. آنها بعد از ۳۸ سال همديگر را ملاقات مي كنند. اما سخنان سرد و بي روح ميشل، آب سردي است بر اميدي كه هانا به او بسته است. پس از ملاقات، هانا در زندان خودكشي مي كند. اينجا، جايي است كه منطق علي و معلولي داستان فيلم دچار گسست مي شود. وقتي ميشل، اولا با عدم ملاقاتش با هانا در سال ۱۹۶۶،‌ به نوعي باعث حبس ابد او شده است و ثانيا، با ارسال كاستهاي حاوي صداي خودش، به هانا اميد زندگي داده است، چه مي شود كه ناگهان با او اينقدر سرد برخورد مي كند؟ بيننده در فيلم پاسخي به اين سئوال نمي بيند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 6:39  توسط دانیال نازی  | 

The Wrestler
کارگردان:
دارن آرنوفسکی
کشور: آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۸
----
محمدرضا مهدوی فر، دوست خوبم، تحلیل نسبتا مبسوطی در مورد این فیلم در وبلاگش نوشته است. از آنجا که تقریبا با تمام تحلیل او موافقم، خودم را راحت می کنم و شما را به مطالعه آن ارجاع می دهم.
معروفیت فیلم کشتی گیر در ایران به سبب سکانس پایانی فیلم است که مبارزه قهرمان کشتی کج کار فیلم با کشتی کج کار دیگری به نام «آیت الله» را به تصویر می کشد. «آیت الله»، لباسی شبیه پرچم ایران به تن دارد و با پرچم ایران در دست و چفیه بر سر، به رینگ می آید. این سکانس در ایران، توهین آمیز تلقی شده است، اما به نظرم اگر بدون پیش داوری فیلم را ببینیم و این سکانس را در متن کل فیلم تماشا کنیم و از فیلم جدا نکنیم، به سختی می توان این سکانس را به ایران ستیزی تولید کنندگان فیلم نسبت داد. مخصوصا اگر سابقه آرنوفسکی، کارگردان فیلم را در تولید فیلمی مثل «مرثیه ای برای یک رویا» در نظر بگیریم که فیلمی تماما ضد آمریکایی است. این سکانس را بیشتر می توان کنایه به جامعه ای دانست که روح خشونت خواهی اش، هنوز به مبارزه های گلادیاتوری تشنه است و سربازانش نقش گلادیاتورها را در مصاف با کشورهای دیگر و تو بگو مثلا ایران بازی می کنند.
نکته: قبل از دیدن فیلم، تصور می کردم «آیت الله» فیلم، کشتی گیری ایرانی است اما در جریان فیلم متوجه می شویم  کشتی کج کاران معروف آمریکایی، هر یک نام مستعاری دارند و می توانند با  لباس و  ملحقات مخصوص خود وارد رینگ شوند. آیت الله در این فیلم، نام مستعار یک کشتی کج کار آمریکایی است نه ایرانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:53  توسط دانیال نازی  | 

کارگردانی و فیلمنامه: Enki Bilal
کشور: آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۴
---
خوب مثل اینکه اشتباه می کردم که فیلم Sin City اولین فیلمی است که به شیوه جلوه انیمیشن دادن به بازیگران واقعی ساخته شده است. چون حداقل فیلم Immortel یک سال قبل از سین سیتی، به همین شیوه ساخته شده است.
راستش داستان فیلم قدری مبهم بود و اگر فرصت بشود باید یکبار دیگر آن را ببینم. فیلم مشحون بود از نمادها و اسطوره های مصر باستان و کابالا (عرفان یهودی). سال 2095 است. هرمی مصری، از همان نوع که بر روی اسکناس های یک دلاری هم دیده می شود، بر فراز شهر نیویورک قرار گرفته است. هوروس، خدای مصر باستان از هرم خارج می شود و ...
خوب از آنجایی که در دنیای معاصر، هوروس پرستی وجود ندارد، می توان به این فرضیه فکر کرد که فراماسونها با مطرح کردن نمادهای خود و زنده کردن اسطوره های مصری-کابالایی شان، دارند می گویند ما اینیم، هستیم و شما هم هیچ کاری نمی توانید بکنید! ستونهای ابلیسک، در اکثر پایتختهای غربی، مثل واشنگتن و پاریس بالا رفته اند و نمادهای فراماسونی حتی بر روی اسکناسهای دلار دیده می شوند.
یک نکته در حاشیه، به مناسبت اشاره به هوروس: نشانه گردونه بالدار، که در حال حاضر به عنوان نماد اهورا مزدا شناخته می شود، در اصل نماد هوروس، خدای مصر باستان بوده است. آشوریها این نماد را برای خدایشان، آسور در نظر گرفتند و ایرانیان باستان هم این نماد را از آشوریها اقتباس کردند و برای اهورا مزدا به کار بردند. آن جوانهای آریاگرا و پان ایرانیستی که گردونه بالدار را به نشانه ایرانی گری و البته عرب ستیزی به گردن می آویزند، کاش می دانستند که گذشته فرهنگی این مملکت، حتی قبل از اسلام، از گذشته فرهنگی سایر اقوام خاورمیانه جدا نبوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 21:35  توسط دانیال نازی  | 

Maria Full of Grace
کارگردانی و فیلمنامه:
جاشوا مارستون Joshua Marston
کشور: کلمبیا-آمریکا
سال تولید: ۲۰۰۴

 خوب، وقتی کسی به جای ۱۸، ۱۹ سالگی، تازه در ۲۶ سالگی دانشجوی سینما شده باشد برایش امیدوار کننده است که ببیند کارگردانی در ۳۶ سالگی اولین فیلم بلندش را ساخته است و تازه فیلمش هم خوب از آب درآمده است.
ماریای پربرکت، شروع پرکشش و گیرایی ندارد، ولی اگر ۲۰ دقیقه اول فیلم را بگذرانید تضمین می کنم که از دیدن فیلم پشیمان نمی شوید. فیلم نمایش گوشه ای از فجایعی است که در جهان اطراف ما می گذرد: سوء استفاده یک باند قاچاق مواد مخدر از دختران فقیر کلمبیایی (که ماریا، قهرمان فیلم هم یکی از آنها است) برای حمل مواد مخدر به آمریکا. آن هم به این صورت که این دختران باید کیسه های حاوی هروئین را ببلعند و پس از پرواز به آمریکا آنها را از بدنشان دفع کنند و تحویل توزیع کنندگان بدهند. احتمال پاره شدن این کیسه ها در بدن حمل کنندگان آنها وجود دارد و پاره شدن آنها مرگ را در پی دارد.
با اینکه فیلم، سیاهی را نمایش می دهد، اما فضای قابل تنفسی دارد. انسانیت در دل سیاهی، هنوز زنده است. فضای زنانه فیلم نیز به قابل تنفس بودن آن کمک کرده است.
کاتالینا ساندینو مورنا، بازیگر نقش ماریا، نقش خود را خوب ارائه کرده است. فیلم فاقد حرکتهای پیچیده دوربین، جلوه های ویژه چشمگیر و ... است. شاید تنها چیزی که قدری هزینه تولید فیلم را بالابرده باشد لوکیشنهای متفاوت آن است: کلمبیا و آمریکا. «ماریا»، نمونه ای است از یک فیلم کم خرج، اما موفق.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:34  توسط دانیال نازی  | 


در اینجا فیلمهای محبوبم را فهرست کرده ام. این فهرست هم برای ارزیابی از خودم خوب است، هم برای اینکه سلیقه سینمایی نویسنده این یادداشتها، با توجه به بخش جدید وبلاگ، فیلم بینی، دستتان بیاید. (وای که من چقدر خودم و وبلاگم را تحویل می گیرم!)

لیست فیلمهای محبوبم را تقریبا با کمک جریان سیال حافظه نوشته ام. بنابراین هیچ ترتیبی اعم از تاریخ تولید و ... ندارد. احتمال دارد فیلمهایی هم از قلم افتاده باشند. می توانم بگویم دوست داشتنی ترین فیلم فهرست زیر و اساسا دوست داشتنی ترین فیلمی که تا به حال دیده ام Eternal sunshine of the spotless mind (درخشش ابدی یک ذهن پاک) است. ضمنا فیلمهایی که بولد شده اند را بیشتر دوست دارم.

فیلمهای خارجی به همراه نام کارگردان:

-
سینما پارادیزو/جوزپه تارناتوره
- مالنا/جوزپه تارناتوره
- غریبه/جوزپه تارناتوره
- غلاف تمام فلزی/استنلی کوبریک
- درخشش/استنلی کوبریک
- دکتر استرنجلاو/استنلی کوبریک
- Eyes wide shut/استنلی کوبریک
- هفت/دیوید فینچر
- پلهای مدیسون کانتی/کلینت ایستوود
- رودخانه مرموز/کلینت ایستوود
- Changeling/کلینت ایستوود
- Gran torino/کلینت ایستوود
- هوش مصنوعی/استیون اسپیلبرگ
- دوئل/استیون اسپیلبرگ
- آخرین سامورایی/ادوارد زویک
- پدرخوانده/فرانسیس فورد کاپولا
- صورت زخمی/برایان دی پالما
- راه کارلیتو/برایان دی پالما
- عروسکها/تا که شی کیتانو
- Match Point/وودی آلن
- پیانو/میشل هانکه
- سفید/کریستف کیشلوفسکی
- فیلم کوتاهی درباره عشق/کریستوف کیشلوفسکی
- فیلم کوتاهی درباره کشتن/کریستوف کیشلوفسکی
- شجاع دل/مل گیبسون
- آپوکالیپتو/مل گیبسون
- Memento/کریستوفر نولان
- پرستیژ/کریستوفر نولان
- فیل/گاس ون سنت
- فانی و الکساندر/اینگمار برگمان
- همچون در آینه/اینگمار برگمان
- سونات پاییزی/اینگمار برگمان
- مرثیه ای برای یک رویا/دارن آرنوفسکی
- Twin Peaks/دیوید لینچ
- خط باریک قرمز/ترنس مالیک
- دنیای نو/ترنس مالیک
- یک ذهن زیبا/ران هوارد
- در حال و هوای عشق/ونگ کار وای
-
سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولن/جین پی یر جانت
- زیرزمین/امیر کاستاریکا
- عشق سگی/آلخاندرو گونزالس ایناریتو
- 21 گرم/آلخاندرو گونزالس ایناریتو
- عدالت برای همه/نورمن جیسون
- لولا بدو لولا/تام تیکور
- میلیونر زاغه نشین/دنی بویل
- راشومون/آکیرا کوروساوا
- پاپیون/فرانکلین جی شفنر
- گاو خشمگین/مارتین اسکورسیزی
- گلهای شکسته/جیم جارموش
- بازگشت/ژویا گنیتسف
- تبعیدی/ژویا گنیتسف
- استاکر/آندری تارکوفسکی
- اشباح گویا/میلوش فورمن
- دیگران/آلخاندرو آمنابار
- بدنام/آلفرد هیچکاک
- پرندگان/آلفرد هیچکاک
- Talk to her/پدرو آلمودوار
- Children of men/آلفونسو کوارون
- بهار، تابستان، پاییز، زمستان...بهار/کیم کی داک
- Atonement/جو رایت
- Lake house/آلخاندرو آگراسی
- آسمان وانیلی/کرو کامرون
- U-Turn/الیور استون
- متولد چهارم جولای/الیور استون
- جوخه/الیور استون
- فرار از شائوشنگ/فرانک دارابونت
- مسیر سبز/فرانک دارابونت
- He was a quiet man/فرانک کاپولا
- رقصنده در تاریکی/لارس فن تریه
- Pulp Fiction/کوئین تارانتینو
- کشته شدن جسی جیمز به دست رابرت ردفورد بزدل/اندرو دومنیک
- Eternal sunshine of the spotless mind/مایکل گوندری
- Kingdom of heaven/ریدلی اسکات
- Besieged/برناردو برتولوچی
- قاتلین پیرزن/برادران کوئن
- روز موش خرمایی/هارولد رامیس
- جان مالکویچ بودن/اسپایک جونز
- موشت/روبر برسون
- ناگهان بالتازار/روبر برسون
- پیش از طلوع/ریچارد لینکلیتر
- پیش از غروب/ریچارد لینکلیتر


فیلمهای ایرانی به همراه نام کارگردان:

- آژانس شیشه ای/ابراهیم حاتمی کیا
- از کرخه تا راین/ابراهیم حاتمی کیا
- دیده بان/ابراهیم حاتمی کیا
- خاکستر سبز/ابراهیم حاتمی کیا
- بوی پیراهن یوسف/ابراهیم حاتمی کیا
- عروسی خوبان/محسن مخملباف
- بچه های آسمان/مجید مجیدی
- اشک سرما/عزیزالله حمیدنژاد
- بوتیک/حمید نعمت الله
- چهارشنبه سوری/اصغر فرهادی
- درباره الی/اصغر فرهادی
- کودک و فرشته/مسعود نقاش زاده
- لیلی با من است/کمال تبریزی
- شیدا/کمال تبریزی
- گاهی به آسمان نگاه کن/کمال تبریزی
- پرواز در شب/رسول ملاقلی پور
- قارچ سمی/رسول ملاقلی پور
- سفر به چزابه/رسول ملاقلی پور
- هامون/داریوش مهرجویی
- درخت گلابی/داریوش مهرجویی
- روسری آبی/رخشان بنی اعتماد
- گیلانه/رخشان بنی اعتماد
- خون بازی/رخشان بنی اعتماد
- کیمیا/احمدرضا درویش
- بازمانده/سیف الله داد
- اتوبوس شب/کیومرث پوراحمد
- خیلی دور، خیلی نزدیک/رضا میرکریمی

نتیجه:
در مجموع، فیلمهایی با سبک کلاسیک و در ژانر رومنس را بیشتر می پسندم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 4:4  توسط دانیال نازی  | 

در سال ۱۳۸۴، در دوره دو ترمي آموزش كارگرداني در كانون سينماگران جوان شركت كردم. به عكس تصور خودم و احتمالا ديگران، تا قبل از اين دوره، خيلي راحت تر مي توانستم درباره يك فيلم نظر بدهم. بعدش هم كه شدم دانشجوي سينما، هرچه ترمها بالاتر مي رود، سختتر و كمتر مي توانم درباره فيلمي كه مي بينم تحليلي بدهم. وقتي با جمعي كه هيچ تجربه و تحصيلاتي در زمينه سينما ندارند به تماشاي فيلمي مي رويم، هم تعجب مي كنم و هم حسوديم مي شود كه همراهانم چقدر راحت مي توانند درباره فيلمي كه ديديم نظر دهند.
با این همه، ناسلامتی مثلا دانشجوی سینما هستم! وقتی هرکس از راه می رسد در مورد فیلمی که می بیند نظر می دهد، چرا من چیزی در مورد فیلمهایی که می بینم ننویسم؟ ضمن اینکه نوشتن حتی یک خط در مورد یک فیلم و جمع شدن این یک خطها، بعد از مدتی برای کسی که به سینما علاقه مند است گنجینه ای به درد به خور به وجود می آورد.
---
یادداشتهایم در مورد فیلمها، از نظر ساختار شبیه یادداشتهایم درباره کتابها خواهند بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:13  توسط دانیال نازی  |