<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آرمانشهر</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/</link>
<description> (شاید هم ویرانشهر)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 22:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اینها منافق، حربی، ضدولایت فقیه و خائنند</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;رهبر عزیز انقلاب اسلامی: «مراقب باشيد، مواظب باشيد، نميشود هر كسى را بمجرد يك خطائى يا اشتباهى گفت منافق؛ نميشود هر كسى را بمجرد اينكه يك كلمه حرفى برخلاف آنچه كه من و شما فكر ميكنيم، زد، بگوئيم آقا اين ضد ولايت فقيه است. در تشخيصها خيلى بايد مراقبت كنيد.» (۴ آذر ۱۳۸۸ در دیدار با بسیجیان)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آقا جان! در خطبه عید فطرتان نیز مشابه چنین فرمایشی داشتید. من به نوبه خودم هم مواظبم، هم مراقب. بر مبنای یک خطا یا اشتباه هم در مورد کسی قضاوت نمی کنم. بر این مبنا هم که کسی یک کلمه بر خلاف آنچه شما یا ما فکر می کنیم حرف زده باشد نیز قضاوت نمی کنم. بنابراین فکر نمی کنم قضاوتم برخلاف فرمایش شما باشد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بنده سالها خواننده علاقه مند هفته نامه عصرما (ارگان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) بودم و در انتخابات مجلس پنجم (اولین انتخاباتی که سنم اجازه داد در آن شرکت کنم) هم به امثال بهزاد نبوی و عبدالله نوری رای دادم. سال گذشته نیز در چند هفته اولی که کاندیداتوری میرحسین موسوی مطرح شد به شدت مردد بودم که به میرحسین موسوی رای بدهم یا نه و حتی زمانهایی بود که کفه نظرم به نفع موسوی سنگین تر بود. اینها را گفتم تا معلوم شود پدر کشتگی با این حضرات ندارم. بنابراین با رعایت توصیه شما در جملات بالا، شخص میرحسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی را منافق، خائن، وطن فروش، محارب، ضدولایت فقیه، پایمال کننده خون شهدا، ضدانقلاب و دشمن خط امام می دانم. به جد معتقدم صدمه ای که صدام به این انقلاب زد، در برابر خسارتی که موسوی و کروبی در چند ماه گذشته به آن وارد کردند بسیار ناچیز است. و چون می دانم خدا بر دل این حضرات مهر زده است ضمن اینکه ناامیدانه برای هدایتشان دعا می کنم، روزی نیست که از خدا مرگشان را به فجیع ترین شکل ممکن نخواهم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آقاجان! هر وحدتی هم که این حضرات در دایره اش باشند، جمع نقیضین و بنابراین وحدتی مضحک، کاریکاتوری، ناکارآمد و پنداری واهی است و همان بهتر که صورت نبندد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 22:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انقلاب</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مرگ بر قاعده بازی&lt;BR&gt;مرگ بر کلیشه&lt;BR&gt; مرگ بر عرف&lt;BR&gt; مرگ بر عادت&lt;BR&gt;مرگ بر عقل مصلحت اندیش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درود بر صرافت طبع&lt;BR&gt; درود بر آشنایی زدایی&lt;BR&gt;درود بر ساختارشکنی&lt;BR&gt; درود بر ماجراجویی&lt;BR&gt; درود بر دل به دریا زدن&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 22:50:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مژده: مد جدید رسید؛ این بار یمن!</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از سرگرمیهای دوره ای بچه حزب اللهی ها، غیرت ورزیدن است. به این صورت که به طور متوسط، تقریبا هر سال یکبار، سوژه ای برای غیرت ورزیدن مُد می شود. سرگرمی خوبی است. دو، سه هفته، یکی دو ماهی بر و بچه ها سرگرمند و شور و هیجان دارند، بعد هیجان می خوابد تا مد جدیدِ غیرت ورزی برسد.&lt;BR&gt;بعضی از مدها، مدهای ماندگار و تجدید شونده هستند. هرچند وقت یکبار، بعد از قدیمی شدن، دوباره مورد اقبال قرار می گیرند. این مدها مثل شلوارهای دم پا گشاد هستند که هر چند سال یکبار، دوباره مد می شوند. غیرت ورزی برای فلسطین و لبنان از این دسته مدها هستند. مدهایی که هیچ وقت قدیمی نمی شوند. &lt;BR&gt;مدهایی هم هستند که می آیند، همچون جرقه ای می درخشند و می روند. البته ابتلا به مدپرستی افراطی اجازه نمی دهد که بعضی از اینها برای من یکی دِمُده شوند. تا جایی که در عمر ۳۰ ساله ام به یاد دارم به ترتیب اینها مدهای غیرت ورزی غیر ماندگار بوده اند:&lt;BR&gt;- مصر: پس از ترور انورالسادات تا چند سالی کم و بیش مد بود.&lt;BR&gt;- افغانستان: اشغال توسط شوروری&lt;BR&gt;- کشمیر&lt;BR&gt;- عربستان: پس از کشتار ۴۰۰ نفر از حجاج عمدتا ایرانی در سال ۱۳۶۶&lt;BR&gt;- قضیه سلمان رشدی. &lt;BR&gt;- بوسنی و هرزگوین: &lt;A href=&quot;http://qods.persianblog.ir/post/111&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; را حتما بخوانید. ابتلا به بیماری خودآزاری باعث می شود هر چند ماه یکبار آن را بخوانم. &lt;BR&gt;- الجزایر: وقتی پیروزی اسلامگرایان در انتخابات با کودتا باطل شد. &lt;BR&gt;- چچن: قبل از اینکه روسیه بخواهد برایمان نیروگاه بسازد!&lt;BR&gt;- افغانستان: اشغال توسط آمریکا&lt;BR&gt;- عراق: اشغال توسط آمریکا&lt;BR&gt;و حالا اینطور که شواهد و قراین نشان می دهند پس از گذشت نزدیک به یک سال از دِمُده شدن مد قبلی (غیرت ورزی برای غزه)، مد جدیدی در راه است: غیرت ورزی برای شیعیان یمن. پس بچه ها خوشحال باشید که خوراک دو سه هفته سرگرمی و شور و تخیله هیجان فراهم است. راستی آدرس سفارت یمن و عربستان کجاست؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 01:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/qods/9a579d746e.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این عکس را از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.tashrik.blogfa.com/post-217.aspx&quot; target=_blank&gt;تشریک&lt;/A&gt; برداشتم.</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 22:00:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سپیده دم ابدی</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز از صبح تا حالا تو خانه باغ پدربزرگم در روستای بیده (میبد یزد) بین سالهای ۱۳۶۲ تا ۱۳۷۳ول گشته ام. خانه باغ و روستایی که شهریورماه های کودکی مان را و ماههای موشک باران تهران در زمستان ۶۶ و بهار ۶۷ را در آن گذراندیم. خانه باغی که حالا سالهاست نه صاحبش هست، نه درختهای انارش. قلبم از جا دارد کنده می شود. &lt;BR&gt;هیچ وقت لذت آن سپیده دمِ ساکت و شیری رنگ و خنکِ اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت ۱۳۶۷را فراموش نمی کنم. &lt;BR&gt;فقط من، پسر بچه ۸ ساله بیدار شده بودم. همه اهالی خانه خواب بودند؛ بابابزرگ و مادرجون و مادربزرگ (مادرِ مادرجون)، سه خاله ام و بچه هایشان (که بزرگترینشان آن موقع ۱۲ ساله بود)، مادرم و برادرهایم. پدرها، البته نبودند. مانده بودند تهران و هرچند وقت یکبار یکی شان سر می زد. &lt;BR&gt;خواب آلود، از لابه لای آدمهایی که به ردیف خوابیده بودند به آرامی رد شدم و از اتاق خارج شدم. در سکوت شیری رنگ و خنک، لب ایوان خانه گلی ایستادم و چشم انداز را تماشا کردم. باغ را. درختِ بهِ مقابل ایوان، پر از شکوفه های سفید بود. بوته بزرگ گل سرخ کنار آن، مملو از غنچه های تازه باز شده بود. شاخه های درختهای انار، پر از گل انار بودند. جوی آب پایین ایوان، جاری بود. آب از باغ مجاور می آمد و از باغ ما رد می شد تا به باغی برسد که نوبت آبیاری اش بود. متوجه شدم که فقط من بیدار نیستم. یکی از دخترخاله های کوچکترم هم بدون سر و صدا بیدار شده بود و آن پایین نزدیک بوته بزرگ گل سرخ داشت می پلکید. قرار بود این سکوت رویایی نشکند. پس از مدتی، دختر خاله از پله ایوان بالا آمد و بدون هیچ حرفی رفت داخل یکی از اتاقها تا به ادامه خوابش برسد. من هم بعد از چند دقیقه رفتم سر جایم بین جماعت خواب و به خوابیدنم ادامه دادم.&lt;BR&gt;نمی دانم در این لحظه چه چیزی بود. اما این لحظه در عین گذرا بودن، برایم یک لحظه ابدی است. احساسم چندان قابل توضیح نیست: انگار که این لحظه هنوز وجود دارد، منتها جایی در گذشته هاست و هیچ جور نمی توان به آن دست زد. &lt;BR&gt;امروز همه اش توی این عوالم بودم. همزمان، خواندن کتابی هم که دست گرفته ام تمام می شود. آخرین جمله کتاب به قدری مناسبت دارد که هاج و واج می مانم: «&lt;STRONG&gt;استاکر&lt;/STRONG&gt; (در فیلم استاکر تارکوفسکی) &lt;STRONG&gt;در اتاق آرزوها به همراهانش می گوید: &quot;به گذشته فکر کنید. یاد گذشته آدم را بهتر و مهربانتر می کند.&quot;&lt;/STRONG&gt;». به این همزمانیها زیاد اهمیت می دهم. رویدادها هرچه تصادفی تر، بااهیمت تر. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 22:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جن زدگی</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در نزدیک به دو سال گذشته، تعداد زیادی از یادداشتهای این وبلاگ، تحت تاثیر نوعی جن زدگی ناخواسته و بی سابقه نوشته شده اند. امروز صبح، سعی کردم با گشتی در آرشیو وبلاگ، این دسته از یادداشتها را «غیر قابل نمایش» کنم. به طور کلی در حال مقاومت در برابر وسوسه تعطیلی این وبلاگ، بعد از هفت سال هستم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 02:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند سطر از یک کتاب</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;«نشانه های دیداری را به یاری آنچه می دانیم و آنچه بدان باور داریم می بینیم. به این اعتبار، دیدن تا همان حد که پدیده ای است زیست شناسیک (زیست شناسانه)، پدیداری فرهنگی نیز هست. در آزمایشی مشهور در آغاز دهه ۱۹۲۰، ویلیام هودسن به افراد چند قبیله آفریقای مرکزی، عکس ها و تصاویری نشان داد. تقریبا تمام افراد نتوانستند با دیدن این تصاویرِ دو ساحتی (دو بُعدی)، ساحت سوم (بُعد سوم) یا ژرفای تصویر را تشخیص دهند یا در ذهن خود بیافرینند. تنها افراد معدودی قادر به این کار شدند، اما اکثریت ناتوان چندان قاطع بود که هودسن را به این نتیجه رساند: کشف ژرفای تصویر، نکته ای مرتبط با ادراک حسی آدمی نیست، بل مساله ای است فرهنگی و آموزشی. &lt;BR&gt;این نتیجه گیری با توجه به تاریخ نقاشی بیشتر قطعی و محکم می شود: ژرفای تصویر به گونه ای خاص در آغاز رنسانس اهمیت یافت.»&lt;BR&gt;(بابک احمدی، از نشانه های تصویری تا متن، نشر مرکز، چاپ هشتم، صفحه۲۰)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 22:07:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز بشریت...</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;«خدا مرده است، مارکس مرده است، خودم هم حال چندان خوشی ندارم.»&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;این جمله را رابرت استم، در کتاب «مقدمه ای بر نظریه فیلم»، در حاشیه بحث از «پست مدرنیسم» آورده بود. گویا کنایه معروفی است. برایم جالب بود. نفهمیدم گوینده اش چه کسی است، اما انگلیسی اش می شود:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;God is dead, Marx is dead, and I&apos;m not feeling that good myself&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 22:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آش</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;برادرم: عموجون! اینجوری دولا نشو! خطرناکه. می دونی اگه خدای نکرده، از این بالا پرت بشی پایین چی می شه؟&lt;BR&gt;احمدرضا: آره می دونم. اگه پرت بشم، کله ام «آش» می شه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 00:09:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو فیلم «پیش از طلوع» و «پیش از غروب» /Before Sunrise and Before Sunset</title>
<link>http://sobh.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فیلمنامه و کارگردانی: ریچارد لینکلیتر/Richard Linklater&lt;BR&gt;مدت «پیش از طلوع»:  ۱۰۵ دقیقه&lt;BR&gt;مدت «پیش از غروب»: ۸۰ دقیقه&lt;BR&gt;کشور «پیش از طلوع»: آمریکا، اتریش، سوئیس&lt;BR&gt;کشور «پیش از غروب»: انگلیس، فرانسه&lt;BR&gt;سال تولید فیلم اول: ۱۹۹۵&lt;BR&gt;سال تولید فیلم دوم: ۲۰۰۴&lt;BR&gt;-------&lt;BR&gt;این دو فیلم را چند ماه پیش دیدم. دو فیلمی که از تماشای آنها به قدری لذت بردم که تا سه چهار هفته دلم نیامد هیچ فیلم دیگری ببینم و ندیدم.  «پیش از غروب»، ادامه «پیش از طلوع» است. یعنی اگر کسی اول «پیش از غروب» را ببیند، چندان از آن سر در نخواهد آورد و لذت نخواهد برد. تولید این دو فیلم، نه سال از یکدیگر فاصله دارد و داستان فیلم دوم هم نه سال بعد از داستان فیلم اول است. لینکلیتر، فیلم دوم را به گونه ای تمام کرده است که می توان امیدوار بود که قسمت سومی هم برای این دو فیلم ساخته خواهد شد. به امید آن روز!&lt;BR&gt;اگر از آن آدمهایی هستید که به نابگرایی سینما و خاصگی هنرها اهمیت می دهید و سر تا ته فیلمها را با عینک منتقدانه می بینید، از این دو فیلم لذت نخواهید برد و احتمالا این ایرادها را از آن خواهید گرفت: فقط دیالوگ بود، سینما نبود، به تصویر متکی نبود و... خوب تا حدی درست هم می گویید. اما من می گویم: دیالوگهای فیلمها محشر بود، نویسنده فیلمنامه شان، یک نابغه است. نابغه ای است که پیچیدگیها، روانشناسی و چَم و خَم رابطه بین زن و مرد را خوبِ خوب فهمیده است. من که با این دو فیلم زندگی کردم. نمی توانم زیاد توضیح بدهم ولی اگر از آن آدمهایی هستید که از دیدن نقاشیهای امپرسیونیستی لذت می برید، به احتمال زیاد از دیدن این دو فیلم لذت خواهید برد.&lt;BR&gt;چه این را اشکال بدانیم و چه اشکال ندانیم، دیالوگهای این دو فیلم به قدری زنده هستند که می توان فیلمنامه شان را به تنهایی به عنوان یک اثر ادبی، مثل نمایشنامه خواند و از آنها لذت برد که خوشبختانه ترجمه فارسی آنها هم در ایران در قالب کتاب منتشر شده است. البته توصیه می کنم لذت دیدن خود فیلمها را فدای خواندن فیلمنامه شان نکنید.&lt;BR&gt;نکته جالبی که در سایت imdb در مورد این دو فیلم دیدم، مشارکت دو شخصیت هر دو فیلم یعنی Ethan Hawke (در نقش جسی) و Julie Delpy (در نقش سلین) با لینکلیتر در نوشتن فیلمنامه فیلم دوم است. به هر حال زنده باد آقای ریچارد لینکلیترِ آدم شناس!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 23:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sobh&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>sobh</dc:creator>
<guid>http://sobh.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
